تنها پرنده ای جرئت میکنه عقابو نوک بزنه دورِنگوی سیاهه، اون پشت عقاب می شینه و گردنشو گاز می گیره.
با این حال عقاب هیچ واکنشی نشون نمی ده و با دورِنگو نمی جنگه!
اون وقت و انرژی خودشو تلف نمی کنه، فقط بالاشو باز می کنه و شروع می کنه به بالاتر پرواز کردن تو آسمون. هرچی پروازش بالاتر باشه نفس کشیدن برای دورِنگو سخت تره و سرانجام برای کمبود اکسیژن سقوط می کنه!
زندگی عقابو سرلوحه زندگیتون قرار بدید! نیازی نیست به همه ی قضاوتا و نبردا واکنشی نشون بدید؛ فقط کافیه تمرکزتون بذارید رو خودتون و آیندتون و پیشرفت کنید و ارتفاع بگیرید تا همچین مسائلی براتون ریز و بیاهمیت تر شود.
دو ایده مهم در اندیشه هایدگر در «هستی و زمان»
هایدگر در کتاب «هستی و زمان» دو ایده اساسی درباره انسان و هستی مطرح میکند.
نخست : به جای اینکه فقط درباره موجودات و چیزهایی که «هستند» صحبت کنیم، باید از خودِ معنای بودن بپرسیم:
«اصلاً بودن یعنی چه؟»
این پرسش نگاه ما به انسان را تغییر میدهد. از نظر هایدگر، انسان موجودی جدا و مستقل از جهان نیست که ابتدا بهتنهایی وجود داشته باشد و بعد تصمیم بگیرد با جهان و دیگران ارتباط برقرار کند.
انسان از همان ابتدا در جهان و در ارتباط با دیگران و چیزهای پیرامون خود وجود دارد.
برای مثال، ما ابتدا یک «منِ تنها» نیستیم که بعداً تصمیم بگیریم دوست پیدا کنیم، کار کنیم، خانواده تشکیل دهیم یا با جهان ارتباط برقرار کنیم؛ بلکه رابطه با جهان، با دیگران و با امور پیرامون، از همان ابتدا بخشی از شیوه وجود ماست.
به همین دلیل هایدگر از مفهوم «دازاین» (Dasein) استفاده میکند؛ واژهای آلمانی به معنای «بودن-در-آنجا» که برای اشاره به انسانی به کار میرود که وجودش همیشه در یک جهان، در میان دیگران و در موقعیتی مشخص در حال تحقق است.
دوم : هایدگر معتقد است در مورد انسان، وجود بر ذات یا سرشت مقدم است. یعنی انسان از ابتدا با یک ماهیت کاملاً آماده و از پیش تعیینشده وارد جهان نمیشود؛ بلکه در جریان زندگی، انتخابها، روابط، تجربهها و مسئولیتهایش، به تدریج خودش را شکل میدهد و دارای ماهیت میشود.
در این مسیر، اضطراب، ندای وجدان و احساس مسئولیت نقش مهمی دارند. این تجربهها انسان را از زندگی کاملاً روزمره و غرقشدن در نظر دیگران بیرون میکشند و او را با این پرسش روبهرو میکنند:
«من با این زندگی و با امکانهایی که در اختیار دارم، چه میخواهم بکنم؟»
بنابراین، از نگاه هایدگر، انسان چیزی نیست که یک بار برای همیشه «ساخته شده» باشد؛ انسان در شیوه بودن و زندگی کردن خود، پیوسته در حال ساختهشدن است.
هایدگر میگوید انسان اول «هست» و بعد وارد رابطه با جهان نمیشود؛ انسان از همان ابتدا «در جهان و با دیگران» است و در جریان همین زندگی، خودش را میسازد
زندگی کردن، نادرترین اتفاق جهان هستی است .
بیشتر مردم فقط وجود دارند،
همین.
#اسکاروایلد
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
🔍زندگی #سقراطی
👌 شیوهای برای بودن
☀️ #زندگی #فلسفی از جایی آغاز میشود که انسان متوجه میشود بسیاری از باورهایی که آنها را «خودش» میپندارد، در واقع از پیش برای او شکل گرفتهاند. خانواده، فرهنگ، محیط اجتماعی، ترسها، عادتها و حتی محدودیتهای جسمانی، پیش از هر انتخاب آگاهانهای، مسیرهای زیادی را برای او تعیین کردهاند.
در این معنا، زندگی سقراطی یعنی به پرسش گرفتن همین بداهتهای پذیرفتهشده؛ یعنی شجاعتِ متوقف کردن جریان عادت و پرسیدن اینکه:
«چرا این کار را انجام میدهم؟»، «این ارزشها از کجا آمدهاند؟» و «آیا واقعاً آنها را فهمیدهام یا صرفاً پذیرفتهام؟».
در چنین زیستی، پرسشگری یک ابزار موقت نیست، بلکه خودِ شکل زندگی است؛ شیوهای برای بودن.
اما تفکر امری کاملاً فردی و منزوی نیست. انسان به تنهایی فیلسوف نمیشود. اندیشیدن در ذات خود یک کنش بینالاذهانی و اجتماعی است. ما زمانی به معنای دقیق کلمه فکر میکنیم که در برابر دیگری قرار بگیریم؛ دیگریای که از ما توضیح بخواهد، تناقضهای ما را آشکار کند و در برابر پاسخهای شتابزدهمان مقاومت نشان دهد.
در این فرایند، گفتوگو نه یک جدل برای پیروزی، بلکه نوعی «قابلهگری فکری» است؛ جایی که ذهنِ دیگری به ما کمک میکند ایدههایی را که در درونمان خام، مبهم و ناپختهاند، به سطح آگاهی بیاوریم و آنها را متولد کنیم.
بدون حضور دیگری، تفکر بهسادگی به پژواک صدای خودمان تبدیل میشود؛ تکرار همان چیزهایی که از قبل میدانستیم، اما هرگز آنها را واقعاً نکاویدهایم.
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
🔍از اعتبار سخن تا اعتبار شخص
فرض کنید دو نفر دقیقاً یک جمله میگویند. یکی دانشمندی شناختهشده است و دیگری فردی ناشناس. احتمالاً حرف دانشمند را جدیتر میگیریم. این واکنش لزوماً خطا نیست؛ تخصص و تجربه واقعاً مهماند و ما در زندگی ناچاریم تا حدی به دانش دیگران اعتماد کنیم.
اما خطا از جایی آغاز میشود که اعتبار گوینده، جای اعتبار گفته را بگیرد.
آنوقت دیگر نمیپرسیم:
«دلیل این حرف چیست؟»
«چه شواهدی دارد؟»
«آیا میتوان آن را نقد یا آزمود؟»
بلکه میپرسیم:
«چه کسی این را گفته است؟»
اینجاست که «صاحبنظر» آرامآرام به «صاحب حقیقت» تبدیل میشود.
روانشناسی اجتماعی نشان داده است که جایگاه، تخصص و اقتدار یک فرد میتواند بر قضاوت و رفتار ما اثر بگذارد. پژوهشهای استنلی میلگرام درباره اطاعت از اقتدار نیز نشان داد که حضور یک مرجع مقتدر میتواند افراد را تا اندازه قابلتوجهی به پذیرش دستورهایی سوق دهد که در شرایط عادی ممکن است با وجدانشان ناسازگار باشد.
واگذاری داوری:
وقتی به یک انسان بیش از اندازه اعتماد میکنیم، ممکن است بهتدریج به جای اینکه از او «یاد بگیریم»، از او «تکلیف حقیقت» بگیریم. دیگر اندیشه را با دلیل نمیسنجیم؛ با نام صاحب اندیشه میسنجیم. اگر دوستش داشته باشیم، حرفش را درستتر میبینیم و اگر دوستش نداشته باشیم، حتی سخن درستش را هم آسانتر رد میکنیم «خطای شناختی ؛ اثر هالهای».
اینجا دو خطای متقارن شکل میگیرد:
«چون او گفته، پس درست است.»
و در سوی دیگر:
«چون او گفته، پس حتماً غلط است.»
هر دو، یک اشتباه مشترک دارند: داوری درباره سخن، جای خود را به داوری درباره شخص داده است.
کارل پوپر در فلسفه علم بر اهمیت نقد و امکان خطا تأکید میکرد. دانش، نه با مصون کردن اندیشهها از نقد، بلکه با طرح حدسها و کوشش برای یافتن خطاهای آنها پیش میرود.
هیچ اندیشهای صرفاً به دلیل اینکه صاحبش بزرگ است، از پرسش ، آزمون و نقد معاف نمیشود.
دشواری فکر کردن :
وقتی به یک فرد اعتماد کردهایم، پذیرفتن نظر او راهی کوتاهتر از بررسی شواهد، مقایسه منابع و تحمل ابهام است. بهخصوص زمانی که موضوع پیچیده باشد، ما دوست داریم کسی را پیدا کنیم که به جای ما بگوید چه چیزی درست و چه چیزی نادرست است.
وابستگی فکری:
شخصیت کمکم به نماد یک آرمان تبدیل میشود؛ سپس آرمان با شخصیت گره میخورد. بعد نقد شخصیت، حمله به آرمان تلقی میشود و دفاع از آرمان، به دفاع از شخصیت تبدیل میگردد.
و این شاید خطرناکترین نقطه باشد؛ زیرا جامعه از گفتوگو درباره حقیقت به صفبندی درباره افراد منتقل میشود.
با او هستی یا علیه او؟
هانا آرنت، در تأملاتش درباره «تفکر» و «داوری»، بر اهمیت اندیشیدن مستقل و توانایی انسان برای سنجیدن اعمال و موقعیتها تأکید میکرد. فقط فرمانبرداری نیست؛ بلکه خطرِ فکر نکردن و داوری نکردن درباره معنای کاری است که انجام میدهیم.
ما نباید مسئولیت قضاوت خود را کاملاً به دیگری واگذار کنیم و بعد بگوییم: «من فقط از کسی پیروی کردم که به او اعتماد داشتم.»
البته این سخن به معنای بیاعتمادی به متخصصان نیست. برعکس، تمدن انسانی بدون اعتماد به دانش و تجربه دیگران ممکن نیست. اگر پزشک، مهندس، دانشمند یا فیلسوفی سالها در حوزهای کار کرده است، طبیعی است که سخنش را جدیتر بگیریم.
تخصص به معنی مصونیت از نقد آگاهانه نیست.
مرجعیت سالم باید به ما کمک کند که بهتر ببینیم، نه اینکه چشم ما را ببندد؛ کمک کند بهتر فکر کنیم، نه اینکه به جای ما فکر کند.
از او بیاموزیم ، اما به جای ما فکر نکند.
به او احترام بگذاریم، اما او را خطاناپذیر ندانیم.
از تجربهاش استفاده کنیم، اما داوری خودمان را به او نسپاریم.
بنابراین «ممکن است کسی را بسیار دوست داشته باشم و با این حال با نظرش مخالف باشم و یا کسی را دوست نداشته باشم و با این حال سخنش درست باشد.»
در نهایت، حقیقت نه به نام افراد ثبت شده و نه به کسی تعلق دارد.
به انسانها احترام بگذاریم، از خردشان بیاموزیم، به متخصصان اعتماد سنجیده داشته باشیم؛ اما داوری خود را واگذار نکنیم.
زیرا جامعه سالم جامعهای است که هیچ مرجعی را بالاتر از نقد قرار ندهد.
و انسان مستقل و بالغ کسی است که بداند
«ممکن است اشتباه کند و اگر دلیل بهتری وجود داشته باشد، نظرش را تغییر دهد.»
تفاوت است میان پیروی و یادگیری، ایمان به شخص و اعتماد به دلیل، وفاداری به فرد و وفاداری به حقیقت…
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
فرويد ميگويد تمام زندكَى
خانوادگی حول محور آسيب
ديدهترين فرد خانواده شكل
ميكَيرد ...
و اغلب آسیبدیدهترین عضو خانواده، محور اصلی توجه میشود.
فروید معتقد بود که خانوادهها بیش از آنکه بر اساس آنچه آشکارا بیان میشود شکل بگیرند، تحت تأثیر پدیدههای پنهان هستند. به همین دلیل، آسیبدیدهترین فرد در بسیاری از خانوادهها به کانون توجه تبدیل میشود؛ اعضا تلاش میکنند او را درمان، اصلاح یا تغییر دهند، اما کمتر کسی میپرسد که این رنج از کجا سرچشمه گرفته است؟
گاهی کودکی افسرده، نوجوانی پرخاشگر، یا عضوی که مدام درگیر اضطراب و شکست میشود، مشکل اصلی خانواده نیست. او تنها فردی است که دردهای سرکوبشده، ترسهای نگفته و زخمهای کهنه خانواده را بر دوش میکشد. در چنین شرایطی، خانواده به جای مواجهه با ریشههای واقعی مشکلات، تمام انرژی خود را صرف فردی میکند که علائم آن درد را آشکار کرده است.
شاید آسیبدیدهترین عضو خانواده، ضعیفترین فرد نباشد؛ شاید او صادقترین عضو خانواده باشد. کسی که رنجی را تجربه میکند که دیگران سالها از دیدن آن فرار کردهاند. آنکه بیش از همه رنج میبرد، اغلب حامل دردهایی است که سالها در سکوت میان اعضای خانواده جریان داشتهاند. به همین دلیل است که زندگی یک خانواده گاهی ناخواسته حول آسیبدیدهترین عضو آن میچرخد؛ نه به این دلیل که او علت همه مشکلات است، بلکه به این دلیل که زخمهای پنهان خانواده در وجود او نمایان شدهاند.
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
🔍فقر؛ از محرومیت مادی تا درماندگی آموختهشده
📌 فقر فقط نداشتن پول نیست؛ فقر، انباشتهشدن محرومیتها و محدودشدن فرصتهای انتخاب، رشد و اثرگذاری بر سرنوشت خویش است.
در نگاه امروز، فقر پدیدهای چندبعدی است که میتواند همزمان آموزش، تغذیه، سلامت، مسکن، امنیت، مشارکت اجتماعی و کیفیت زندگی را تحت تأثیر قرار دهد. از همین رو، فقر را نمیتوان صرفاً با میزان درآمد سنجید.
یکی از پیامدهای کمتر دیدهشده فقر، تأثیر آن بر احساس کنترل، امید و توانایی فرد برای تغییر شرایط است.
«درماندگی آموختهشده» در روانشناسی به وضعیتی اشاره دارد که تجربه مکرر رویدادهای منفی و غیرقابلکنترل میتواند فرد را به این برداشت برساند که تلاش او حاصلی ندارد؛ در نتیجه، حتی هنگامی که امکان تغییر فراهم میشود، ممکن است کمتر برای استفاده از آن اقدام کند. این مفهوم در پژوهشهای کلاسیک و سپس در مطالعات عصبشناختی تکامل یافته است.
قرارگرفتن طولانیمدت در فقر میتواند چنین چرخهای را تشدید کند: محرومیت ، استرس و ناامنی ، کاهش فرصت و عملکرد ، شکستهای مکرر ، کاهش احساس کنترل و امید ، کنارهگیری یا انفعال ، تداوم محرومیت.
این به معنای آن نیست که افراد فقیر ذاتاً درماندهاند یا فقر حتماً به درماندگی منجر میشود؛ بلکه شرایط مزمن و خارج از کنترل فرد میتواند احتمال شکلگیری چنین الگوهایی را افزایش دهد.
پژوهشها نشان دادهاند که فقر دوران کودکی با استرس بیشتر و تفاوتهایی در کارکردهای اجرایی مانند توجه، حافظه کاری، خودتنظیمی و برنامهریزی ارتباط دارد؛ تواناییهایی که برای یادگیری و موفقیت تحصیلی و شغلی اهمیت اساسی دارند.
کودکی که در فقر رشد میکند، ممکن است همزمان با کمبود تغذیه مناسب، دسترسی محدود به آموزش و امکانات فرهنگی، مسکن نامناسب، ناامنی و فشارهای خانوادگی مواجه باشد. استمرار این فشارها، بهویژه در نبود روابط حمایتی، میتواند به استرس سمی بینجامد؛ فرایندی که بر رشد مغز، یادگیری، تنظیم هیجان و سلامت بلندمدت اثر میگذارد. در مقابل، محیط امن، رابطه حمایتگر و فرصت تجربه موفقیت میتواند از این آثار بکاهد و تابآوری را تقویت کند.
از این منظر، خطر اصلی فقر تنها «کمبود امروز» نیست؛ از دست رفتن امکان ساختن فردا است. فقر میتواند فرصت آموزش را محدود کند، تغذیه و سلامت را تضعیف کند، سرمایه انسانی و فرهنگی را کاهش دهد و مسیر ورود به اشتغال مولد را دشوار سازد؛ و همین محرومیتها دوباره احتمال فقیرماندن نسل بعد را افزایش میدهند. بنابراین، فقر میتواند به چرخهای تبدیل شود که در آن محرومیت اقتصادی، اجتماعی و روانی یکدیگر را تقویت میکنند.
شکستن این چرخه نیز با توصیه ساده به «بیشتر تلاش کردن» ممکن نیست.
انسان برای امیدواری فقط به انگیزه نیاز ندارد؛ به تجربه واقعیِ امکان تغییر نیاز دارد.
آموزش باکیفیت، تغذیه و سلامت مناسب، امنیت اجتماعی، حمایت از خانواده، دسترسی به فرصتهای شغلی، مشارکت فرهنگی و مهمتر از همه ایجاد موقعیتهایی که فرد بتواند اثر تلاش خود را ببیند، بخشی از درمان این چرخه است.
هدف سیاست ضد فقر، صرفاً افزایش درآمد نیست؛ بازگرداندن فرصت، اختیار، کرامت و احساس اثرگذاری به انسان است.
فقر زمانی واقعاً شکسته میشود که فرد و جامعه از «من نمیتوانم» به «میتوانم تغییر ایجاد کنم» برسند؛ و این تغییر، بیش از آنکه محصول موعظه باشد، نتیجه فرصت، حمایت، عدالت و تجربه مکررِ موفقیت است.
منابع منتخب:
Maier, S. F., & Seligman, M. E. P. (2016). Learned Helplessness at Fifty: Insights from Neuroscience. Psychological Review, 123(4), 349–367. (PubMed)
Haft, S. L., & Hoeft, F. (2017). Poverty’s Impact on Children’s Executive Functions: Global Considerations. New Directions for Child and Adolescent Development, 2017(158), 69–79. (PubMed Central (PMC))
National Scientific Council on the Developing Child. Toxic Stress. Center on the Developing Child, Harvard University. (developingchild.harvard.edu)
UNDP & OPHI. Global Multidimensional Poverty Index. Human Development Reports. (hdr.undp.org)
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
🔍ریشهها و آثار مخرب فقر
«دزدهای کوچک، قربانیان فقرند و دزدهای بزرگ، ریشههای فقر.
عدالت حقیقی در به زنجیر کشیدن قربانیان فقر نیست؛ از میان برداشتن ریشههای فقر است.»
منسوب به فئودور داستایفسکی
جامعهای که فقر، بیکاری، محرومیت آموزشی، تبعیض و فقدان فرصتهای برابر را گسترش میدهد، نمیتواند همه پیامدهای آن را صرفاً به «خطای فرد» تقلیل دهد.
فقر صرفا نداشتن پول نیست؛ اغلب به معنای محدود شدن انتخابها، فرصتها و امکان ساختن آینده است.
فقر پدیدهای است که می تواند با کمبود درآمد ، دسترسی کمتر به آموزش، سلامت، خدمات و امنیت اجتماعی به همراه داشته باشد.
از این منظر، باید دید چه شرایطی این انسانها را به جایی رسانده که دزدی را راه نجات خود دیدهاند؟
مجازاتِ و کشف جرم برای حفظ امنیت جامعه ضروری است؛ اما نباید فقر، محرومیت، فساد، تبعیض و نابرابری فرصتها را نادیده گرفت و چنان فرصت، آموزش، کار شرافتمندانه و حمایت اجتماعی فراهم باشد که انسان برای زنده ماندن ناچار نباشد قانون را بشکند.
عدالت حقیقی، ضمن برخورد با جرم، شرایطی که جرم را تغذیه میکنند مورد توجه قرار می دهد ،
📚منابع: World Bank؛ UN DESA؛ Pare & Felson, British Journal of Sociology, 2014.
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
هدایت شده از انجمن بوعلی سینا
هنر؛
راهی برای فرار موقت از رنج
شوپنهاور می گوید انسان تا زمانی که اسیر خواستهه ا، آرزوها و منافع شخصی است، همیشه در رنج زندگی می کند.اما هنر یک استثناست.
وقتی انسان واقعا غرق تماشای یک اثر هنری، طبیعت یا موسیقی می شود، برای مدتی خواسته های شخصی خود را فراموش می کند.
در آن لحظه دیگر به سود و زیان خودش فکر نمی کند، بلکه فقط میبیند. به همین دلیل هنر انسان را موقتاً از سلطهٔ اراده آزاد میکند و آرامش میبخشد.
برتری هنر نسبت به علم
یک نقاش بزرگ فقط چهره یک فرد را نمی کشد؛ بلکه سعی میکند در همان چهره، حقیقتی کلی درباره انسان را نشان دهد؛ مانند مهربانی، رنج، شجاعت یا تنهایی.به همین دلیل هنر از نظر شوپنهاور از علم هم ارزشمندتر است؛
چون علم با استدلال به حقیقت میرسد، اما هنر حقیقت را یکباره و با شهود نشان میدهد...
موسیقی؛
برترین هنر
شوپنهاور موسیقی را بالاترین هنر میداند.زیرا نقاشی یا شعر تصویر جهان را نشان می دهند،
اما موسیقی مستقیماً خودِ اراده را بیان می کند.، وقتی یک قطعهٔ موسیقی غمگین می شنوی،
بدون اینکه داستانی تعریف کند، احساس غم را درک می کنی. یا وقتی موسیقی حماسی می شنوی، احساس قدرت، حرکت و شور در تو زنده می شود.،
موسیقی احساسات و حرکت های خودِ اراده را مستقیماً بیان می کند؛ یعنی همان کشش ها، میل ها، اضطراب ها و آرامش هایی که در اعماق وجود انسان هستند. ...........
تاریخ فلسفه
ویل دورانت
عباس زریاب خویی
#انجمنبوعلیسینا
Specters of Marx: The State of the Debt, the Work of Mourning and the New International — Jacques Derrida
Specters of Marx یکی از مهمترین آثار متأخر ژاک دریدا و یکی از تأثیرگذارترین کتابهای فلسفه سیاسی پس از پایان جنگ سرد است. این کتاب در سال ۱۹۹۳ و در واکنش به فضای فکری پس از فروپاشی اتحاد شوروی و اعلام «پایان تاریخ» توسط فرانسیس فوکویاما نوشته شد. در زمانی که بسیاری مارکسیسم را پایانیافته میدانستند، دریدا استدلال کرد که اندیشه مارکس نهتنها نمرده، بلکه همچون «شبح» همچنان در جهان مدرن حضور دارد
کتاب همچنین نقدی جدی بر سرمایهداری جهانی پس از جنگ سرد است. دریدا معتقد است که پیروزی ظاهری لیبرالیسم، بحرانهایی چون فقر، نابرابری، مهاجرت، بیکاری، خشونت و حذف را از میان نبرده است. این مسائل همان «اشباح» جهان مدرناند؛ واقعیتهایی که اگرچه نادیده گرفته میشوند، اما همچنان زندگی سیاسی و اجتماعی را شکل میدهند.
از منظر فلسفی، Specters of Marx فقط درباره مارکس نیست؛ بلکه گفتوگویی میان مارکس، هگل، شکسپیر، فروید، هایدگر و خودِ دریداست. کتاب نشان میدهد که فلسفه، ادبیات و سیاست را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد، زیرا هر سه با مسئله حافظه، زمان، عدالت و آینده سروکار دارند.
جملهای که روح کتاب را بازتاب میدهد:
«عدالت همیشه متعلق به آینده است، اما صدای آن از گذشته به گوش میرسد.»
از این منظر، Specters of Marx پلی میان فلسفه و ادبیات میسازد. مفاهیمی که در این کتاب طرح میشوند، در آثار نویسندگانی چون ساموئل بکت، هارولد پینتر، سارا کین، مارک ریونهیل و مایک بارتلت نیز به شکلی هنری بازتاب مییابند؛ جایی که گذشته، سکوت، حافظه و قدرت همچنان بهصورت «شبح» در زندگی انسان معاصر حضور دارند
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
از مِهر دوستان ریاکار خوشتر است،
دشنام دشمنی که چو آیینه راستگوست!
#اعتصامی
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا
85 سال قبل در چنین روزی، "تاگور" ملقب به Gurudev (پیشوای الهی) شاعر، فیلسوف و یکی از بزرگترین چهرههای فرهنگی تاریخ جهان، در سن ۸۰ سالگی درگذشت.
+ او نخستین آسیایی است که برنده نوبل ادبیات شد، تاگور تنها انسانی است که سرود ملی ۲ کشور (هند، بنگلادش) از اشعار او انتخاب شد، سرود ملی سریلانکا نیز با الهام از مکتب فکری اوست.
___
🔖 تاگور و ایران
تاگور شیفته فرهنگ غنی ایران بود، دولت ایران با اطلاع از این ماجرا در سال ۱۳۱۱ این چهره عظیم جهان را بعنوان مهمان ویژه رضاشاه به ایران دعوت کرد این رویداد موجب پیوند عاطفی مردم دو کشور شد، جشن تولد ۷۱ سالگی تاگور در ایران با حضور بزرگان ادب و هنر برپا شد، وی در بیانات خود اعلام کرد یک ایرانی است و اجدادش متعلق به ایران هستند.
✏️ تاگور ضد استعمار و حامی بزرگ گاندی و استقلال هند بود؛ او لقب مهاتما (روح بزرگ) را بعنوان لقب ملی و جهانی گاندی تثبیت کرد، گاندی در تنگناهای ناامیدی، به نزد تاگور میرفت و چند روزی را در خانه او میماند تا برای ادامه مبارزه سیاسی تجدید قوای فکری و روحی کند.
📸 دو اسطوره تاریخ هند در یک قاب تاگور/گاندی
https://eitaa.com/phwsla
#انجمنبوعلیسینا