#ابرِپنبهای
فنجون رو پر می کنم.
باهم دور یه میز از ستاره می شینیم.
طعم گس ابر ها میره زیر دندونانم.
آسمون تیره ست و تو با لباس تیره ات، با آسمون یکی شدی.
همیشه با آسمون یکی بودی ولی حالا بیشتر به چشم می اومد.
از فنجونت می نوشی و لبخند می زنی. چرا به نظر میاد برای تو شیرین تره؟
به مغزم فشار میارم تا علتش رو پیدا کنم.
آها، یادم اومد.
لبات آبنباتی بود.
اینو هر رهگذری از برقی که لبات می زد، می فهمید.
قرار بود تا ابد نگاهت کنم؟
نمیشد، زمان بهم اجازه شو نمیداد و وقت رفتن خیلی زود فرا می رسید.
با نگاه کردن بهت، توی چشمات حل شدم و دنیام شیرین شد.
طعم ابرای توی فنجون دیگه گس نبود، مزه ی بهشت میداد.
بهشت توی فنجونم حل شده بود. اینا معجزه ی تو بود.
به آیه های چشمات ایمان آوردم و قلبم از روشنی پر شد.
می دونستم هر چی بیشتر کنارت بمونم، از خودم خالی میشم و پر از تو میشم.
رایحه ی وجودت اونقدر دوست داشتنی بود که نمی تونستم اون رو از وجودم محروم کنم.
داشتم زیاده روی می کردم؟
مجازات زیاده روی چیه؟
نمی دونستم، پس بیشتر غرق شدم.
اما چند لحظه بعد، یه ستاره از آسمون افتاد و منم باهاش سقوط کردم.
---
طرز نوشته ات آشنا بود...
قشنگه.