🔸بیماران زحمات زیادی را بابت پرستاری به دیگران تحمیل می کنند و دستورات مختلفی در طول روز میدهند:
- اگه میشه یه لیوان آب لطفا.
- بیزحمت صدای تلویزیون رو کم کنید.
_ اون کتاب رو از قفسه ی سوم بهم بدید.
_ لامپ زرد آشپزخونه مستقیم تو چشممه بیزحمت خاموشش کنید.
_شرمنده انگار یادتون رفته تو غذای من نمک بریزید.
این ها نمونه هایی هستند که بیمار قطعا دقایقی باخودش کلنجار میرود که بگوید یا نه و نهایتا گاهی می گوید و گاهی شرمندگی مانع گفتن می شود. در سایر لحظات روز بیماران بیشتر ساکتند و این سکوت فرصت مناسبی ست برای "بهتر دیدن".
🔸وقتی بیماری، انگار از دنیای آدم ها بیرون می آیی و مثل ناظر بیرونی، نظاره گر اعمال و رفتارشان می شوی. فلانی عروس شده و بهمانی شکم پنجم است که باردار شده، پسر حاج فلان دارد ورشکسته می شود و عمو زاده ی همسایه سمت چپی،جوانِ جوان، دیروز از دنیا رفته....
🔸همه در صحنه ی نمایش برای تو تئاتر بازی می کنند و تو درازکش مخاطب نمایشی. در سالنی که خوردن و آشامیدن هم ممنوع نیست😉 خوب که گوش تیز کنی موسیقی متن نمایش، هم از درون خودت و هم از اتاق فرمان صحنه ی تئاتر به گوش می رسد:
"اعلموا انما الحیوه الدنیا لعب و لهو و زینه و تفاخر بینکم و تکاثر فی الاموال و الاولاد"
"خلق الموت و الحیاة لیبلوکم ایکم احسن عملا"
#روایت_های_یک_فعال_خانه_نشین
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
بچه: یوزارسیف به فارسی میشه یوسف، درسته؟
مامان: آره پسرم درسته.
بچه: پوتیفار به فارسی میشه چی؟
1⃣
......................................
بچه: مامان یه چیزی بگم ناراحت نشی، خداروشکر که من خانم نیستم... خانما شهید نمیشن.میمیرن😄
(مامان توضیحات مکفی رو ارائه کرده😎)
2⃣
................................................
بچه: افغانستانم قهرمان جام جهانی شده؟
مامان: نه پسرم.
بچه: سوریه و عراق چی؟
مامان: نه متاسفانه.
بچه: کاش کشورای مسلمونم تلاش کنن،همه ی جاما رو کافرا بردن.
3⃣
....................................
بچه: فامیلی امام زمان چیه؟
4⃣
............................................
( مامان درحال خیاطی)
بچه(دوساله): مامان برات آسانسور پیدا کردم.
به پایه ی جادکمه گفته آسانسور😍(البته منم که از خیاطی سر در نمیارم احتمالا همینو میگفتم، فقط ممکن بود بگم :آسانسور پلاستیکی😁)
5⃣
#ذهن_زیبا_ی_بچه_ها
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
فرایند ایست قلب
وقتی به جای "خدا" به "بنده ی خدا" امید می بندیم، همان لحظات اول، ندایی از عمق جانمان هشدار میدهد که:
" نکن!! اوبنده ی خداست، نه خدا. او محدود است."
🔺اما ما دچار مغالطه ی بدی شده ایم. "بنده ی خدا" را با "خدا" اشتباه گرفته ایم. خب....قطعا شکست می خوریم، ناامید می شویم. قلبمان سرخورده می شود که چرا به آن ندا گوش نداده. قلبمان خیره می ماند به جایی، ماتِ مات.
🔻اما اینجا ته ماجرا نیست. تلخ ترین جای ماجرا، سجاده ی بعداز این شکست است. هرچه زور می زنیم حرفی، ذکری، استغفاری، نخیر...دل با انسان راه نمی آید، خشکش زده، از شکست جوری ناامید شده که تکان نمی خورد. یک اینرسی سکون سنگین شبیه ایست قلبی. قلبمان باز مغالطه کرده، فکر کرده "خدا" هم مثل "بنده ی خدا" ناامیدش می کند.
🌀در حال کشف فرمول غلبه براین اینرسی سکون هستم.
#روایت_های_یک_فعال_خانه_نشین
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
هم اکنون
اجرای تئاتر صاحبه در دانشگاه قم.
خدا قوت به عزیزانم💪❤️
چند روزه با این 👇دیالوگ دلم پر می کشه تا ابرکوه، سر مزار استاد فرج نژاد... خدا کنه حقش ادا بشه:
مصطفی: علی جان! این بچه هایی که اسم بردی، خالصانه فقط برای تقویت اسلام و انقلاب نیازهای مردم رو رصد میکنن، برای تأمینش از جیب خودشون و از وجود خودشونم مایه می ذارن. مثل محمد حسین فرج نژاد.... چند باره این بچه پول کنار می ذاره برای ماشین ،تونست بخره؟
#تئاتر_صاحبه
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
🔺۱.مادر، پسرش رو به خانم برزگر، مسئول محترم رسانه😁 سپرده، و خودش در حال ایفای نقش روی صحنه ست.😃(تصویر)
🔻۲.مادر میگه پشت صحنه، برای لحظاتی گوشی رو به پسرم دادم که کمی بازی کنه، وقتی از صحنه برگشتم دیدم گوشی دست خانم برزگر، مسئول محترم رسانه ست😁، ومشغول بازیه، منو که دید گفت: بازیِ حیفی بود گفتم بچه خرابش میکنه.😄
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
وقتی تنها برای "دو اجرا" در "بادرود" اعلام آمادگی خواستم، بچه های گروهمون که به تازگی از سفر بیست ساعته و اجراهای سنگین برگشته بودن، باهم شوخی می کردن و می گفتن "مینی اجرا" ی شهرستان!! هم مسیر کوتاه بود و هم تعداد اجرا کم.
خودمم فکر نمی کردم این سفر نقلی نکاتی برای تعاملات تشکیلاتی داشته باشه. قطعا اگرهمراه گروه به بادرود رفته بودم نکات بیشتری هم وجود داشته، چون هم رضایتمندی گروه ما و هم مخاطبین بسیار بالا بود:
1⃣تاریخی که به بادرود داده بودیم بنابه ضرورتی، شش روز جابجا شد و جلو افتاد! این یعنی یک شوک برای میزبان. انتظار همه جور غر زدن رو داشتم و گفتم شاید نتونن به تبلیغات برسن و لغو بشه. اما در کمال ناباوری، میزبان کوچک ترین واکنش منفی نشون نداد. تنها واکنشش ارسال نامه ی درخواست اجرا برای تاریخ پیشنهادی من بود!
2⃣میزبان همه ی نکات مربوط به تدارک اجرا رو خوب گوش میداد و سوال اضافه نداشت.
3⃣تشخیص راهبرد درست برای جذب مخاطب با توجه به اقتضائات شهری، تشکیلاتی، زمانی و بودجه. نیفتادن در دام کلیشه ی رایج برای تبلیغات.
4⃣عدم توقف در مواجهه با مشکلات پیش آمده و تدبیر راهکار.( این وجه اشتراک همه ی میزبان هاست)
5⃣خوش حسابی. شاید باور نکنید این ویژگی چقدر در ذهن طرف مقابل می مونه. کاش همه مون رعایت کنیم.
#تئاتر_صاحبه
#تجربه_نگاری
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
حالا ما همه به «برهه عادت» رسیدهایم. اگرچه شرم می کنیم که حتی این ابتلای عادت را به روی خودمان بیاوریم. به نقطهای که از روز اول نگران رسیدنش بودیم. به خودمان نگاه کن. دیگر با اضطراب و نگرانی با حالت ایستاده جلوی تلویزیون نمیایستیم تا زیرنویس شبکه خبر را بخوانیم. کانالهای خبریمان همانطور بسته با دهها پیام خوانده نشده باقی مانده. دیگر مثل روزهای اول با حیرت به عکسهای فجایع خیره نمیشویم. بهت نمیکنیم. حالا دیگر مثل روزهای اول نیست که اهمیت خبر فجایع، بقیه خبرها را تحتالشعاع قرار بدهد و همه توجهها را به خود جلب کند. کمکم داریم به خبرهای کماهمیتتر هم میپردازیم. ما امروز در مرز عادیشدن مصیبت یم و برای تسکین وجدانهایمان، برای زنده نگهداشتن انسانیت در وجودمان و برای شبیه نشدن به کسانی که تا امروز بخاطر اهمیتندادنشان به فجایع، سرزنششان میکردیم آخرین تقلاهای عاطفیمان را میکنیم. میدانم برای آدمیزاد گریزی از عادتکردن نیست؛ اما کاش راهی مییافتیم تا این فرایند لعنتی کمی آهستهتر انجام شود. آنجا تفاوتی بین بمب روز اول و بمب امروز نیست...
《فاطمه خلیل زاد》
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
_خانم نمیخوام اغراق کنم اما حال و هوای اینجا شبیه حرم امام رضاست... بغضش شبیه همون بین الطلوعینیه که خبر شهادتش رو شنیدیم.
این جملات رو همسرم پشت گوشی، بعداز زیارت مزار حاج قاسم گفت در حالی که مثل روزهای گذشته چشمم خیره به قاب عکسش بود.... راستی حاجی جان! مقام "عند ربی" یعنی چی؟ چه حالیه؟ البته حال نیست، مقامه... مقام . من کجا و پرسیدن این سوالات وقتی تنها مقامی که درک کردم مقام چسبیدن به زمینه.😭😭
#به_وقت_حاج_قاسم
#روایت_های_یک_فعال_خانه_نشین
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
دوست شاعرم پیام داده، بچه م سه کلمه میگه: مامان، بابا، بوبو(یعنی آب میخوام)☺️
و هر بار میگه"بوبو" برای مادرش شیرین تر از هزار بحث فلسفیه😍😍
توی تصویرم قهر کرده😻(چقد به خودش مسلط بوده که بچه رو نخورده😋)
1⃣
......................................
(لوکیشن: مهمانی، مامان لباس پلوخوری گرون قیمت رو با افتخار تن بچه ی دوساله ش کرده درحالی که یه زیرپوش داغون زیرشه)
بچه: مامان اینو دراااار.
مامان: ( نگران زیرپوش شاهکاره) نه پسرم، نمیشه.
بچه: این لباس خیابونه دراااااارش.😄
(دقایقی بعد بچه با زیرپوش سرخوش درحال بازیه و مامان ناخن می جوه😫 )
2⃣
....................................
(بچه کلاس اولی در حال نوشتن تکلیف، خسته)
بچه:(بی مقدمه) مامان! خوش به حال خرس های قطبی که هم درس نمینویسن هم همیشه خوابن😅😅
3⃣
#ذهن_زیبا_ی_بچه_ها
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
بنده ی خدا، استادم چقدر تلاش کرد قانون "اتساع زمان" در" نسبیت عام اینشتین" را برایمان جا بیندازد. توی کتمان نمیرفت که "زمان" مطلق نباشد و در مجاورت گرانش، کند تر شود. کلی فرمول ریخت روی داریه تا ما مثل بز اخفش سرتکان بدهیم.
حالا در روزهای بیماری، در مجاورت " گرانش ذکر و محبت الهی" خوووب فهمیدم که زمان در "ذکر" بسیار کندتر از زمان در "غفلت" میگذرد.
《سی طی شد و چل رفت و به پنجاه رسیدیم
در یک مژه برهم زدن این راه دویدیم
این مانده به یادم که درین عمر سبک سیر
چیزی که ازآن یاد توان کرد ندیدیم*》
شاعر کل زمان زندگی را" مژه بر هم زدن" دیده، تند.....چون " چیزی که ازآن یاد توان کرد ندیدم"، در غفلت گذشته و مشمول قانون اتساع زمان نشده.
*شاعر حسین پژمان بختیاری
#روایت_های_یک_فعال_خانه_نشین
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
بچه: مامان آخه ریزعلی م شد اسم؟ آدم اسم بچه ی طفلکیشو میذاره ریزعلی؟🙃
1⃣
....................................
بچه: مامان یه تراول متفاوت پیدا کردم🤩🤩
(اسکناس قدیمی۲۰۰ تومانی بود🤪)
2⃣
........................................
بچه: خوش به حال مصری ها ، پیامبرشون پیششونه، می بیننش. ما امام زمانو نمیبینیم🥺
3⃣
...............................
(کلاس دوم، بعداز درس چغندر پربرکت)
معلم: بچه ها اگه به جای کشاورز بودید و چغندر به سختی از زمین بیرون میومد چیکار می کنید؟
بچه: با توکل به خدا زور میزنیم😁😁
4⃣
................................
بچه: مامان داداش الان فهمیده که آدمه؟
( سوال در مورد داداش شش ماهشه)
مامان: نمیدونه اسمش آدمه اما میدونه مثل ماست.
بچه: یعنی وقتی به مرغا نگاه می کنه می فهمه که مثل اونا نیست؟
مامان: احتمالا بله... میفهمه.
بچه: وا مامان از کجا میفهمه؟ داداش که تا حالا خودشو توی آینه ندیده.☺️😄
5⃣
#ذهن_زیبا_ی_بچه_ها
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
ظهر های سرد زمستان که میشد،
دلمان گرم بود،
به دمپختک های توی تنور و شلغم های روی بخاری،
میوه هایی که برای همه پوست میگرفتی و اصرار تمام نشدنی ات برای خوردن،
شب ها که صدای چکه ی سقف و هوهوی بخاری نفتی و بزغاله ی تازه به دنیا آمده ی کنارش،
در هم گم میشد،
دعوا سر این بود که آن شب نوبت کیست که کنار تو بخوابد،
و بیشتر وقت ها ته تغاری خانه پیروز میدان بود...
راستی...
دلم خییلی برایت تنگ است،
پنج شنبه ها بیشتر...
📝《سمیه ترکی》
🔅باصلوات و فاتحه یادکنیم از درگذشتگانی که چشم شان به ماست.
#پنجشنبه_نوشت
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor