خشم گاهی اوقات اونقدری وجودم رو میگیره که دیگه نمیدونم چیباید بگم و فقط بهیکجا خیره میشم صرفاً تا ذهنم رو درگیر یهچیز، یهموضوع دیگه بکنم.
روباهِ ابلق.
قراره اونقدری بنویسم تا دستم دوباره قرمز و کبود بشه ما که ناراضی نیستیم گور هرکی ناراضیه. فوق فوقش د
امشب، یهنور از اتاق میزد و من همچنان داشتم توی پذیرایی با دفتر سلام و احوالپرسی میکردم. نه، داشتم کلی چیز مینوشتم. کلی غصه کلی داستان های عجیب این چندروز کلی "اتفاق" بهظاهر پوشاندنی. و خب اونقدری نوشتم که بهپیامم رسیدم. گوشه انگشتام کبود شد.
زیادی جالب و پر از اتفاقات بود. امشب رو میگم، وقتی دیگه جوهر خودکارم تموم شد انگار دیگه اصلا هیچی نداشتم که بنویسم. بود. اما حس و خیال قبلی نبود که من بخوام مثل قبل بنویسم، این خودکار برام ارزش داشت. این خودکار رو نگه میدارم، برخلاف بقیهها که دور ریخته شدن. این میمونه پیشم، چون انگار تو این مدت کلی کلی از چیزهای ارزشمند، غمناک، اذیت کننده، وحشتناک رو با اون نوشته بودم. و اون تموم اینهارو داخل خودش نگهداشته بود و یه نسخهای دیگه رو با جوهر به ارمغان آورده بود. یه عکس میگرفتم و میخواستم دوباره تکرار کنم اما دیگه اون زیبایی قبل رو نمیداد. من عاشق عکسهای یهوییام. عاشق کلمات یهویی. عاشق نوشتن. عاشق حرف زدن درمورد روز.
بیصبرانه و مشتاقانه منتظرم پاییز فرا برسه. بارون چیکهچیکه بکنه. البته اگه طهران خدازده نباشه و حداقل یهبارونی، زمستون یهبرفی. مشت مشت برفی داشته باشیم. چقدر همهچی داره زود میگذره نه؟ برگهای ریخته شده، تم نارنجی و زرد. زمستونِ سفید.
خدایا جدی یعنی نمیشه یهبارون بباره که بریم زیرش برقصیم و بپریم هوا صبح روز بعدش سرما بخوریم؟ جدی نمیشه؟