صبح اعلامیه همکلاسی دانشگاهم رو دیدم.یعنی درواقع امروز تا چشمامو باز کردم و گروه رو چک کردم این اعلامیه یهو خورد توی صورتم.باهم درحد دوتا همکلاسی بودیم ،شاید حتی به همدیگه سلام هم نمیکردیم ولی من چهرهاش کاملا توی ذهنم موندهبود.میدونستم حتی که توی مسیر برگشت توی سرویس ما بود و کدوم ایستگاه پیاده میشد.
خیلی عجیب بود.خیلی دردناک و وحشتناک بود.اینکه نحوه مرگش عادی نبوده و چه رنجی قبلش کشیده که نتونسته به جز مرگ ،جور دیگهای آرومش کنه ،اذیتم کرد.
به این فکر میکنم که کاش تونسته بودم براش یه کاری کنم.خیلی زیبا بود و حیف.
یه گوشهی ذهنم دارم به این فکر میکنم که چقدر بد که انقدر نیستی بهمون نزدیکه و ما به داد هم نمیرسیم.
امروز حتی برای آقا و خانومی سلف که غذاشون تموم نشد هم دلم شکست و بابتشون عذاب وجدان گرفتم.نمیفهمم داره چه اتفاقی برام میافته.