شام خوراک داشتیم.
آبکی شده بود.
زیرچشمی می پاییدمت.
اول از همه برای خودت کشیدی.
ملاقه را از همان آبکی های سطح قابلمه پرکردی.
بعد برای پر کردن کاسه های ما و پدر،ملاقه را میکشیدی ته قابلمه تااز جای پرملات خوراک نصیبمان شود.
رفتی آبلیمو بیاوری
قاشق چرخاندم توی کاسه ات
تمام آب اضافی غذا را کشیده بودی برای خودت تا ما یک خوراک لذیذ بخوریم.
هروقت می خواستیم پسته بخوریم میگفتی:تازه مسواک زدم مامان جان.
میوه های نوبرانه را دوست نداشتی.
از هرچه ما دوست داشتیم گذشتی و میگفتی: مامان جان باور کن دوست ندارم،شما بخورین.
***********************************
مامان جان! پنجشنبه ست،بوی حلوایی که پختم تا مجتمع بغلی رسیده. با همان دستور مادر بزرگ درست کردم.حلوا که دوست داشتی عزیزدلم😭😭😭😭
📝مژده سعادت
مخاطب مونولوگ
🔅با صلوات و فاتحه یاد کنیم از درگذشتگانی که چشمشان به ماست، و این هفته به خصوص شهدای کرمان😭 که چشم ما به عنایت آن هاست.
#پنجشنبه_نوشت
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفت میخوام به دشمن یه چیزی بگم اما لازمه که نارنجکم تو دستم باشه☺️😍
#شعر_خوانی_پسرم_محمد_حسن
#کرمان
#انتقام
#حاج_قاسم
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
"یوم الانتقام" را از گوشی همراهم پخش میکنم تا پسرک را برای مدرسه بیدار کنم.
چشم هایش را باز میکند.
قبل از " سلام مامان صبح بخیر" توی رختخواب همراه ابوذر روحی دم میگیرد:
"من تهرانی و احمدی روشنم."
دلم قنج میرود.
ارده شیره را بااکراه و به حرمت من که صدبار گفته ام خیلی قوت دارد و غذای پهلوان هاست می خورد.
کوله پشتی را روی کتف های کودکانه اش می اندازد و میگوید:
"مامان بعداز ظهر که بیام قصه ی "زال و رودابه " را برای خاله جونی می نویسم و هدیه می دهم. آخه طفلکی از نقاشی ها بدقیافه ترین دیو گیرش آمد، اکوان دیو ."
میخندم. میگویم حالا برو، دیرت می شود.
توی راه پله ها برمی گردد:
مامان ولی بهترینشان همان "دیو سفید" بود که خودت خریدی ازم. دیگه واقعنی خداحافط.😊
✅حرفم با دشمن است که سر قضایای ززا کمی از هوشش تعریف کردیم که نقشه ی حساب شده ای کشیده بود. اما این بار...... مرد ناحسابی برای این بچه ها "بمب گذاری" کردی ؟؟؟؟ این ها شاهنامه را نقاشی می کنند و توی هیئت هفتگی خانوادگی به خاله و عمه شان می فروشند، کاردستی شان تابوت شهید است. ماکت سنگ قبر حاج قاسم را با کاغذ درست می کنند می دهند به ما که بگذاریم توی سجاده. کمی فکرکنی می فهمی این بار بدجور به کاهدان زده ای!!
#پاسخ_سخت
#کرمان
#حاج_قاسم
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
امشب تاتی تاتی رفتم حرم 😍😍
این دوران بیماری و خانه نشینی یک دید جدید از زندگی بهم داده. مشکلاتی که قبلا به نظرم هر انسانی رو می تونست از پا دراره، الان درنظرم بسیار کوچیکن.
هر مشکلی رو تصور می کنم باخودم می گم در عوض شبانه روز توی بستر بیماری که نیستم، حل میشه ان شاءالله😍😊( گرچه هنوز تا بهبودی کامل فاصله دارم.)
به نیابت از شهدای کرمان و همه ی اعضای کانال زیارت کردم. قبولتون باشه❤️
✨اللهم و رضاک و الدّار الاخره
✨✨اللهم انی اسئلک أَن تَختم لی بالسعاده
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
صدای اذان می آید،
کی ظهر شد و زمان چطور گذشت نمیدانم،
فرصتی گیر میاورم و وضو میگیرم،
فاطمه اب میخواهد تا وضو بگیرد،
میدهم،
از میان اسباب بازی ها جایی باز میکنم،
برای خودم و فاطمه مهر میگذارم،
باید تا زهرا کمی آرام است قامت ببندم،
الله اکبر،
فاطمه میرود و چادرش را می آورد،
گریه میکند که برایم بپوشان،
باید قبل از نماز چادرش را میپوشیدم،
آنقدر هول بودم تا زهرا ساکت است نماز بخوانم یادم رفت...
گرچه در بین نماز هم چندین بار چادرش را درمی آورد و دوباره گریه میکند تا براش بپوشم،
دوباره بهانه میگیرد واین بار گیره ی چادرم را میخواهد،
گیره را به چادرش میزنم و چادرم را با دست میگیرم...
پشت سرم هم صدایم میکند،
ناخوداگاه جوابش را میدهم...
نمازم باطل میشود،
استغفرللهی میگویم و دوباره قامت میبندم...
با اینکه مهر براش گذاشته ام جای سجده ام مینشیند و روی مهرم سجده میکند،
کمی جا به جایش میکنم تا مهر را پیدا کنم و به سجده بروم،
صدای گریه اش بلند میشود،
از گریه ی او زهرا هم به گریه می افتد،
تا اخر با وجود صدای گریه ی هر دو از نمازم چیزی نمیفهمم...
بعد از نماز با خودم میگویم این چه نمازی بود که خواندی...؟!
با خودم تکرار میکنم...
جهاد فرزند آوری...
جهاد فرزند آوری...
در بیانات آقا جستجو میکنم...
«فرزندآوری یکی از مهم ترین مجاهدت های زنان و وظایف آنان است؛ چون فرزندآوری در حقیقت هنر زن است؛ اوست که زحماتش را تحمل می کند، اوست که خدای متعال ابزار پرورش فرزند را به او داده است.
صبرش را به آن ها داده، احساساتش را به آن ها داده است. اگر چنانچه ما این ها را در جامعه به دست فراموشی نسپریم؛ آن وقت پیشرفت خواهیم کرد. (بیانات در دیدار جمعی از مداحان،۱۳۹۲/۲/۱)
آری گاهی در میدان جنگ باید دوان دوان نماز بخوانی،
گاهی با لباس خونی...
گاهی نشسته...
گاهی...
📝سمیه ترکی
#فزرند_آوری
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
این گلدون با هدیه های روز مادر اومد😍
همون اول که دیدمش گفتم قشنگه اما حیف که دوسه روزه پژمرده می شه.
دو روز نگذشته بود که همه ی گل ها پژمرده شدن، با ناامیدی آبش می دادم و غر می زدم. یهو احساس کردم زیر برگای انبوه سبز هاله های بنفش رنگی پیداست. با دست برگارو کنار زدم، هفت هشت گل بنفشه ی تر و تازه شکفته بودن،سر به زیر.😍
اونا توی گلدون بودن... من خوب نگاه نکرده بودم.مثل خیلی از قشنگیای زندگی...
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
بچه: مامان روز قیامت خانما حجاب ندارن؟
مامان: نه دیگه اونجا حجاب لازم نیست.
بچه: حتی شمام حجاب نداری مامان؟
مامان: حتی من.
بچه: (ناراحتیشو پنهان میکنه)مامان کاش اونجا خدا اجباریش نمیکرد ولی اونایی که دوست داشتن حجاب میکردن.☺️
1⃣
..............................................
( بچه با یه دستش چایی شیرین رو هم میزنه و با دست دیگه میخواد نون تیکه کنه و شعرم میخونه)
مامان: پسرم اینجوری نکن.... چای داره میریزه تو سفره. دونه دونه کارا رو انجام بده.
بچه: مامان میخواستم ببینم خدا چه جوری این همه کار دنیا رو باهم انجام میده😄یعنی همزمان قلب من کار میکنه، مغزم کار میکنه، خونم تو رگام میچرخه...تازه قلب شمام کار میکنه و قلب بابا و خاله و....همه شم کار خداست. اوه مامان واقعا خدا عجیبه😍😄
2⃣
#ذهن_زیبا_ی_بچه_ها
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
🔆أمَـا عیناک فعجز الکلام عن الکلام.
🔅اما چشم هایت؛
که هزار امان از چشم هایِ تو!
#حاج_قاسم
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor
اگر کسی شب خواب به چشمش نیاد خیلی اذیت میشه،
جز یک مورد اونم وقتی از ذوق اتفاق فردا بیخواب شدی
۴ صبح باید میرفتیم سر قرار. سرمای دی ماه اونم ۴ صبحش خواب از کله ات میپرونه. اما من گرررم بودم و در به در میدویدم دنبال اتوبوس ۲۰۵
تنهای تنها فقط کارت ملی ۳ عدد دستمال کاغذی و کارت ورود دستم بود.
دل رو زده بودم به دریا ایشالا که چیزی پیش نمیاد البته بعدا به خودم گفتم اخه ادم عاقل حداقل ده هزار پول ته جیبت برمیداشتی!
درسته میری تهران ولی کم چیزی نیست اگه گم شی اونم بدون گوشی. اما دلم یه جای دیگه بود عین بچه ها بال بال میزد تا برسیم.
از داستان اتوبوس و نماز صبح و صبحانه و ورود بگذریم.
رسیدیم به کوچه، انتهای کوچه درب های بزرگ برامون باز شده بود چقدر خوب که اقایون از اینجا وارد نمیشن پس پیر و جوون شروع کردیم به دویدن تا ته کوچه دویدیم که زودتر بریم داخل. روی لب همممه لبخند بود
حسی شبیه رد شدن از مرز به مقصد کربلا رو داشت اما دلهره همراهش نبود. همش ارامش بود
از گشت و گیت رد شدیم و کفش هارو تحویل دادیم
چشمام انگار از همه جا فیلم میگرفت، همه جارو دقیق و اروم نگاه میکردم که پام رسید به زیلو های سفید آبی یزدی.
آخیش خدا من کجام؟! باورم نمیشه رسیدم بالاخره
چه شوری بین مردمه ، شوق و ارامش همزمان.
حیف که ندارم لغت این ادغام رو توی فارسی.
انگار همه اروم گرفتن. توی چهره هیچکس نگرانی نیست.
بعد از مدتی که محو در و دیوار و زیلو ها و همه جزئیات بودم بکدفعه همه بلند شدن و به سمت جلو میدویدند چه خبر شده؟ لحظه موعود فرا رسید؟ آقا اومدن؟؟
زمان قفل شد. نفسم برید. دستم رو ناخوداگاه روی سرم گذاشتم و زمزمه کردم سلام..آقا..
چیزی جز شکوه نمیبینم!
آقا دستشون رو بالا میبرن و لبخندی میزنن
این لبخند کار رو تموم میکنه...
خانما همدیگه رو هل میدن که برن جلو تر
آقایون فریاد میکشن
بچه ها از سر و کول مادراشون بالا میرن که بتونن ببینن
من اما دارم تلاش میکنم اشک هامو کنار بزنم تا دیدم تار نشه. انگار نمیشنوم صداهارو اروم زیر لب گفتم اقا جان
امام بالای سرمون نیست . توی این یتیمی حق مون این نیست حداقل شمارو ببینیم؟ خیلی ها خیلی وقته منتظرن همین یک ثانیه از دیدار سهم شون بشه...
جمعیت اروم میگیره و میشینن
اقا شروع میکنن به صحبت
اشک امانم نمیده
سرم رو میندازم پایین میگم دعای خیر کی بود که من با این گوش و چشم آلوده ام الان اینجام که شمارو بشنوم و ببینم؟
کف دستم رو میچسبونم به زیلو نمیخوام لحظه ای از دست بره. هوا گرمه نفس نیست جا تنگه خانم روبروم رسما روی پای من نشسته زانوی من توی پهلوی بغلیمه اما چه خبر شده چرا همه انقدر مهربونن؟عشقتون چکار کرده با دلها؟
به صحبت ها گوش میکنیم و مراسم تموم میشه..
خیلی زود همه چیز گذشت من اما وقتی از درب ها خارج میشدم متوجه شدم که یه تیکه از قلبم افتاد اونجا و دیگه باهام برنگشت...
📝یکی از مخاطبین مونولوگ
#دیدار_مردم_قم_بارهبری
#قیام_۱۹_دی
#مونولوگ
https://eitaa.com/physicist_actor