هدایت شده از بابونههاییباعطرلیموترش!
ما ناچاریم به ادامه دادن ، حتی به غلط .
تو از پریدن میترسیدی .گفتم بپر تا ترست دود شه بره هوا .گفتی میترسی بیفتی ،اما تو بال داشتی .گفتم تو پرواز میکنی .گفتی بالهام رو نگاه نکن ،زخمی ان و توانی برای حرکت دادنشون ندارم .گفتم باید مداوا بشن .بهم لبخند زدی .گفتی خوب نمیشن .گفتم حالا تو بپر ،شاید پرواز کردی .گفتی اگه سقوط کردم چی؟ به خودم نگاه کردم ،دست چپم رو گذاشتم رو قلبت و دست راستمو گذاشتم رو قلبم ،به چشمهات نگاه کردم و گفتم پرواز بلدم نمیذارم سقوط کنی ،من نجاتت میدم .ضربان قلبت بیشتر شد و دستت رو روی دستم گذاشتی .گفتی به پروانه هات میگی نجاتم بدن؟ گفتم نگاشون نکن که کوچیکن ،میدونی که میتونن .خواستی بحث رو عوض کنی ،دستم رو از روی قلبت برداشتی ،خندیدی و گفتی باز که دستتو گذاشتی اینجا .تو چشات نگاه کردم و گفتم هروقت درد داری اینو میگی .چیزی نگفتی دیگه .هنوز هم میترسیدی بپری .باد اومد ،تن نحیفت رو با خودش برد .گُمت کردم .
باید دنبالت بگردم .باید بیشتر دنبالت بگردم .