وقتی تنها برای "دو اجرا" در "بادرود" اعلام آمادگی خواستم، بچه های گروهمون که به تازگی از سفر بیست ساعته و اجراهای سنگین برگشته بودن، باهم شوخی می کردن و می گفتن "مینی اجرا" ی شهرستان!! هم مسیر کوتاه بود و هم تعداد اجرا کم.
خودمم فکر نمی کردم این سفر نقلی نکاتی برای تعاملات تشکیلاتی داشته باشه. قطعا اگرهمراه گروه به بادرود رفته بودم نکات بیشتری هم وجود داشته، چون هم رضایتمندی گروه ما و هم مخاطبین بسیار بالا بود:
1⃣تاریخی که به بادرود داده بودیم بنابه ضرورتی، شش روز جابجا شد و جلو افتاد! این یعنی یک شوک برای میزبان. انتظار همه جور غر زدن رو داشتم و گفتم شاید نتونن به تبلیغات برسن و لغو بشه. اما در کمال ناباوری، میزبان کوچک ترین واکنش منفی نشون نداد. تنها واکنشش ارسال نامه ی درخواست اجرا برای تاریخ پیشنهادی من بود!
2⃣میزبان همه ی نکات مربوط به تدارک اجرا رو خوب گوش میداد و سوال اضافه نداشت.
3⃣تشخیص راهبرد درست برای جذب مخاطب با توجه به اقتضائات شهری، تشکیلاتی، زمانی و بودجه. نیفتادن در دام کلیشه ی رایج برای تبلیغات.
4⃣عدم توقف در مواجهه با مشکلات پیش آمده و تدبیر راهکار.( این وجه اشتراک همه ی میزبان هاست)
5⃣خوش حسابی. شاید باور نکنید این ویژگی چقدر در ذهن طرف مقابل می مونه. کاش همه مون رعایت کنیم.
#تئاتر_صاحبه
#تجربه_نگاری
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
حالا ما همه به «برهه عادت» رسیدهایم. اگرچه شرم می کنیم که حتی این ابتلای عادت را به روی خودمان بیاوریم. به نقطهای که از روز اول نگران رسیدنش بودیم. به خودمان نگاه کن. دیگر با اضطراب و نگرانی با حالت ایستاده جلوی تلویزیون نمیایستیم تا زیرنویس شبکه خبر را بخوانیم. کانالهای خبریمان همانطور بسته با دهها پیام خوانده نشده باقی مانده. دیگر مثل روزهای اول با حیرت به عکسهای فجایع خیره نمیشویم. بهت نمیکنیم. حالا دیگر مثل روزهای اول نیست که اهمیت خبر فجایع، بقیه خبرها را تحتالشعاع قرار بدهد و همه توجهها را به خود جلب کند. کمکم داریم به خبرهای کماهمیتتر هم میپردازیم. ما امروز در مرز عادیشدن مصیبت یم و برای تسکین وجدانهایمان، برای زنده نگهداشتن انسانیت در وجودمان و برای شبیه نشدن به کسانی که تا امروز بخاطر اهمیتندادنشان به فجایع، سرزنششان میکردیم آخرین تقلاهای عاطفیمان را میکنیم. میدانم برای آدمیزاد گریزی از عادتکردن نیست؛ اما کاش راهی مییافتیم تا این فرایند لعنتی کمی آهستهتر انجام شود. آنجا تفاوتی بین بمب روز اول و بمب امروز نیست...
《فاطمه خلیل زاد》
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
_خانم نمیخوام اغراق کنم اما حال و هوای اینجا شبیه حرم امام رضاست... بغضش شبیه همون بین الطلوعینیه که خبر شهادتش رو شنیدیم.
این جملات رو همسرم پشت گوشی، بعداز زیارت مزار حاج قاسم گفت در حالی که مثل روزهای گذشته چشمم خیره به قاب عکسش بود.... راستی حاجی جان! مقام "عند ربی" یعنی چی؟ چه حالیه؟ البته حال نیست، مقامه... مقام . من کجا و پرسیدن این سوالات وقتی تنها مقامی که درک کردم مقام چسبیدن به زمینه.😭😭
#به_وقت_حاج_قاسم
#روایت_های_یک_فعال_خانه_نشین
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
دوست شاعرم پیام داده، بچه م سه کلمه میگه: مامان، بابا، بوبو(یعنی آب میخوام)☺️
و هر بار میگه"بوبو" برای مادرش شیرین تر از هزار بحث فلسفیه😍😍
توی تصویرم قهر کرده😻(چقد به خودش مسلط بوده که بچه رو نخورده😋)
1⃣
......................................
(لوکیشن: مهمانی، مامان لباس پلوخوری گرون قیمت رو با افتخار تن بچه ی دوساله ش کرده درحالی که یه زیرپوش داغون زیرشه)
بچه: مامان اینو دراااار.
مامان: ( نگران زیرپوش شاهکاره) نه پسرم، نمیشه.
بچه: این لباس خیابونه دراااااارش.😄
(دقایقی بعد بچه با زیرپوش سرخوش درحال بازیه و مامان ناخن می جوه😫 )
2⃣
....................................
(بچه کلاس اولی در حال نوشتن تکلیف، خسته)
بچه:(بی مقدمه) مامان! خوش به حال خرس های قطبی که هم درس نمینویسن هم همیشه خوابن😅😅
3⃣
#ذهن_زیبا_ی_بچه_ها
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
بنده ی خدا، استادم چقدر تلاش کرد قانون "اتساع زمان" در" نسبیت عام اینشتین" را برایمان جا بیندازد. توی کتمان نمیرفت که "زمان" مطلق نباشد و در مجاورت گرانش، کند تر شود. کلی فرمول ریخت روی داریه تا ما مثل بز اخفش سرتکان بدهیم.
حالا در روزهای بیماری، در مجاورت " گرانش ذکر و محبت الهی" خوووب فهمیدم که زمان در "ذکر" بسیار کندتر از زمان در "غفلت" میگذرد.
《سی طی شد و چل رفت و به پنجاه رسیدیم
در یک مژه برهم زدن این راه دویدیم
این مانده به یادم که درین عمر سبک سیر
چیزی که ازآن یاد توان کرد ندیدیم*》
شاعر کل زمان زندگی را" مژه بر هم زدن" دیده، تند.....چون " چیزی که ازآن یاد توان کرد ندیدم"، در غفلت گذشته و مشمول قانون اتساع زمان نشده.
*شاعر حسین پژمان بختیاری
#روایت_های_یک_فعال_خانه_نشین
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
بچه: مامان آخه ریزعلی م شد اسم؟ آدم اسم بچه ی طفلکیشو میذاره ریزعلی؟🙃
1⃣
....................................
بچه: مامان یه تراول متفاوت پیدا کردم🤩🤩
(اسکناس قدیمی۲۰۰ تومانی بود🤪)
2⃣
........................................
بچه: خوش به حال مصری ها ، پیامبرشون پیششونه، می بیننش. ما امام زمانو نمیبینیم🥺
3⃣
...............................
(کلاس دوم، بعداز درس چغندر پربرکت)
معلم: بچه ها اگه به جای کشاورز بودید و چغندر به سختی از زمین بیرون میومد چیکار می کنید؟
بچه: با توکل به خدا زور میزنیم😁😁
4⃣
................................
بچه: مامان داداش الان فهمیده که آدمه؟
( سوال در مورد داداش شش ماهشه)
مامان: نمیدونه اسمش آدمه اما میدونه مثل ماست.
بچه: یعنی وقتی به مرغا نگاه می کنه می فهمه که مثل اونا نیست؟
مامان: احتمالا بله... میفهمه.
بچه: وا مامان از کجا میفهمه؟ داداش که تا حالا خودشو توی آینه ندیده.☺️😄
5⃣
#ذهن_زیبا_ی_بچه_ها
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
ظهر های سرد زمستان که میشد،
دلمان گرم بود،
به دمپختک های توی تنور و شلغم های روی بخاری،
میوه هایی که برای همه پوست میگرفتی و اصرار تمام نشدنی ات برای خوردن،
شب ها که صدای چکه ی سقف و هوهوی بخاری نفتی و بزغاله ی تازه به دنیا آمده ی کنارش،
در هم گم میشد،
دعوا سر این بود که آن شب نوبت کیست که کنار تو بخوابد،
و بیشتر وقت ها ته تغاری خانه پیروز میدان بود...
راستی...
دلم خییلی برایت تنگ است،
پنج شنبه ها بیشتر...
📝《سمیه ترکی》
🔅باصلوات و فاتحه یادکنیم از درگذشتگانی که چشم شان به ماست.
#پنجشنبه_نوشت
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
کاغذها میسوزند برادر؛ اما حقیقت نه.
حقیقت هیچگاه نمیسوزد. حقیقت نوری است که در لایههای عمیق و دستنیافتنی قلبها نهفته شده. نور را گاه پشت دری چوبین در مدینه میسوزانند. گاه درون خیمههایی میان صحرای کربلا؛ و گاه بیرون فرودگاهی در بغداد. میسوزد؟ نور نمیسوزد. زبانه میکشد؛ و شعله میاندازد به خرمن جاهلان و متعصبان.
کلام خدا، نور است.انا انزلنا الیکم نوراً مبیناً. این نور، نشیب و فرازها پشت سر نهاده. گاه خلیفهای به بهانه یکسانسازی مصحفها، شعله انداخته به جان نور. و گاه مکاری از شام، نور را به سر نیزهها زده و گاه در مجامع استکهلم کبریت زیر کاغذهایش گرفتهاند. سوخته؟ نور نمیسوزد.
ترسیده و عصبیاند.
نمودارهایشان میگوید نور، با سرعتی زیاد در حال انتشار در قلب اروپا است.با سرعت نور! که فوجفوج جوانهای اروپایی و آمریکایی دارند لاالهالاالله میگویند. که تا سی سال دیگر، اسلام دین اول جهان خواهد بود.
هزینه کردهاند؛ کشتار و جنگ به راه انداختهاند و عملیات رسانهای کردهاند تا این روزها را نبینند. ولی امروز قلبها خاشع شدهاند برای اسلام.
میخواهند از قلبها انتقام بگیرند.
قلبهایی که نور بر آنها تابیده و اسلام آوردهاند، شعله میزنند که انتقام بگیرند. غافل که همین شعلهها باعث روشن شدن مسیر خواهد شد.
بگذار دست و پا بزنند. چیزی نمانده. روزهای آخر است. عنقریب است تا نور اسلام شرق و غرب را فرا گیرد.
لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون.
📝《فاطمه خلیل زاد》
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
کربلا
همین الان😍😭
السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین (علیه السلام)
مگر می شد باور کرد، که "طول" هم مطلق نیست و اگر ناظر با "سرعت" حرکت کند، "فواصل" برایش کوتاه تر می شود؟ نه اینکه چون باسرعت می رود، زودتر برسد نه! این را که بچه ی دوساله هم می فهمد. بحث روی این بود که فاصله کوتاه می شود. و به خصوص اگر این سرعت با سرعت نور نسبتی داشته باشد، طول هم به اندازه ی قابل توجهی کمتر می شود. درک " نسبیت خاص اینشتین " و قانون " انقباض طول" برای همه ی ذهن های نیوتنی سخت بود.
خانه نشینی و وقت خالی برای مرور ادعیه و خوانش دوباره ی این فراز ابوحمزه ی ثمالی ، فهم درس های دوره ی کارشناسی را برایم سهل کرد، آنجا که میگوید:
انّ الراحل الیک قریب المسافه
مسافر کوی تو،در جاذبه ی محبتت سرعت می گیرد و مسیرش کوتاه تر میشود.
❇️ اگر به جای مسئولین آموزش دانشگاه بودم، سه واحد ابوحمزه ی ثمالی را پیش نیاز درس "نسبیت اینشتین" میکردم.😊
#روایت_های_یک_فعال_خانه_نشین
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
هدایت شده از - کٰاتِبْ! -
این روزها وقتی به درِ خانهی پدرجانمان، امیرالمومنین میروی و در میزنی
خودت را معرفی کن و بگو:
[اللهم أنّی اعتقد حُرمةَ صاحب
هذاالمشهد الشریف..]
من حرمت این قتلگاه شریف رو
حفظ میکنم...
پ.ن:
قطعه ای از اذن دخول حرم حضرت معصومه س
#حبیب ( حریم خصوصی یک سرباز)
•FS-Writer•
@daftari_por_az_harfhaye_nagofte