تاریخِ خدا یا تاریخ فهم انسان از خدا؟
کارن آرمسترانگ در کتاب «تاریخ خدا» از تحول فهم انسان از خدا در ادیان ابراهیمی سخن میگوید، نه از آفرینش خدا توسط ذهن انسان. با این حال، یادداشت منتشرشده در گفتوشنود با خلط میان «خدا» و «برداشت انسان از خدا»، نتیجهای فلسفی و سیاسی میگیرد که از محتوای کتاب به دست نمیآید.(منبع)
مهمترین مغالطه یادداشت در این عبارت نهفته است: «اگر تصور انسان از خدا همواره در حال تحول بوده، چه اتفاقی میافتد وقتی یک حکومت، برداشت خاصی از دین را ثابت، نهایی و غیرقابل تغییر معرفی میکند؟»
این استدلال نمونهای از «گسست منطقی میان مقدمه و نتیجه» است. زیرا از این گزاره که فهم انسانها از خدا در طول تاریخ تغییر کرده، نمیتوان نتیجه گرفت که خدا ساخته ذهن بشر است، حقیقت ثابتی وجود ندارد یا هیچ قرائتی بر دیگری برتری ندارد.
آرمسترانگ درباره تاریخ فهم انسان از خدا سخن میگوید، نه درباره انکار وجود خدا. همانگونه که تغییر نظریههای علمی درباره جهان به معنای ساختهشدن جهان توسط دانشمندان نیست، تحول برداشتهای دینی نیز به معنای ساختهشدن خدا توسط انسان نیست.
این یادداشت، با خلط میان «واقعیت خدا» و «فهم انسان از خدا» و سپس پیوند دادن این بحث تاریخی به داوری سیاسی درباره ایران، نتیجهای را مطرح میکند که از محتوای کتاب آرمسترانگ به دست نمیآید.
مدرسه علم و دین؛ نقد الحادجدید
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
🔍#فلسفه #کانت
بر اساس آموزههای ایمانوئل کانت، واقعیت جهان به دو بخش تقسیم میشود: نخست، جهانی است که عقل انسان قادر به درک آن است و بخش دوم، امری غیرقابل درک برای ذهن بشر محسوب میگردد. انسان دارای قوای حسی محدودی است که دادهها را از جهان دریافت میکنند و عقل، این دادهها را طبقهبندی نموده و به شناخت میرساند. این جهان، همان «جهان پدیدار» است که توسط ذهن محدود انسان درک میشود.
با این حال، حقیقت و ایدهآلی که پشت تمام اشیاء جهان نهفته است ، باید فراتر از درک و قوای حسی و عقلانی انسان باشد.
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
*وقتی جامعه زخم برمیدارد، اول حقیقت را میکشد*
✍* آزاده مدنی*
هیچ جامعهای یکشبه به جایی نمیرسد که اندیشیدن جرم شود. پیش از آن، سالها ترس انباشته میشود، خشم عمومی بالا میرود، اعتماد از بین میرود، و هر گروه، گروه دیگر را نه رقیب، بلکه تهدیدی برای بقا میبیند. در چنین وضعی، حقیقت دیگر چیزی برای کشف کردن نیست؛ به سلاحی برای حذف یکدیگر تبدیل میشود.
در یونان باستان، آتن پس از سالها جنگ، بیماری، شکست، تحقیر و آشوب داخلی، دیگر آن شهر بااعتمادبهنفس و آزاداندیش سابق نبود. جامعه خسته، عصبانی و دوپاره شده بود. آدمها کمتر میفهمیدند و بیشتر واکنش نشان میدادند. سیاست از گفتوگو به سوءظن و انتقام لغزیده بود. زبان هم تغییر کرده بود: احتیاط، ترس نامیده میشد؛ افراط، شجاعت؛ و نفرت، تعهد سیاسی. این همان لحظهای است که یک جامعه از درون شروع به فروپاشی میکند.
سقراط در دل همین ویرانی ایستاده بود؛ نه با شمشیر، نه با لشکر، نه با دستگاه تبلیغات، بلکه با پرسش. او میخواست مردم دوباره دربارهی عدالت، فضیلت، حقیقت و مسئولیت فکر کنند. اما در جامعهای که زیر فشار بحران له شده، پرسشگر اغلب از دروغگو خطرناکتر به نظر میرسد. دروغگو دستکم به کار یکی از اردوگاهها میآید؛ اما پرسشگر، آرامشِ دروغینِ همهی اردوگاهها را بر هم میزند.
به همین دلیل، مرگ سقراط فقط مرگ یک فیلسوف نبود؛ نشانهی بیماریِ جامعهای بود که دیگر توان تحمل فکر کردن را نداشت. جامعهای که آنقدر از زخم و شکست و نفرت پر شده بود که بهجای درمان خود، به حذف صدای مزاحم رو آورد.
و این شاید یکی از بیرحمترین درسهای تاریخ باشد:
*وقتی یک ملت به جایی برسد که میان منتقد و دشمن، میان حقیقت و تبلیغات، و میان عدالت و انتقام فرق نگذارد، دیگر فقط افراد را نمیکشد؛ آیندهی خودش را هم اعدام میکند.
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‼️‼️
قداست و ارزش هنر و هنرمند در چین
رئیسجمهور چین با یک ماشین معمولی آمد ولی خطاط چینی با رویز رویس و چهار بادیگارد آمد/ همین خطاط در مقابل دستخط میرزا غلامرضا اصفهانی، تعظیم کرد و سه ساعت ایستاده بود.
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
🔍در باب لذت
لذت، در عمیقترین معنای خود، تنها یک احساس زودگذر نیست؛ بلکه میتواند جلوهای از نوعی پیوند عاطفی و معنادار با جهان باشد. در سنت فلسفی یونان، یکی از گونههای عشق را «اروس» مینامیدند؛ نیرویی که انسان را به سوی زیبایی، آفرینش، رشد و معنا سوق میدهد. اروس صرفاً عشق رمانتیک نیست، بلکه اشتیاقی است که ما را به آنچه ارزشمند میدانیم پیوند میدهد.
از همین رو، کیفیت رابطه ما با کار نیز تنها به میزان درآمد یا موقعیت شغلی وابسته نیست. پژوهشهای روانشناسی نشان میدهند افرادی که در کار خود احساس معنا، تعلق و علاقه میکنند، رضایت شغلی بیشتر، فرسودگی کمتر و سلامت روان بهتری دارند. هنگامی که بتوانیم به فعالیت خود، محصولی که خلق میکنیم، همکارانی که در کنارشان هستیم و انسانهایی که از نتیجه کار ما بهرهمند میشوند عشق بورزیم، کار از یک وظیفه صرف فراتر میرود و به بخشی از زندگی معنادار ما تبدیل میشود.
تامس مور در کتاب «کار همچون زندگی» بر این نکته تأکید میکند که یافتن شغلی که بتوان عاشق آن بود اهمیت دارد؛ اما به همان اندازه مهم است که خود نیز عشق را وارد کارمان کنیم. گاهی منتظریم شغل ایدهآل از راه برسد، در حالی که بخشی از معنا و رضایت، از نوع نگاه و کیفیت حضور ما در کار شکل میگیرد. علاقه، توجه، خلاقیت و احساس مسئولیت میتوانند حتی فعالیتهای روزمره را نیز معنادارتر کنند.
البته عشقورزی به کار، بدون توجه به زندگی عاطفی انسان ممکن نیست. خشمهای حلنشده، سرخوردگیهای عمیق و تعارضهای درونی، اغلب توان ما را برای تجربه لذت و معنا کاهش میدهند. روانشناسان معتقدند انسان نمیتواند احساسات خود را بهطور کامل در بخشهای جداگانهای مانند کار، خانواده و زندگی اجتماعی محصور کند؛ زیرا این حوزهها به یکدیگر پیوستهاند و بر هم اثر میگذارند.
بنابراین اگر احساس میکنیم از کار خود لذت نمیبریم، شاید لازم باشد تنها به شرایط شغلی نگاه نکنیم، بلکه رابطه خود را با زندگی، ارزشها، احساسات و نیازهای عمیقترمان نیز بازبینی کنیم. بسیاری از اوقات، رضایت شغلی نه فقط از یافتن کار مناسب، بلکه از آشتی با خویشتن و ایجاد پیوندی عاشقانهتر با جهان پیرامون آغاز میشود.
⬇️🎓 منابع:
تامس مور، «کار همچون زندگی» (A Life at Work)
نظریه عشق افلاطونی و مفهوم اروس در فلسفه یونان
نظریه خودتعیینگری (Self-Determination Theory)، ادوارد دسی و ریچارد رایان
پژوهشهای روانشناسی مثبتنگر درباره معنا و رضایت شغلی، مارتین سلیگمن
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#حسخوبآرامش
زندگی شما تغییر نخواهد کرد مگر آن که کاری را که هر روز آن را انجام می دهید تغییر دهید...
#جان_ماکسول
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مغالطه «اخلاقِ پاداش و مجازات»؛ آیا دین فقط بر ترس و طمع بنا شده است؟
ریچارد داکینز در پاسخ به امکان اخلاق بدون دین، مدعی میشود که اخلاق دینی برآمده از قرآن، عهد عتیق و عهد جدید اساساً بر امید به بهشت و ترس از جهنم استوار است. او سپس با اشاره به آموزه بنیادین مسیحیت (فدیه / کفاره) میگوید: «خدایی که برای بخشش گناهان بشر، پسر خود را به قربانگاه میفرستد تا به صورت وحشتناک کشته شود، آیا راه دیگری برای بخشش نداشته است؟» نتیجه ضمنی او این است که اخلاق دینی نه از فضیلت، بلکه از معاملهگری و ترس سرچشمه میگیرد.
این استدلال مبتلا به دو مغالطه است:
نخست، مغالطه تعمیم ناروا؛ زیرا داوکینز بخشی از الهیات مسیحی را به همه ادیان، از جمله اسلام، تعمیم میدهد. در حالی که در الهیات اسلامی، توبه، رحمت الهی و مسئولیت شخصی انسان، محور بخششاند و آموزه تحریف شده «فدیه» وجود ندارد.
دوم، مغالطه تقلیلگرایی؛ یعنی فروکاستن همه انگیزههای دینی به ترس و طمع. در منابع اسلامی، مراتب متعددی برای عبادت و اخلاق مطرح شده است. امام علی (ع) میفرماید: «گروهی خدا را از ترس عبادت میکنند... گروهی برای پاداش... و گروهی از سر محبت و عشق؛ و این عبادت آزادگان است». بنابراین، ایشان اخلاق را بر محبت، معرفت، فضیلت و قرب الهی تأویل می نمایند
در نتیجه، نقد داوکینز حداکثر میتواند متوجه برخی قرائتهای خاص دینی باشد، نه اصل اخلاق دینی و نه همه ادیان!
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
«پادشاهی انسان» نوشته رمی براگ، کالبدشکافیِ پروژهی مدرن است؛ پروژهای که انسان را جایگزین خدا، طبیعت و سنت کرد و وعده داد با عقل و تکنولوژی، بهشت زمینی بسازد. براگ نشان میدهد چگونه همین پروژه، در کنار پیشرفت عظیم، به بحران معنا، فرسودگی اخلاق و پوچی تمدنی رسید. کتابی سنگین اما بسیار مهم برای فهم ریشههای فلسفیِ جهان امروز.
عنوان کتاب خودش کلید فهم آن است:
«پادشاهی انسان»
یعنی جهانی که در آن انسان میخواهد جای خدا، طبیعت، سنت، یا هر مرجع برتر دیگری را بگیرد و خودش معیار نهایی معنا و حقیقت شود.
براگ معتقد است انسانِ پیشامدرن خودش را بخشی از یک نظم کیهانی میدید. در جهان یونانی، مسیحی، یا حتی اسلامیِ قرون وسطی، انسان مالک هستی نبود؛ بلکه مهمان جهان بود. جهان معنایی مستقل از میل انسان داشت. اما مدرنیته آرامآرام این نگاه را واژگون کرد:
انسان دیگر «کاشف» معنا نیست؛ «تولیدکننده» معناست.
به نظر براگ، این تغییر فقط فلسفی نبود؛ بلکه یک انقلاب متافیزیکی بود.
#فلسفه #کارل_مارکس #رنسانس
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
🔍 تفکر انتقادی: رویکردی مؤثر برای تصمیمگیری هوشمندانه
✍️محمد عظیمی
افرادی که پیش از انجام کار یا اتخاذ تصمیم، تمایل دارند ابعاد مختلف آن را بسنجند و تحلیل کنند، اغلب ناخواسته تحت تأثیر زندگی روزمره و عادات ذهنی قرار میگیرند و گاهی بدون بررسی کامل، اقدام مینمایند. تفکر انتقادی یا Critical Thinking، ابزاری قدرتمند برای ارتقای کیفیت تصمیمگیری است.
تفکر انتقادی فرآیندی فعال و هدفمند است که طی آن فرد اطلاعات بهدست آمده از تجربه، مشاهده، مطالعه، استدلال یا ارتباطات را تحلیل، ارزیابی و سازماندهی میکند تا بتواند انتخابی آگاهانه و تصمیمی منطقی و مؤثر اتخاذ کند. در حقیقت تفکر انتقادی یعنی بررسی دقیق و عمیق واقعیتها و فرضیات قبل از پذیرفتن انها
▪️ ویژگیهای تفکر انتقادی
تحلیل و ارزیابی اطلاعات: بررسی صحت، اعتبار و قابل اعتماد بودن اطلاعات پیش از تصمیمگیری.
کنار گذاشتن پیشفرضها: شناسایی و حذف ذهنیتها، باورها و دوکساهای ذهنی که بدون بررسی قبلی شکل گرفتهاند.
تصمیمگیری آگاهانه: عمل بر اساس واقعیتها، دادهها و تحلیل دقیق آنها.
«دوکساهای ذهنی» (Doxa) به باورها، عقاید یا پیشفرضهایی گفته میشود که معمولاً بدون بررسی دقیق و مستدل، قبلاً در ذهن شکل گرفتهاند و بهطور ناخودآگاه بر تفکر و تصمیمگیری ما تأثیر میگذارند. شناسایی و کنار گذاشتن آنها بخش مهمی از تفکر انتقادی است.
تفکر انتقادی، کلید تصمیمگیری هوشمندانه و زندگی مؤثر است. با تمرین مداوم، کنجکاوی هدفمند و بررسی دقیق اطلاعات، میتوانیم تصمیماتی عمیق، منطقی و آگاهانه اتخاذ کنیم
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔍رنه دکارت :
در حال خواندن چه کتابی هستید❓
پدیدارشناسی فلسفی و عرفانی از عاشورا و واقعه کربلا
سید محمد دیباجی
امکان به تماشای وجودش نگران بود
چون شاهِ شهیدان به تماشای جهان بود
این بیت شعر که منسوب به نیر تبریزی است، به عنوان یک مضمون حکمی و عرفانی است که از منظر فلاسفه و عرفای ایرانی اسلامی و هم از دیدگاه فلسفه غرب تأویل و پدیدارشناسی می نماییم
در فلسفه و منظر ابنسینا، از واحد صادر نمی گردد الا واحد! ولی هستی به دو ساحت تقسیم میشود:
واجبالوجود: وجودی که هستی او از ذات خویش است و نیاز به علت ندارد؛ یعنی خداوند.
ممکنالوجود: موجوداتی که ذاتاً نه وجودشان ضروری است و نه عدمشان؛ بنابراین برای تحقق به علت نیاز دارند.
در این بیت، «امکان» را میتوان به معنای عالم ممکنات دانست؛ یعنی همه موجودات جهان که وجودشان وابسته و فقیر هستند؛بنابراین هنگامی که شاعر میگوید:
«امکان به تماشای وجودش نگران بود»
مراد آن است که عالم امکان در برابر وجود امام حسین(ع) به حیرت و تأمل فرو رفته است.
از دیدگاه حکمت الاشراق سهروردی برخلاف حکمت یونانیان و ارسطویی، اصالت رانه به وجود،بلکه به نور می دهد و از نورالانوار است که نور قاهره صادر می شود و سپس این نور قهار، از جهت محبت به انوار مدبره ساطع می شود.در نتیجه عالم امکان به واسطه محبت به واجب الوجود و یا همان نورالانوار قاهره ،در انسان کامل (امامحسین ع ) تجلی می کند. زیرا که امام ع آیینه تمامنمای اسماء و صفات نور الهی است. و ممکنات وجود که همان انسانهایی هستند که به جهت گشودگی و محبت امام ع نور گرفته اند،در حقیقت همان انوار مدبره هستند که از این نورانیت وجودی،در حیرت می شوند که چون بدر کامل ماه به تمام معنا تجلی کرده است و دیگر تفاوتی با اصل و حقیقت احدیت نمی بینند.
در حکمت متعالیه و در اندیشه ملاصدرا،بر اساس حقیقت و نور محمدیه،وجود دارای مراتب تشکیکی است؛ یعنی همه موجودات بهرهای از وجود دارند، اما شدت و ضعف وجودی آنان متفاوت است.
در این نگاه، نیز،امام حسین(ع) به عنوان انسان کامل، مرتبهای عالی از ظهور وجود را داراست. پس:
«امکان» = مراتب ضعیفتر وجود.
«وجودش» = مرتبهای کاملتر و شدیدتر از ظهور حقیقت وجود.
بنابراین عالم امکان در برابر این مرتبه متعالی وجود، به نظاره و حیرت میایستد.
از منظر پدیدارشناسی ادموند هوسرل و سپس مارتین هایدگر، حقیقت هنگامی آشکار میشود که پدیده خود را بر آگاهی بنمایاند.بنابراین در این بیت، دو «نگاه» متقابل وجود دارد:
عالم امکان به وجود امام مینگرد.
امام به جهان مینگرد.
این یک رابطه پدیدارشناسانه است؛ گویی جهان در افق آگاهی امام معنا مییابد و در عین حال خودِ جهان در برابر ظهور حقیقتی متعالی به حیرت میافتد.
از این منظر پدیدارشناسانه می توان گفت
جهان، در یومالله عاشورا، خود را در برابر حقیقت وجود آشکار میبیند.
زیرا امام حسین(ع) صرفاً یک شخصیت تاریخی نیست، بلکه محل تجلی معنای اصیل هستی است. و در نتیجه عالم امکان در برابر این تجلی، دچار «حیرت وجودی» میشود.
همچنین بر اساس سنت عرفانی نیز، انسان کامل «برزخ» میان حق و خلق است.
«امکان» نماد عالم خلق و کثرت است.
«وجود» نماد حقیقت الهی متجلی در انسان کامل است.
نگرانی و نظاره عالم امکان، همان حیرت موجودات در برابر ظهور حقیقت مطلق است.
از این منظر،عرفانی نیز، تاویل این بیت شعر تبریزی، چنین می شود که در واقعه کربلا، همه عالم امکان به تماشای تجلی حقیقت وجود ایستاده بود؛ زیرا امام حسین(ع) همانجام جهاننما و آینهای را در دست دارد که حقیقت هستی و جهان در آن تماشا می شود.و این همان رسیدنبه معرفت در پدیدار آینه است که بیدل دهلوی می سراید:
کیست در این انجمن محرم عشق غیور
ما همه نامحرمیم،آینه در کربلاست
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
روانشناس سوئیسی، کارل گوستاو یونگ، برداشتی متمایز و عمیق از مفهوم شادکامی ارائه میکند.
از منظر او، شادکامی نه در فقدان رنج و دشواری، بلکه در ظرفیت انسان برای شکیبایی، تابآوری و ایستادگی در برابر ناملایمات زندگی ریشه دارد. آنچه زمینهساز احساس رضایت و خوشنودی پایدار میشود، توانایی فرد در مواجهه آگاهانه با دشواریها و حفظ انسجام روانی در بستر چالشهای زندگی است.
بر این اساس، شادکامی به معنای دستیابی به نوعی اطمینان درونی است؛ اطمینانی برخاسته از پذیرش این واقعیت که درد، رنج، بیماری، سختی و مرگ، اجزایی جداییناپذیر از تجربه انسانی هستند. این مفهوم همچنین بیانگر میل عمیق انسان به زیستن و استمرار بخشیدن به زندگی است؛ حتی در شرایطی که از ناپایداری و فناپذیری همه پدیدهها آگاهی دارد.
در این چارچوب، شادکامی نه گریز از مشکلات، بلکه استقبال آگاهانه از آنهاست؛ زیرا هر دشواری میتواند فرصتی برای بازشناسی محدودیتها، پرورش ظرفیتهای درونی و تبدیل ضعفها به توانمندیها باشد. شادکامی، آگاهی از توان بالقوه انسان برای تحمل و حمل بار دشواریهاست و در توانایی او برای ادامه دادن، حتی پس از تجربه شکست و ناکامی، تجلی مییابد.
از این منظر، انسان شاد فردی است که حضوری اصیل و کامل در جریان هستی دارد؛ همچون رودی که پیوسته در حرکت است، از ایستایی میگریزد، مسیر خود را ادامه میدهد و نگاهش را به افقی فراتر و گسترهای بیانتها معطوف میسازد. در نهایت، شادکامی را میتوان توانایی انسان در گفتن یک «آریِ بزرگ» به زندگی دانست؛ پذیرشی عمیق و آگاهانه نسبت به تمامیت تجربه زیستن، با همه روشناییها و تاریکیهای آن.
✍️کارل گوستاو یونگ
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا