_میان ِ تکرار ِ خسته کنندهی ِ
روزها، اتفاقها و دردها . .
مندیگرمنتظرآمدنروزهایخوبنیستم.
خدایا بگو پایان تلخ ِ داستانت کو ؟!
_شاید اگر کمی از خودم را
برای خودم کنار می گذاشتم ،
حالا میتوانستم روی پاهایم بایستم .
من اما همهاَم را صرف تو کرده بودم ،
چشمم ، دستم ، قلبم، من ،
زنده زنده اعضای زیادی را
عاشقانه به تو اهدا کرده بودم . .
تو اما قلبت ، دستت ، چشمترا ،
به دیگری پیوند زدی و رفتی . .
حالا روزهای زیادیست که
خاطرهها موریانه شدهاند
و به جان بیجان من افتادهاند :)))! .
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_19tdn39&btn=ارغوان
اگر پستی فوروارد کردید همینجا بهم اطلاع بدید تشکر.🌟
-تمام شد عزیز من!
نه دیگر اشکی مانده که برای تو بریزم ،
نه ذهنی مانده که به تو فکر کنم ،
نه قلبی که در آن ساکن شوی و
نه نایی برای جنگیدن. . .
بعد تمام آن روز ها ،
من فرسوده ،
خسته و خالی شده ام .
حال اگر به سراغم بیایی و
روبرویم بنشینی و
دم از پشیمانی بزنی ،
به تاریکی تمامی لحظاتی
که بی تو گذشت قسم
تو را نخواهم دید !