eitaa logo
انجمن بوعلی سینا
1.3هزار دنبال‌کننده
367 عکس
341 ویدیو
2 فایل
بوعلی‌سینا، فیلسوف، حکیم، طبیب، منجم و دانشمند بزرگی در جهان است. و "مکتب نو سینایی‌اشراقی" الگویی جدید، جهت‌ توسعه و تمدن ایران عزیز است، که مکاتب فلسفی، علمی، هنری و ادبی جهان را بازشناسی می‌نماید. #انجمن‌بوعلی‌سینا
مشاهده در ایتا
دانلود
🔖 بررسی علت ظهور مکتب اشراق: بزرگترین انقلاب فلسفی فراتمدنی (فلسفی/تطبیقی) در تاریخ ایران و جهان اسلام فلسفه‌ای که جان بنیانگذارش را گرفت ... ۹۰۰ سال قبل "شهاب الدین سهروردی" در روستای سهرورد در حوالی زنجانِ امروزی چشم به جهان گشود. روزگارِ کودکی و نوجوانی‌اش در فضایی گذشت که شاید هیچ‌کس در آن روستا تصور نمی‌کرد این پسربچه‌ی خاموش، روزی نیوتنِ فلسفه‌ی شرق خواهد شد. او علوم زمان خود شامل فقه، اصول و حکمت را در مراغه آموخت، سپس به اصفهان که پیشروترین مرکز علمی آن زمان بود رفت تا به تکمیل دانش خود بپردازد؛ و آنجا بود که آثار دانشمند بزرگ «ابن‌سینا» را به‌طور کامل آموخت و فلسفه را فرا گرفت. اما هنوز حتی خودش هم نمی‌دانست دستِ سرنوشت‌ چه خواب‌هایی برای او دیده است... در ذهن فیلسوف سهروردی زمانی پا به عرصه‌ی ظهور گذاشت که جهانِ اسلام و ایرانِ قرنِ ششم هجری، جولانگاهِ بی‌چون‌وچرای فلسفهٔ مشاء (آثار ارسطو با رهبریِ فکریِ ابن‌سینا) بود. ​سهروردی تمامِ آنچه را که از ابن‌سینا و مابقیِ فیلسوفانِ بزرگِ مشاء در چنته داشتند، مو به مو بلعید و به استدلال‌های ارسطویی مسلط شد. اما این همه‌ی ماجرا نبود؛ در دلِ این ذهنِ جستجوگر، آتشِ دیگری زبانه می‌کشید. سهروردی وقتی در خلوت و تنهایی خود به فلسفه‌ی رایجِ زمانه‌ی خود نگاه می‌کرد کمبودی بزرگ و دردناک می‌دید: او حس می‌کرد فلسفه‌ی مشاء با تمام عظمتش، همچون کالبدی بی‌روح است که تنها با منطقِ خشک و استدلال‌های ذهنی سر و کار دارد و از سیراب کردنِ روح او عاجز است؛ چرا که از «شهود» و «تجربه‌ی درونیِ حضور» خبری در آن نیست. او درمی‌یابد که استدلال‌های عقلیِ خالی، برای پاسخ به ژرف‌ترین پرسش‌های انسان درباره‌ی هستی ناکافی‌اند. همین نقطه‌ی عطف و نارضایتیِ عمیق از مکتبِ موجود بود که جرقه‌ی یکی از بزرگ‌ترین تحولات فکریِ شرق را در ذهنِ او روشن کرد؛ جرقه‌ای که به تولدِ «مکتب اشراق» و فلسفه‌ی نور ختم شد. سهروردی رسما دست به یک تلفیقِ فراتمدنی، نظام‌مند و فرموله‌شده زد (جزئیات در قسمت آینده) که پیش از آن کمتر سابقه داشت؛ او حکمت باستانی شرق (ایرانِ باستان / حکمت خسروانی) و حکمتِ اشراقیِ یونان باستان (افلاطون و فیثاغورس) را در قالب یک سیستمِ فلسفیِ مدون (حکمت‌الاشراق) ریخت. اهمیت این انقلاب فلسفی چنان است که دانشنامه‌ی فلسفی استنفورد، سهروردی را پدیده‌ای منحصربه‌فرد در تاریخ فلسفه معرفی می‌کند. https://eitaa.com/phwsla
Between Leibniz, Newton, and Kant: Philosophy and Science in the Eighteenth Century — Edited by Wolfgang Lefèvre Between Leibniz, Newton, and Kant یکی از مهم‌ترین مجموعه‌مقالات در تاریخ فلسفه و علم است که به بررسی یکی از سرنوشت‌سازترین دوره‌های اندیشه غرب، یعنی قرن هجدهم، می‌پردازد. ولفگانگ لوفور (Wolfgang Lefèvre) در این کتاب می‌کوشد نشان دهد که فاصله میان لایبنیتس، نیوتن و کانت، صرفاً یک فاصله زمانی نیست؛ بلکه میدان شکل‌گیری مفاهیمی است که جهان مدرن بر آن‌ها بنا شده است: عقل، طبیعت، تجربه، ریاضیات، قانون، علیت و روش علمی. ایده مرکزی کتاب آن است که انقلاب علمی با نیوتن پایان نیافت و فلسفه انتقادی کانت نیز از خلأ پدید نیامد. میان این دو، بیش از یک قرن گفت‌وگو، مناقشه و تحول فکری جریان داشت که بنیان‌های علم مدرن را شکل داد. نویسندگان کتاب نشان می‌دهند که قرن هجدهم نه دوره‌ای انتقالی، بلکه آزمایشگاهی برای زایش جهان‌بینی مدرن بود. https://eitaa.com/phwsla
مهم‌ترین بخش کتاب،فصل‌هایی است که به نسبت فلسفه و علم می‌پردازند. برخلاف تصور رایج، علم و فلسفه در این دوره دو قلمرو جداگانه نبودند. فیزیک، ریاضیات، متافیزیک، الهیات و نظریه شناخت در گفت‌وگویی دائمی با یکدیگر قرار داشتند. به همین دلیل، فهم کانت بدون نیوتن، یا فهم نیوتن بدون مناقشه با لایبنیتس، ناقص خواهد بود. کتاب همچنین نشان می‌دهد که پرسش‌های بنیادین علم مدرن، صرفاً فنی نبودند. پرسش‌هایی مانند «قانون طبیعت چیست؟»، «آیا ریاضیات زبان جهان است؟»، «آیا تجربه به‌تنهایی برای شناخت کافی است؟» و «مرزهای عقل کجاست؟» همگی در این دوره صورت‌بندی شدند و هنوز نیز در فلسفه علم زنده‌اند. یکی از نقاط قوت کتاب، پرهیز از روایت قهرمان‌محور تاریخ علم است. نویسندگان به‌جای آنکه تاریخ را به زندگی چند نابغه تقلیل دهند، شبکه‌ای از اندیشه‌ها، مناظره‌ها، دانشگاه‌ها، آکادمی‌ها و سنت‌های علمی را ترسیم می‌کنند که در کنار هم، جهان مدرن را ساخته‌اند. جمله‌ای که روح کتاب را بازتاب می‌دهد: «مدرنیته نه با یک کشف، بلکه با گفت‌وگوی پیوسته میان فلسفه و علم زاده شد.» این کتاب اهمیتی فراتر از تاریخ علم دارد. جامعه باز بر این فرض استوار است که هیچ حقیقتی از نقد، گفت‌وگو و بازاندیشی مصون نیست. کتاب نشان می‌دهد که خودِ علم مدرن نیز نه از قطعیت، بلکه از مناظره، اختلاف‌نظر و نقد مستمر زاده شده است. از این منظر، لایبنیتس، نیوتن و کانت نه رقیبانی صرف، بلکه سه ایستگاه در تکامل اندیشه‌ای هستند که آزادی پژوهش، استقلال عقل و نقد مداوم را به یکی از ارکان تمدن مدرن تبدیل کرد. منابع Between Leibniz, Newton, and Kant: Philosophy and Science in the Eighteenth Century, edited by Wolfgang Lefèvre. Immanuel Kant, Critique of Pure Reason. Isaac Newton, Philosophiæ Naturalis Principia Mathematica. Gottfried Wilhelm Leibniz, New Essays on Human Understanding. Thomas Kuhn, The Structure of Scientific Revolutions. https://eitaa.com/phwsla
835 سال قبل فیلسوف بزرگ ایرانی بعلت احیای حکمت ایران باستان و نظریات نورشناختی، مرتد دانسته شد و فتوای تکفیر او توسط متعصبین و تندروهای مذهبی صادر گشت، وی در ۳۸ سالگی اعدام شد ... 📸 تصویر مفهومی از نخستین شهید فلسفه در تاریخ ایران؛ شهاب الدین سهروردی + سران علم، فلسفه و حکمت (راست: افلاطون، زرتشت/چپ: سقراط، ابن سینا) در این فضای تراژیک بصورت سمبولیک حضور دارند، در حالی که خون شیخ اشراق (لقب سهروردی) به روی کتاب بزرگ "نماد حکمت و دانش" سرازیر می‌شود. ✨ هاله اطراف سهروردی نمادی از هسته مرکزی فلسفه او یعنی "نور" است: برگرفته از حکمت خسروانی ایران باستان.
تنها پرنده ای جرئت میکنه عقابو نوک بزنه دورِنگوی سیاهه، اون پشت عقاب می شینه و گردنشو گاز می گیره. با این حال عقاب هیچ واکنشی نشون نمی ده و با دورِنگو نمی جنگه! اون وقت و انرژی خودشو تلف نمی کنه، فقط بالاشو باز می کنه و شروع می کنه به بالاتر پرواز کردن تو آسمون. هرچی پروازش بالاتر باشه نفس کشیدن برای دورِنگو سخت تره و سرانجام برای کمبود اکسیژن سقوط می کنه! زندگی عقابو سرلوحه زندگیتون قرار بدید! نیازی نیست به همه ی قضاوتا و نبردا واکنشی نشون بدید؛ فقط کافیه تمرکزتون بذارید رو خودتون و آیندتون و  پیشرفت کنید و ارتفاع بگیرید تا همچین مسائلی براتون ریز و بی‌اهمیت تر شود.
دو ایده مهم در اندیشه هایدگر در «هستی و زمان» هایدگر در کتاب «هستی و زمان» دو ایده اساسی درباره انسان و هستی مطرح می‌کند. نخست : به جای اینکه فقط درباره موجودات و چیزهایی که «هستند» صحبت کنیم، باید از خودِ معنای بودن بپرسیم: «اصلاً بودن یعنی چه؟» این پرسش نگاه ما به انسان را تغییر می‌دهد. از نظر هایدگر، انسان موجودی جدا و مستقل از جهان نیست که ابتدا به‌تنهایی وجود داشته باشد و بعد تصمیم بگیرد با جهان و دیگران ارتباط برقرار کند. انسان از همان ابتدا در جهان و در ارتباط با دیگران و چیزهای پیرامون خود وجود دارد. برای مثال، ما ابتدا یک «منِ تنها» نیستیم که بعداً تصمیم بگیریم دوست پیدا کنیم، کار کنیم، خانواده تشکیل دهیم یا با جهان ارتباط برقرار کنیم؛ بلکه رابطه با جهان، با دیگران و با امور پیرامون، از همان ابتدا بخشی از شیوه وجود ماست. به همین دلیل هایدگر از مفهوم «دازاین» (Dasein) استفاده می‌کند؛ واژه‌ای آلمانی به معنای «بودن-در-آنجا» که برای اشاره به انسانی به کار می‌رود که وجودش همیشه در یک جهان، در میان دیگران و در موقعیتی مشخص در حال تحقق است. دوم : هایدگر معتقد است در مورد انسان، وجود بر ذات یا سرشت مقدم است. یعنی انسان از ابتدا با یک ماهیت کاملاً آماده و از پیش تعیین‌شده وارد جهان نمی‌شود؛ بلکه در جریان زندگی، انتخاب‌ها، روابط، تجربه‌ها و مسئولیت‌هایش، به تدریج خودش را شکل می‌دهد و دارای ماهیت میشود. در این مسیر، اضطراب، ندای وجدان و احساس مسئولیت نقش مهمی دارند. این تجربه‌ها انسان را از زندگی کاملاً روزمره و غرق‌شدن در نظر دیگران بیرون می‌کشند و او را با این پرسش روبه‌رو می‌کنند: «من با این زندگی و با امکان‌هایی که در اختیار دارم، چه می‌خواهم بکنم؟» بنابراین، از نگاه هایدگر، انسان چیزی نیست که یک بار برای همیشه «ساخته شده» باشد؛ انسان در شیوه بودن و زندگی کردن خود، پیوسته در حال ساخته‌شدن است. هایدگر می‌گوید انسان اول «هست» و بعد وارد رابطه با جهان نمی‌شود؛ انسان از همان ابتدا «در جهان و با دیگران» است و در جریان همین زندگی، خودش را می‌سازد
زندگی کردن، نادرترین اتفاق جهان هستی است . بیشتر مردم فقط وجود دارند، همین. https://eitaa.com/phwsla
🔍زندگی 👌 شیوه‌ای برای بودن ☀️ از جایی آغاز می‌شود که انسان متوجه می‌شود بسیاری از باورهایی که آن‌ها را «خودش» می‌پندارد، در واقع از پیش برای او شکل گرفته‌اند. خانواده، فرهنگ، محیط اجتماعی، ترس‌ها، عادت‌ها و حتی محدودیت‌های جسمانی، پیش از هر انتخاب آگاهانه‌ای، مسیرهای زیادی را برای او تعیین کرده‌اند. در این معنا، زندگی سقراطی یعنی به پرسش گرفتن همین بداهت‌های پذیرفته‌شده؛ یعنی شجاعتِ متوقف کردن جریان عادت و پرسیدن اینکه: «چرا این کار را انجام می‌دهم؟»، «این ارزش‌ها از کجا آمده‌اند؟» و «آیا واقعاً آن‌ها را فهمیده‌ام یا صرفاً پذیرفته‌ام؟». در چنین زیستی، پرسش‌گری یک ابزار موقت نیست، بلکه خودِ شکل زندگی است؛ شیوه‌ای برای بودن. اما تفکر امری کاملاً فردی و منزوی نیست. انسان به تنهایی فیلسوف نمی‌شود. اندیشیدن در ذات خود یک کنش بین‌الاذهانی و اجتماعی است. ما زمانی به معنای دقیق کلمه فکر می‌کنیم که در برابر دیگری قرار بگیریم؛ دیگری‌ای که از ما توضیح بخواهد، تناقض‌های ما را آشکار کند و در برابر پاسخ‌های شتاب‌زده‌مان مقاومت نشان دهد. در این فرایند، گفت‌وگو نه یک جدل برای پیروزی، بلکه نوعی «قابله‌گری فکری» است؛ جایی که ذهنِ دیگری به ما کمک می‌کند ایده‌هایی را که در درون‌مان خام، مبهم و ناپخته‌اند، به سطح آگاهی بیاوریم و آن‌ها را متولد کنیم. بدون حضور دیگری، تفکر به‌سادگی به پژواک صدای خودمان تبدیل می‌شود؛ تکرار همان چیزهایی که از قبل می‌دانستیم، اما هرگز آن‌ها را واقعاً نکاویده‌ایم. https://eitaa.com/phwsla
🔍از اعتبار سخن تا اعتبار شخص فرض کنید دو نفر دقیقاً یک جمله می‌گویند. یکی دانشمندی شناخته‌شده است و دیگری فردی ناشناس. احتمالاً حرف دانشمند را جدی‌تر می‌گیریم. این واکنش لزوماً خطا نیست؛ تخصص و تجربه واقعاً مهم‌اند و ما در زندگی ناچاریم تا حدی به دانش دیگران اعتماد کنیم. اما خطا از جایی آغاز می‌شود که اعتبار گوینده، جای اعتبار گفته را بگیرد. آن‌وقت دیگر نمی‌پرسیم: «دلیل این حرف چیست؟» «چه شواهدی دارد؟» «آیا می‌توان آن را نقد یا آزمود؟» بلکه می‌پرسیم: «چه کسی این را گفته است؟» اینجاست که «صاحب‌نظر» آرام‌آرام به «صاحب حقیقت» تبدیل می‌شود. روان‌شناسی اجتماعی نشان داده است که جایگاه، تخصص و اقتدار یک فرد می‌تواند بر قضاوت و رفتار ما اثر بگذارد. پژوهش‌های استنلی میلگرام درباره اطاعت از اقتدار نیز نشان داد که حضور یک مرجع مقتدر می‌تواند افراد را تا اندازه قابل‌توجهی به پذیرش دستورهایی سوق دهد که در شرایط عادی ممکن است با وجدانشان ناسازگار باشد. واگذاری داوری: وقتی به یک انسان بیش از اندازه اعتماد می‌کنیم، ممکن است به‌تدریج به جای اینکه از او «یاد بگیریم»، از او «تکلیف حقیقت» بگیریم. دیگر اندیشه را با دلیل نمی‌سنجیم؛ با نام صاحب اندیشه می‌سنجیم. اگر دوستش داشته باشیم، حرفش را درست‌تر می‌بینیم و اگر دوستش نداشته باشیم، حتی سخن درستش را هم آسان‌تر رد می‌کنیم «خطای شناختی ؛ اثر هاله‌‌ای». اینجا دو خطای متقارن شکل می‌گیرد: «چون او گفته، پس درست است.» و در سوی دیگر: «چون او گفته، پس حتماً غلط است.» هر دو، یک اشتباه مشترک دارند: داوری درباره سخن، جای خود را به داوری درباره شخص داده است. کارل پوپر در فلسفه علم بر اهمیت نقد و امکان خطا تأکید می‌کرد. دانش، نه با مصون کردن اندیشه‌ها از نقد، بلکه با طرح حدس‌ها و کوشش برای یافتن خطاهای آن‌ها پیش می‌رود. هیچ اندیشه‌ای صرفاً به دلیل اینکه صاحبش بزرگ است، از پرسش ، آزمون و نقد معاف نمی‌شود. دشواری فکر کردن : وقتی به یک فرد اعتماد کرده‌ایم، پذیرفتن نظر او راهی کوتاه‌تر از بررسی شواهد، مقایسه منابع و تحمل ابهام است. به‌خصوص زمانی که موضوع پیچیده باشد، ما دوست داریم کسی را پیدا کنیم که به جای ما بگوید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است. وابستگی فکری: شخصیت کم‌کم به نماد یک آرمان تبدیل می‌شود؛ سپس آرمان با شخصیت گره می‌خورد. بعد نقد شخصیت، حمله به آرمان تلقی می‌شود و دفاع از آرمان، به دفاع از شخصیت تبدیل می‌گردد. و این شاید خطرناک‌ترین نقطه باشد؛ زیرا جامعه از گفت‌وگو درباره حقیقت به صف‌بندی درباره افراد منتقل می‌شود. با او هستی یا علیه او؟ هانا آرنت، در تأملاتش درباره «تفکر» و «داوری»، بر اهمیت اندیشیدن مستقل و توانایی انسان برای سنجیدن اعمال و موقعیت‌ها تأکید می‌کرد. فقط فرمان‌برداری نیست؛ بلکه خطرِ فکر نکردن و داوری نکردن درباره معنای کاری است که انجام می‌دهیم. ما نباید مسئولیت قضاوت خود را کاملاً به دیگری واگذار کنیم و بعد بگوییم: «من فقط از کسی پیروی کردم که به او اعتماد داشتم.» البته این سخن به معنای بی‌اعتمادی به متخصصان نیست. برعکس، تمدن انسانی بدون اعتماد به دانش و تجربه دیگران ممکن نیست. اگر پزشک، مهندس، دانشمند یا فیلسوفی سال‌ها در حوزه‌ای کار کرده است، طبیعی است که سخنش را جدی‌تر بگیریم. تخصص به معنی مصونیت از نقد آگاهانه نیست. مرجعیت سالم باید به ما کمک کند که بهتر ببینیم، نه اینکه چشم ما را ببندد؛ کمک کند بهتر فکر کنیم، نه اینکه به جای ما فکر کند. از او بیاموزیم ، اما به جای ما فکر نکند. به او احترام بگذاریم، اما او را خطاناپذیر ندانیم. از تجربه‌اش استفاده کنیم، اما داوری خودمان را به او نسپاریم. بنابراین «ممکن است کسی را بسیار دوست داشته باشم و با این حال با نظرش مخالف باشم و یا کسی را دوست نداشته باشم و با این حال سخنش درست باشد.» در نهایت، حقیقت نه به نام افراد ثبت شده و نه به کسی تعلق دارد. به انسان‌ها احترام بگذاریم، از خردشان بیاموزیم، به متخصصان اعتماد سنجیده داشته باشیم؛ اما داوری خود را واگذار نکنیم. زیرا جامعه سالم جامعه‌ای است که هیچ مرجعی را بالاتر از نقد قرار ندهد. و انسان مستقل و بالغ کسی است که بداند «ممکن است اشتباه کند و اگر دلیل بهتری وجود داشته باشد، نظرش را تغییر دهد.» تفاوت است میان پیروی و یادگیری، ایمان به شخص و اعتماد به دلیل، وفاداری به فرد و وفاداری به حقیقت… https://eitaa.com/phwsla
فرويد ميگويد تمام زندكَى خانوادگی حول محور آسيب ديده‌‌ترين فرد خانواده شكل ميكَيرد ... و اغلب آسیب‌دیده‌ترین عضو خانواده، محور اصلی توجه می‌شود. فروید معتقد بود که خانواده‌ها بیش از آنکه بر اساس آنچه آشکارا بیان می‌شود شکل بگیرند، تحت تأثیر پدیده‌های پنهان هستند. به همین دلیل، آسیب‌دیده‌ترین فرد در بسیاری از خانواده‌ها به کانون توجه تبدیل می‌شود؛ اعضا تلاش می‌کنند او را درمان، اصلاح یا تغییر دهند، اما کمتر کسی می‌پرسد که این رنج از کجا سرچشمه گرفته است؟ گاهی کودکی افسرده، نوجوانی پرخاشگر، یا عضوی که مدام درگیر اضطراب و شکست می‌شود، مشکل اصلی خانواده نیست. او تنها فردی است که دردهای سرکوب‌شده، ترس‌های نگفته و زخم‌های کهنه خانواده را بر دوش می‌کشد. در چنین شرایطی، خانواده به جای مواجهه با ریشه‌های واقعی مشکلات، تمام انرژی خود را صرف فردی می‌کند که علائم آن درد را آشکار کرده است. شاید آسیب‌دیده‌ترین عضو خانواده، ضعیف‌ترین فرد نباشد؛ شاید او صادق‌ترین عضو خانواده باشد. کسی که رنجی را تجربه می‌کند که دیگران سال‌ها از دیدن آن فرار کرده‌اند. آن‌که بیش از همه رنج می‌برد، اغلب حامل دردهایی است که سال‌ها در سکوت میان اعضای خانواده جریان داشته‌اند. به همین دلیل است که زندگی یک خانواده گاهی ناخواسته حول آسیب‌دیده‌ترین عضو آن می‌چرخد؛ نه به این دلیل که او علت همه مشکلات است، بلکه به این دلیل که زخم‌های پنهان خانواده در وجود او نمایان شده‌اند. https://eitaa.com/phwsla
🔍فقر؛ از محرومیت مادی تا درماندگی آموخته‌شده 📌 فقر فقط نداشتن پول نیست؛ فقر، انباشته‌شدن محرومیت‌ها و محدودشدن فرصت‌های انتخاب، رشد و اثرگذاری بر سرنوشت خویش است. در نگاه امروز، فقر پدیده‌ای چندبعدی است که می‌تواند هم‌زمان آموزش، تغذیه، سلامت، مسکن، امنیت، مشارکت اجتماعی و کیفیت زندگی را تحت تأثیر قرار دهد. از همین رو، فقر را نمی‌توان صرفاً با میزان درآمد سنجید. یکی از پیامدهای کمتر دیده‌شده فقر، تأثیر آن بر احساس کنترل، امید و توانایی فرد برای تغییر شرایط است. «درماندگی آموخته‌شده» در روان‌شناسی به وضعیتی اشاره دارد که تجربه مکرر رویدادهای منفی و غیرقابل‌کنترل می‌تواند فرد را به این برداشت برساند که تلاش او حاصلی ندارد؛ در نتیجه، حتی هنگامی که امکان تغییر فراهم می‌شود، ممکن است کمتر برای استفاده از آن اقدام کند. این مفهوم در پژوهش‌های کلاسیک و سپس در مطالعات عصب‌شناختی تکامل یافته است. قرارگرفتن طولانی‌مدت در فقر می‌تواند چنین چرخه‌ای را تشدید کند: محرومیت ، استرس و ناامنی ، کاهش فرصت و عملکرد ، شکست‌های مکرر ، کاهش احساس کنترل و امید ، کناره‌گیری یا انفعال ، تداوم محرومیت. این به معنای آن نیست که افراد فقیر ذاتاً درمانده‌اند یا فقر حتماً به درماندگی منجر می‌شود؛ بلکه شرایط مزمن و خارج از کنترل فرد می‌تواند احتمال شکل‌گیری چنین الگوهایی را افزایش دهد. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که فقر دوران کودکی با استرس بیشتر و تفاوت‌هایی در کارکردهای اجرایی مانند توجه، حافظه کاری، خودتنظیمی و برنامه‌ریزی ارتباط دارد؛ توانایی‌هایی که برای یادگیری و موفقیت تحصیلی و شغلی اهمیت اساسی دارند. کودکی که در فقر رشد می‌کند، ممکن است هم‌زمان با کمبود تغذیه مناسب، دسترسی محدود به آموزش و امکانات فرهنگی، مسکن نامناسب، ناامنی و فشارهای خانوادگی مواجه باشد. استمرار این فشارها، به‌ویژه در نبود روابط حمایتی، می‌تواند به استرس سمی بینجامد؛ فرایندی که بر رشد مغز، یادگیری، تنظیم هیجان و سلامت بلندمدت اثر می‌گذارد. در مقابل، محیط امن، رابطه حمایتگر و فرصت تجربه موفقیت می‌تواند از این آثار بکاهد و تاب‌آوری را تقویت کند. از این منظر، خطر اصلی فقر تنها «کمبود امروز» نیست؛ از دست رفتن امکان ساختن فردا است. فقر می‌تواند فرصت آموزش را محدود کند، تغذیه و سلامت را تضعیف کند، سرمایه انسانی و فرهنگی را کاهش دهد و مسیر ورود به اشتغال مولد را دشوار سازد؛ و همین محرومیت‌ها دوباره احتمال فقیرماندن نسل بعد را افزایش می‌دهند. بنابراین، فقر می‌تواند به چرخه‌ای تبدیل شود که در آن محرومیت اقتصادی، اجتماعی و روانی یکدیگر را تقویت می‌کنند. شکستن این چرخه نیز با توصیه ساده به «بیشتر تلاش کردن» ممکن نیست. انسان برای امیدواری فقط به انگیزه نیاز ندارد؛ به تجربه واقعیِ امکان تغییر نیاز دارد. آموزش باکیفیت، تغذیه و سلامت مناسب، امنیت اجتماعی، حمایت از خانواده، دسترسی به فرصت‌های شغلی، مشارکت فرهنگی و مهم‌تر از همه ایجاد موقعیت‌هایی که فرد بتواند اثر تلاش خود را ببیند، بخشی از درمان این چرخه است. هدف سیاست ضد فقر، صرفاً افزایش درآمد نیست؛ بازگرداندن فرصت، اختیار، کرامت و احساس اثرگذاری به انسان است. فقر زمانی واقعاً شکسته می‌شود که فرد و جامعه از «من نمی‌توانم» به «می‌توانم تغییر ایجاد کنم» برسند؛ و این تغییر، بیش از آنکه محصول موعظه باشد، نتیجه فرصت، حمایت، عدالت و تجربه مکررِ موفقیت است. منابع منتخب: Maier, S. F., & Seligman, M. E. P. (2016). Learned Helplessness at Fifty: Insights from Neuroscience. Psychological Review, 123(4), 349–367. (PubMed) Haft, S. L., & Hoeft, F. (2017). Poverty’s Impact on Children’s Executive Functions: Global Considerations. New Directions for Child and Adolescent Development, 2017(158), 69–79. (PubMed Central (PMC)) National Scientific Council on the Developing Child. Toxic Stress. Center on the Developing Child, Harvard University. (developingchild.harvard.edu) UNDP & OPHI. Global Multidimensional Poverty Index. Human Development Reports. (hdr.undp.org) https://eitaa.com/phwsla
🔍ریشه‌ها و آثار مخرب فقر «دزدهای کوچک، قربانیان فقرند و دزدهای بزرگ، ریشه‌های فقر. عدالت حقیقی در به زنجیر کشیدن قربانیان فقر نیست؛ از میان برداشتن ریشه‌های فقر است.» منسوب به فئودور داستایفسکی جامعه‌ای که فقر، بیکاری، محرومیت آموزشی، تبعیض و فقدان فرصت‌های برابر را گسترش می‌دهد، نمی‌تواند همه پیامدهای آن را صرفاً به «خطای فرد» تقلیل دهد. فقر صرفا نداشتن پول نیست؛ اغلب به معنای محدود شدن انتخاب‌ها، فرصت‌ها و امکان ساختن آینده است. فقر پدیده‌ای است که می تواند با کمبود درآمد ، دسترسی کمتر به آموزش، سلامت، خدمات و امنیت اجتماعی به همراه داشته باشد. از این منظر، باید دید چه شرایطی این انسان‌‌ها را به جایی رسانده که دزدی را راه نجات خود دیده‌‌اند؟ مجازاتِ و کشف جرم برای حفظ امنیت جامعه ضروری است؛ اما نباید فقر، محرومیت، فساد، تبعیض و نابرابری فرصت‌ها را نادیده گرفت و چنان فرصت، آموزش، کار شرافتمندانه و حمایت اجتماعی فراهم باشد که انسان برای زنده ماندن ناچار نباشد قانون را بشکند. عدالت حقیقی، ضمن برخورد با جرم، شرایطی که جرم را تغذیه می‌کنند مورد توجه قرار می دهد ، 📚منابع: World Bank؛ UN DESA؛ Pare & Felson, British Journal of Sociology, 2014. https://eitaa.com/phwsla