eitaa logo
پیچش‌ِتاك‌ها؛
254 دنبال‌کننده
2هزار عکس
141 ویدیو
2 فایل
از فرق‌ سر تا شست‌ پا ،مداری برای رقص پیچش‌تاک‌ها؛ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_byzi5g&btn=SaNa . https://abzarek.ir/service-p/msg/4367971 امن باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش فقط یک چیز را در این روز های عجیب از یاد نبرید؛ اینکه آدم های اطرافتان زیر پوسته‌ی آرام و متین و به ظاهر خوشحالشان، با یک چمدان حرف ناگفته، بی وقفه به دنبال یک نفر می‌گردند که هر شب فقط برای چند دقیقه آنها را بشنود. آخر این حرف های ناگفته آدمیزاد را ذره ذره می‌کشد. در زندگی یک نفر هم که شده نقش کسی را بازی کنید، که به اندازه‌ی کافی حضور دارد؛ آنقدری که آدم را از درون زنده نگه می‌دارد…
هدایت شده از She's Sadeq
امروز دوباره به همه ی دوستام پیام دادم و خب خیلیاشون خیلی کیوت خوشحال شدن و یکیشون حالش خوب نبود و باهام حرف زد . نمیخوام به اونا که بهم جوابی ندادن فکر کنم. با اینکه از خودم ناراحتم و میدونم بی معرفتم ولی خوشحال شدم از خوشحالیشون. اینکه حس کنی یه ذره مفیدی و یه نفر حداقل تو این دنیا به یادته، خیلی خیلی حس خوبیه.
سلام مجدد ملکه=) اینم متنه من شاید چندان خوب نباشه هر وقت احتیاج داشتی بهت محبت کنن بمیر..! زندگی اونقدر بی ارزش نیست که بخوای گرای محبت دیگران بشی؛ بجای طلب و محبت و احساس دیگران [خودت به خودت عشق بورز!] احساسات نسبت به خودت باعث میشه رفتار دیگران شکل بگیره.. پس تو فقط احتیاج به محبت یه آدم داری، •اونم خودت:)!• _رز
 هیچکس دیگر نیست.همه رفته‌اند. اینجا یک صندلی چوبی پشت پنجره‌است که دیگر اقتداری برای نگه‌داشتم در وجودش نیست. آرام رو به زوال میروم، هیچگاه قرار نبود ناجوانمردانه جهان را وداع گویم؛ اما باد اینبار جور دگر به شیشه میکوبید.... -سبزخورشیدی
 ذهنم واقعا شلوغه. نمی‌تونم برای یک لحظه ، فقط یک لحظه ، موضوعات مختلف رو به هم و به سه چیز سر نوشت ساز، ربط ندم. احساس می کنم مرتکب اشتباهاتی شدم که جبران ناپذیرن. اون یکتایی که شاید تابستان سه سال پیش درو روش بستم و برای همیشه زندانیش کردم در اعماق سیاهی وجودم ، در تلاشه تا بهم نور بده. امید بده. و سرسخته تا من مسیر نور رو دنبال کنم. ولی از طرفی من، شایدم بهتره بگم یکی از من ها ، دنبال مسیر شبه و هرکاری می‌کنه تا توی اعماق تاریکی گم بشه.... منِ کودک ، احساس همراد پنداری به شدت با میرابل در انیمیشن اینکانتو داره. و احساس می کنم کمی جوگیر شده. جسمم کارهای روزانه‌شو انجام می‌ده. اما... روح من...؟ اون منِ اصلی دارای تعادل ، خیلی وقته گمشده. مجبور بوده گورشو گم کنه و گم بشه. اما می‌خواد پیدا شه. می‌خواد همه من ها رو یکی کنه. می‌خواد من روی خط وسط راه برم. می‌خواد من اونی باشم که از قبل گفته شده خواهم بود. من.... من واقعا سختمه.... فشار زیادی رو تحمل می‌کنم و حس می‌کنم یه طوفان در راهه و از بعدازظهر بابتش دلشوره دارم.. رؤیاهای من ، همشون ، هیچ وقت نباید دست کم می‌گرفتمشون. نباید یه عشق و زندگی خطابش می‌کردم ؛ رؤیاهای من همیشه بسیار روشن کور کننده و آتشین بودن و من عاشق همه چیز. ولی الان ، چشممو به سوی دنیایی دیگر دارم باز می‌کنم و صدای توی پس زمینه، با لحن مظطربی می‌گه: وای نه! در حالی که در جنگ با تنهاییم ، با خلوت خودم عشق می‌کنم و اون.... اون که اسمشو معجزه می‌زارم ، قسمتیش درون من جا مونده.... قسمت دیگش بهم می‌گه پاشو و نخ قرمز و شاپرک آبی رو دنبال کن.... مسیر رودخونه رو برو بالا و اونجا که خورشیدو دیدی ، پروانه‌های زرد رو احضار کن. روح طبیعت رو احضار و دست از تظاهر به اونچه‌که نیستی، بردار کینه‌هارو بریز دور و کلی کار دیگه هست که باید انجام بدی. به آبشار سرنوشت بیا و دوش بگیر و تازه شو. و به حقیقت برس. بعد از اون پرده از چشمت برداشته میشه. و این تو
 اشک‌های سردش را روانه‌ی خاک کرد و مینوشت؛ دردناکترین تصادف‌ها پیدا کردن انسان‌هایی بود که برای ما نبودند.... -سبزخورشیدی
هدایت شده از -𝘔𝘢𝘯𝘪𝘢
تو تباهیِ دنیام ، تو ناپاکیِ روحم ، تو بی ارزشیِ جسمم ، تو تاریکیِ چشمهام ، تو نحسیِ وجودم ؛ بهت نیاز دارم ، نیاز دارم تا تولد دوباره ی من باشی ، متفاوت تر از همیشه ، پاک تر از همیشه ، با ارزش تر از همیشه ، روشن تر از همیشه ..بهت نیاز دارم...باید بیای و من رو از دست خودم نجات بدی:) باید بیای و یه منِ قوی و پاک بسازی ، باید بیای و به روح خسته ام جونِ تازه ای ببخشی و با ستاره های نقره ایِ وجودت ، قلبم رو درخشان کنی .. منم با دستای کوچیکم ، قلبتو میگیرم و میبوسمش ، میبوسمش تا زخماش کمرنگ تر بشن..زمستون اومده نیمه ی وجودم ، بزار با بارش اولین برف ، من توسط تو متولد شم ، اونوقت میتونم بغلت کنم و شاهد گرم شدنت توسط تن خودم بشم ، میتونم شونه هات رو ماساژ بدم و ببینم که حالت بهتر میشه و خستگیت در میره ، آخه میدونی ، خیلی سخته..کافی نبودن ، من شونه هات رو ماساژ میدادم ، شقیقه ات رو میبوسیدم و با بازوهام بغلت میکردم ، اما تو هیچ وقت خوب نمیشدی ، شکسته تر و خسته تر ..و من هیچ کاری نمیتونستم بکنم... نورِ من باش ، وجودِ تاریکم رو روشن کن و بزار دستت رو بگیرم و داستان تازه ای رو شروع کنم . اینکارو میکنی؟ _Me
شب خوش!
هدایت شده از -𝘠𝘶𝘨𝘦𝘯
الان هیچ‌چیز به اندازه‌ی داشتن یه زندگی مستقل و یه خونه‌ی مجردی خوشحالم نمی‌کنه