هدایت شده از سیدمحمدرضا حسینی/مثل فانوس
پستی که گزارشی از برگزاری تریبون آزاد و مناظره که در مدرسه بعد از اغتشاشات بود ؛ ظاهرا به دلتون نشست.
دوستان زیادی امر فرمودن مطلب رو باز کنیم تا معلوم بشه به چه تکنیکهایی توجه شد که این موفقیت به دست اومد.
چشم امتثال امر
آروم آروم در چند پست جداگانه تقدیم نگاه پرمهرتون میکنم.
✋تکنیک اول
خودت رو هیچ کاره ببین👌
هادی ، پیغمبران و ائمه هستن.
هادی امام زمانه.
قبله هدایت هم خداست.
ما داریم پا میذاریم جای این انوار مقدس.
اگه به خودت و توانایی هات نگاه بندازی باختی.
هرچه داریم رو خدا داده.
پس من و تو وسیله ای بیش نیستیم.
پس فقط خدا رو ببین.
اصلا خدا خودش استادتربیته.
هروقت فکر کردی که به خاطر زحمت یا استعداد خودت داری موفق میشی ؛ اونجا یه حالی ازت میگیره تا بفهمی که کار دست کیه!
بگذارید یه خاطره شیرین بگم براتون.
سال ۱۳۸۸ ، ده جلسه کارگاه تبلیغ در زندان شرکت کردم.
استادی پرتجربه که ۳۰سال سابقه تبلیغ موفق در زندان داشت.
۹ جلسه روش های روانشناسی و محتوایی رو بهمون آموزش داد.
جلسه آخر گفت :
_همه اون چیزایی که بهتون گفتم رو امروز بذارید کنار ؛ میخوام یه حرف عجیب بزنم براتون.
فرمود تو این ۳۰ سال خیلی ها رو برای تبلیغ بردم زندان.
بعد یه اتفاق رو پرتکرار دیدم.
دیدم اونهایی که نمازشب میخونن ، ساده ترین حرفاشون ، قلب زندانی ها رو متحول میکنه.
ولی اونها که اهل نمازشب و نماز اول وقت و گریه ی روضه و مناجات نیستن ، قشنگ ترین و هنرمندانه ترین حرفاشون ، فقط یه جو یک ساعته درست میکنه و بعد هم میپره.
رفقا
قبل ورود به جلسات جهادتبیین و گفتگو با مخاطب ، باید خلوت کنیم.
خلوتی با خدا.
توبه ای از کرده ها
نمارجعفرطیار باید خوند و در سجده از خدا تاثیرکلام بخوایم برای هدایت خلق.
رفقا زیر قبه امام حسین باید دعا کرد.
مبلغ باید کربلا زیاد بره.
کربلا نشد ، روضه برا خودش زیاد بخونه.
روضه ای که برا خودت زمزمه میکنی فرق داره با روضه ای که میشنوی.
بگو یااباعبدالله! به یاد لحظه ای که عصر عاشورا رفتی با لشکر اشقیا حرف بزنی و هدایتشون کنی اما حرمله تیر سه شعبه رو برای علی اصغرت کشید...
هدایت کردن موضوع ساده ای نیست که همینجوری توفیقش رو به ما بدن.
باید رنگ خدایی بزنیم به باطنمون.
خاتم الانبیا به امیرالمومنین فرمودن اگه یک نفر به دست تو هدایت بشه از تمام آنچه که خورشید بر آن بتابه برات بالاتره.
پس باید به حال انقطاع از خودمون و توانایی هامون برسیم.
فقط خدا رو ببینیم.
اون وقت وسط صحبت کردنهات ،امداد غیبی هم میرسه.
نفوذ کلام هم میاد.
حرفهایی به زبونتون میفته که خودتونم متعجب میشین.
شما مجرای نور خدا شدین تا قلب مخاطبتون دچار انقلاب بشه.
شما احیا قلوب کردین.
چون خودتون خدایی شدین.
اصلا فکر نکنید مطلب ساده ای رو خوندین.
در این دنیای خاکی ، گاهی یادمون میره که ما اصلا برای این دنیا آفریده نشدیم و ابد در پیش روی ماست!
گذر زمان بهتون ثابت خواهد کرد که عیار این پست چقدر بود!
نکته
واضح هست که برای محتوا و روش بیان زحمت هم باید بکشیم ولی این اصل رو اول از همه دارا باشیم.
ان شاالله تکنیک های بعدی رو هم براتون خواهم نوشت.
اگه قابل استفاده دونستین در گروه هایی که صلاح میدونید بفرستین.
خوشحال میشم بازخوردتون از تکنیک اول رو هم برام بنویسین👈 @Sibe313
#جهاد_تبیین
کانال مثل فانوس بپیوندید👇
@mesle_fanoos
شبی نشستم و گفتم: «دو خط دعا بنویسم،
دعا به نیت دفع قضا بلا بنویسم،
ز همدلان سفر کردهام سراغ بگیرم،
به کوچهکوچهی زلف تو نامهها بنویسم...»
دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحیر!
_کدام را ننویسم کدام را بنویسم؟
هر آنچه را که نوشتم مچاله کردم و گفتم:
«قلم دوباره بگیرم از ابتدا بنویسم.»
دو قطره خون ز لبت در دوات تشنهام افتاد
که من به یاد شهیدان کربلا بنویسم...
صدای پای قلم را شنید کاغذ و گفتم:
«قلم به لیقه گذارم که بی صدا بنویسم!»
تو بینشانی و کاغذ در انتظار رسیدن
که من نشانی کوی تو را کجا بنویسم؟
تو خود نشانی محضی تو خود دعای مجسم
برای چون تو عزیزی چرا چرا بنویسم...
#سعید_بیابانکی
#غزل
@Selectedpoems
یا نور
ما حتی مدعیان صف آخر هم نبودیم. کلا مدعی هیچ نبودیم و فکر میکردیم اِندِ رفاقتیم؛ آخر مرامیم.
واقعیت این است که ما کلا نبودیم. ما نه شنوای لحظه لحظه کشته شدن همسرمان از پشت تلفن بودیم و نه ایستادن با لباس رزم، در خیابانی که هر دم امکان زجرکش شدن در آن هست تجربه کردیم. نه مادرِ جوانِ رشید از دست دادهایم و نه در فامیل نزدیکمان کسی به حکم محاربه کشته شده.
ما خواننده یک مشت اخبار بودیم که نهایتاً در واکنش چند وضعیت اینستاگرامی بازنشر دادیم و بادِ اثرگذاری و جهاد تبیین به غبغب انداختیم!
در این مدت تقریباً اصلا اینستا نرفتم. و همزمان، خیلی فکر کردم اگر وضعیتی نگذارم، اگر فریاد انقلابیگریام گوش مخاطبان عمدتاً همعقیدهام را پر نکند، اگر از طریق رسانهای که جز رفقا و همفکرهایم دنبال نمیکنند، حرفی نزنم، خلافی مرتکب شدهام؟ هنوز به پاسخ این سوال نرسیدهام.
برای گفتن یک چیز اما، میتوانم رگ بگذارم. اینکه سنگر مبارزه، جای دیگریست. درست همانجا که بشدت از آن سیاستزدایی شده. همانجا که نه اجازه داشتیم حرف سیاسی بزنیم، و نه حداقل «عقل» و «تفکر انتقادی» را به کار انداختیم که سر این بزنگاهها، از بی اطلاعی مخالفمان شوکه نباشیم بس که بدیهیات را نمیفهمند. نه جنگ را میفهمند، نه دشمن را، نه حتی همان شهنشه جاوید عذاب را.
سنگر اصلی مدرسه و دانشگاه بود! آن وقت ما دقیقا هرچه مهمات داشتیم از فرسنگها دور و اطراف این سنگرها دور کردیم و اسم یک خروار علم لاینفع را گذاشتیم درس و بحث! علمی که آدم را به شناخت حق و باطل، به مقاومت، به وطن! نرساند، حتی برای در کوزه و لای جرز دیوار هم حیف است.
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
یا نور ما حتی مدعیان صف آخر هم نبودیم. کلا مدعی هیچ نبودیم و فکر میکردیم اِندِ رفاقتیم؛ آخر مرامی
از خودم عصبانیام. از اینکه رسانهای به عظمت مدرسه و کلاس درس در دست دارم، اما در آن جنگ و دعوای سیاسی راه نمیاندازم. میدانم که ترسم از این است که کم میدانم و ممکن است شبهات بی پاسخی مطرح شود، اما دقیقاً دارم بین بد و بدتر، بدتر را انتخاب میکنم. از خودم عصبانیام. از اینکه دارم این همه برای «معلم بودن» تاوان میدهم، اما درست در همان نقطهای که برای انگشت کردن در سوراخ شکستگیاش، پتروس فداکار جادهها شدهام، دستم مشت است. مثل کسی که میفهمد این زخم باید جراحی شود، دردش فوران کند، بیرون بریزد و بعد آرام بگیرد، اما مدام چرک خشک کن میخورد. سرش را میکند توی برف و صداهای بلندی که اطرافش میشنود را با یک «ایشالا گربه است» انکار میکند و به زندگی روی روالش ادامه میدهد.
از خودم عصبانیام، که تمام این مدت خلاف آنچه توصیه میشد و علیرغم میل تمام اطرافیانم، با بچهها رفاقت کردم که تلاشم برای «زیست» در هوای اسلام و انقلاب اثری بر فطرت پاکشان بگذارد، اما از اصل حیاتی «گفتوگو» غافل شدهام. واقعا دردناک است که از بین صدها و حتی میلیونها مدعیِ اسلام و انقلابیگری، این «رامبد جوان» است که درنهایت در ستایش #گفتوگو برنامه میسازد و منشأ اصلی عفونت را آسیب شناسی میکند و جرئت میکند تیغ جراحی را صاف بفشارد همانجا!
از خودمان عصبانیام، که برگ آس برندهای مثل #ایدئولوژی و #مبنای_فکری داریم و میتوانیم با رجوع به صدها کتاب ایده جمهوریت و نظریه ولایت فقیه و خیلی چیزهای دیگر را با تکیه به عقل اثبات کنیم، اما عکس گله گاو استوری میکنیم و خیلی هم فکر میکنیم تبیین شاخی است!
این طومار عصبیت را میتوانم تا هزاران کلمه ادامه بدهم، اما واقعیت این است که در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. این متن اگر سیلی خوبی برای خودم هم باشد که از این به بعد به جای جمله«عقبیم، باید به درس برسیم» وضعیت امنی بسازم که عزیزانم سر کلاس حتی بی پاسخ، فقط حرف بزنند، کارش را کرده و اثرش را گذاشته است. در حاشیه این را هم برای خودم و بقیه آشکار کرده که من سیب زمینی نیستم، بی تفاوت از زخمهای وطنم نمیگذرم و برگهای گل درشت تاریخی که در آن زیست میکنم، کوچک نمیبینم. فقط دارم به سنگر حقیقیام فکر میکنم. جایی که خیلی از شما که خواننده این سطورید، با من همسنگرید.
#خرده_روایت_های_معلم_الهیات
😴 @pinkioch
هدایت شده از نکات و حکمتهای آیت الله حائری شیرازی
.
🔸 حالا نوبت آمریکاست! 🔸
🔹 آیت الله حائری شیرازی 🔹
🔥 کسانی به امام سجاد (ع) اصرار میکردند که بیایید مثل پدرتان، قیام کنید. ظاهراً تنور آتشی در منزل امام بوده است. امام باقر (ع) نقل میکنند که: پدرم به اینهایی که اصرار میکردند، فرمود: «منْ فِيكُمْ تَطِيبُ نَفْسُهُ أَنْ يَأْخُذَ جَمْرَةً فِي كَفِّهِ فَيُمْسِكَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟»: كدامتان حاضر است یک تكه از این آتشها را در دست بگيرد و آن قدر نگه دارد تا خاموش شود؟! دیدم اصلاً هیچکس نمیآید؛ من گفتم: «پدر، من حاضرم». پدرم گفت: «منظورم شما نیستی». دوباره فرمود: «منْ فِيكُمْ تَطِيبُ نَفْسُهُ أَنْ يَأْخُذَ جَمْرَةً فِي كَفِّهِ فَيُمْسِكَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟». دوباره دیدم هیچکس نمیآید و من گفتم. باز پدرم گفت منظورم شما نیست. بار سوم هم به همین ترتیب. من دیدم این اصحاب آنقدر خجالتزده و شرمنده شدند که دوست دارند زمین بشکافد و بروند داخلش. پدرم هم دلش به حال آنها سوخت و رهایشان کرد.
🔥 ببینید! این صحبت امام سجاد (ع)، حرف خداوند خطاب به همۀ ماست. این سؤال امام سجاد (ع)، در واقع نسلبهنسل تکرار میشده؛ اما هیچ نسلی حاضر نشد این «جَمَره» (حبۀ آتش) را بردارد. امام راحل نگاهی به مردم کرد و در مردم #وفا احساس کرد؛ چون مردمشناس بود؛ لذا در پاسخ به ندای «منْ فِيكُمْ تَطِيبُ نَفْسُهُ أَنْ يَأْخُذَ جَمْرَةً فِي كَفِّهِ فَيُمْسِكَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟» گفت: «ما بر میداریم!». بنابراین به او مأموریت دادند که آتش را بگیرد.
🔥 اولین آتشی که امام (ره) گرفت، آتش شاه و ساواک بود. به امام(ره) گفتند اینها را اینقدر بگیر تا سرد بشود. مردم هم گفتند: هرچه امام در دست گرفت، ما در دست میگیریم. شاه و ساواک، آتشِ سرخ بودند. گرفتن آتش یعنی بدنت بسوزد، تاول بزند، تکهتکه گوشتت بریزد؛ اما آتش را زمین نگذاری تا سرد و زغال بشود. این شهیدها، جانبازها، شلاقهایی که در زندان میخوردند، تعقیبها، هجوم به خانهها و ...، همۀ اینها تکهتکههای گوشت بود که میریخت، همه اینها به خاطر گرفتنِ آتش در دست بود. ولی امام تا آخر کوتاه نیامد. به مدت 15 سال از نیمۀ خرداد 42 تا 22 بهمن 57، «امام» و «امت» این آتش را گرفتند تا سرد شد. بعد هم آتش صدام و حكومت بعثی را گرفتند تا سرد شد.
🔥 سپس به امام گفتند آتش بعدی را بگیر؛ امام گفت: بعد از شاه، نوبت آمریکاست. هرچه که با شاه پیش آمد، باید با آمریکا هم پیش بیاید. آمریکا و اسرائیل، عین آتش هستند؛ باید در دست گرفته بشوند تا سرد بشوند.
#مقاومت به معنای گرفتن این آتش است. این آتش دارد سرد میشود. آمریکای سال 58 کجا، آمریکای اکنون کجا! این راهپیماییهایی که در عالَم واقع میشود، جرأتهایی که مردم دنیا پیدا کردهاند و پرچم آمریکا را مرتباً آتش میزنند، علامتِ سرد شدنِ آتش است. وقتی در کل جهان، همان حالتی ایجاد شود که در کشور ما پیدا شد، آن آقا میآید. ما باید دعا کنیم که امتها، در این راهی که آمدهاند تا آخر بروند.
در فلسطین، این آتش را بدست گرفتهاند. هرکس بگوید: «فلسطین به ما چه ربطی دارد، آنها خودشان یک ملت هستند و ما هم برای خودمان ملت دیگری هستیم»، این آتش را زمین گذاشته است. اگر کسی در این زمان، این آتش 40 ساله را زمین بگذارد، گناه چهل نسل قبلی را باید جواب بدهد. چرا؟! چون امام زمان (ع) میگوید: چهل نسل که این آتش را بر نداشتند، حالا شما هم که برداشتهاید، بعد از چند سال میخواهید آن را زمین بگذارید؟!
🔥 اين همه #شهید، سوختگیهای دست امت است كه #آتش_استكبار را نگه داشته و تاكنون از نگه داشتن آن خم به ابرو نياورده است. اين آتش بالاخره سرد خواهد شد، همان طور كه شاه و صدام سرد شدند. امام با سرد شدن آتشِ شاه، به ميان ما برگشت و آن امام منتظر نیز با سرد شدن #آتشِ_استكبار است كه زيارتش خواهیم کرد. مسئله، مسئلۀ گرفتن آتش در دست است. این رسالت امروز ما است.
✅ اگر بدنبال حکمتهای ناب هستید، هماکنون عضو کانال #رسمی آیت الله حائری شیرازی شوید:
eitaa.com/joinchat/454361092C75c4b499d3
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«اگر دین شما انسانیت نیست، نخوانید!»
ما معلمیم. عمری شعار دادهایم که شغل ما عشق است. عاشق نباشی، از پس ابتلائات ریز و درشت معلمی برنمیآیی. ما عاشقیم. معنای دوست داشتن انسانی که سر کلاس مینشیند، با نبض رگ و خون قلبمان میفهمیم. ما هرچقدر هم که از اداره و دفتر و همکار و سایرین کلافه باشیم، پا به کلاس که میگذاریم، در ساحل آرامشیم. ما برای دانش آموزمان دلتنگ میشویم، غمش ما را آزار میدهد و دردش دردمندمان میکند. ما عاشقیم، عاشق انسانهای کوچک بیگناهی که معصومانه دل به دلمان میدهند...و حالا....
میلیونها سال است که خورشید یک جور طلوع میکند و یک اندازه میدمد. یک مدل خاموش میشود و یک مقدار تاریکی میپراکند. حقیقت اما، این گونه نیست! امروز حقیقت از هر خورشیدی تابنده تر و سوزناکتر، سرتاسر آسمان دنیا را فتح کرده. امروز حقیقت، به درخشانی قطرات خون علی اصغر«علیه السلام» است!
از پشت پنجرهها، علیه حقیقت شعار میدهند. کف و سوت میزنند و میرقصند و دم تکان میدهند. ایرادی ندارد. جای ناسزا گفتن هم ندارد! ۴۷ سال است آرمانی را چون جنینی عزیز در دل پروراندهایم و حالا این، درد زایمان است و اگر به لطف خدا تحمل و مقاومت کنیم، مولودی مبارک را در دست ما میگذارد و آنچه نصیب اراذل میشود جز چرک و خون و آلودگی نیست.
این، صف حق و باطل است که دارد یار میگیرد. هیچ عذر و شک و شائبهای هم نیست؛ چرا که خورشید سوزناک حقیقت، امروز نورش را در چشم تک تک آنان که دم از انسانیت میزدند و صدای فریادشان گوش مخاطبین اینستاگرامیشان را پر میکرد، فرو کرده. این کاورهای مشکی، حاصل خوش رقصی کسانی است که نه فکر میکنند و نه حتی نگاه!
چشم باز کنید و ببینید! این، خصم است! خصم چهره زنانه و مردانه و کودکانه ندارد! خصم، حملهور که میشود از دین شما نمیپرسد. تیر خصم عقیده شما را تفکیک نمیکند و زن و کودک را سوا نمیکند. خصم به ورزشگاه که میزند، وضع حجاب ورزشکاران را نمیپرسد! خصم، تنها یک چیز میخواهد: خون بیشتر...
مسئله بین ما، خصومت نبود. ما هموطن بودیم! ما اگر گوشت یکدیگر را میجویدیم، استخوان یکدیگر را دور نمیریختیم. ما ریشه در یک خاک و مرز داشتیم! از یک رگ و ریه نفس میکشیدیم!
حساب خصم اما جداست. حاصل خصم اما تنها مرگ است.
و آنان که با حرف و کلام و پست و استوری و فریاد و کوکتل مولوتوف و آتش زنی و جیغهای رسانهای، خصم را به درون مرزهای خود دعوت کردند؛
آنان که تیر خصم را پر پرواز و نشانه آزادی میدیدند، نقطه زنی موشکهای منجیشان را تحویل بگیرند، که در مدرسهای دخترانه، به دنبال فرماندهان جنگی بوده و در تلاش برای تحقق زن، زندگی، آزادی...
ما معلمیم. دل ما برای بچههای کلاسمان میتپد. ما بیش از هر کسی به کلیدواژههای مدرسه، کودک، دختربچه، حساسیم. عشق به دخترکان کوله به دوش و شیرین زبان در بافتار سلول ماست و ما، پس از به خون آغشته شدن موهای بافته دهها و بلکه صدها دخترک مینابی، دیگر معلمین سابق نخواهیم شد.
خوش به حال معلمهای روزهدار مدرسه شجره طیبه میناب، که رفتند و مثل ما، در خون غلتیدن جگرگوشههایشان را به چشم ندیدند.
هدایت شده از عصرانه (تقی شجاعی)
در خندهشان اشک پدر را دیدیم
از دوست به جز زخم زبان نشنیدیم
از میز، صدای انفجار آمد و ما
معنای مذاکرات را فهمیدیم
خاطره شیوندی
[ @asraneh313 ]
از بچگی وقتی ناراحت میشدم همدمم دفتر و کتاب بود. یا چیزی میکشیدم یا چیزی مینوشتم. بعد بیآنکه بخوانم یا ببینم همه را دور میریختم. اول غمهایم کوچک بود. قدر قهرها و بازیهای کودکی. از غمهای بزرگ چیزی به خاطر نداشتم. از رحلت امام چیزی جز گریههای بیتابانه مادر در یاد ندارم. غم بزرگم برمیگشت به فتنه 88 که جلوی تلویزیون غمبرک زدم و بغض رهبرم را دیدم. یا شهادت آیتالله حکیم در نجف. کمی که برزگتر شدم با رفتن آیتالله بهجت کپ کردم. باورم نمیشد روزی او را از دست دهیم. بعد رفتن حاج قاسم و رئیسی فکر میکردم بزرگتر از این غمها در زندگی تجربه نخواهم کرد. اما با رفتن سیدحسن تمام افکار قبلیام پارهپاره شد. اما در همه این سالها یکی را داشتم که با دیدنش دلم آرام میشد. اشکها را پاک میکردم و مینشستم پشت سیستم. هر وقت خسته میشدم یاد جملههای کتاب دغدغه فرهنگی میافتادم. هر وقت دلسرد میشدم به یاد حرفها و لبخندهای آقا میافتادم و دوباره دستهایم میرفت روی دکمه پاور. وقتی در خواندن کتاب کم میآوردم یاد تقریظ و تعداد کتابهایی میافتادم که آقا خوانده و حسابی خجالتزده میشدم. همه این سالها حرف و نگاه آقا بود که شب بعد خواب همه، از زیر پتوی گرم بلند میشدم و میرفتم سراغ کارها. همه مسخره کردنها و دستکمگرفتنها را با حرفهای آقا قورت میدادم. وقتی اولین کتابم را مینوشتم با خودم گفتم مگر آقا نگفته باید مردم امید داشته باشند بفرما آقا این را برای شما نوشتم. برای یک لبخند روی لب شما. هر بار که چشمهایم خسته میشد، یاد آن مخدههای گلگلی اتاق جلسات آقا میافتادم و دلم غنج میرفت. میگفتم میشوم نویسنده طنز که زن است. میروم کتابم را میدهم دست آقا. چندبار به چند نفر رو انداختم تا کتابهایم را دست آقا برسانم نشد. برای دیدار آقا هر بار سعی کردم نشد. نشد. نشد.
تا امروز. فکر کردم از این به بعد بخاطر چه کسی خواهم نوشت. چه کسی را دارم که موقع ناامیدی حرفهایش امید در رگهایم بدمد. نه کسی را نداشتم! هیچ کس نبود که جای این حفره خالی را پر کند. فکر کردم که دیگر نمیشود انگشتانم روی شاسی دکمهها بلغزد. خیلی با خودم کلنجار رفتم. فکر کردم دختر کوچکی هستم که یکی عین کوه دستش پشتم بوده و من قدمهای تاتیتاتی برداشتهام. اما انگار حالا بزرگ شده بودم. مثل دختری که پدر دستش را رها کند که برو. من نگاهم به دستی بوده که دیگر پشتم نیست و راهی که پر از چالهچوله است اما پدر دوباره میگوید: «برو. دیگر بزرگ شدهای.» شاید ما ملتی هستیم که بزرگ شدهایم. آنقدر که بهمان بگویند دیگر میتوانید روی قدمهای خودتان بایستید. گفتنیها را گفتهایم. این شما و قدمهای محکم. راه از بیراهه مشخص است. حق و باطل مثل موی در شیر خالص عیان است. بروید. بدوید. دیگر هیچ بهانهای ندارید.
امروز دوباره لپتاپ را باز کردم. اشکها را پاک کردم و نوشتم.
نوشتم: آقا دیدار به قیامت! دیدار در بهشت آقا! قول میدهم باز هم بخاطر تو بدوم. دیدار به روز ظهور.
دخترت
نفیسه شیرین بیگی
https://eitaa.com/nafys3390
اصلا تقصیر شماست. همهاش تقصیر شماست. شما که به یک لبخند اینطور آدم را گرفتار خودتان میکردید. شما که وقتی همه دنیا ما را تهدید میکرد، آنطور سینه سپر میکردید و انگشت بلند میکردید که اگر به مردم من نگاه چپ کنید، سرزمینتان را با خاک یکسان میکنیم. تقصیر شماست که وقتی ما برای حفظ عزت و اقتدار خودمان به خیابان میآمدیم، با هشتاد و شش سال سن، به احترام ما میایستادید و پیام تشکر میدادید. شما که سالها بود عبا و قبای تازه بر تنتان ندیدیم. شما که حواستان به همه بود. اصلا چرا وقتی آن دختر شهید عمامه را نشان داد و گفت «کلاهتو مامانت خریده؟ میدیش به من؟» به او قول یک کلاه صورتی دخترانه دادید و گفتید این پسرانه است؛ و چند روز بعد با آن همه مشغله، یادتان بود که کلاه را به در خانهشان بفرستید؟ میخواستید ما را اینطور دلبسته خودتان کنید؟ چرا ماهرمضان آنسال آدم فرستادید در خانه همسایههای بیت که بگویید فلانی گفته امشب افطار مهمان مناید و آن زنومردهای متعجب با تیپهای مختلف آمدند و با نان و سبزی پذیرایی کردید و گفتید ببخشید رفت و آمدهای ما زیاد است، شما هم اذیت میشوید. اصلا چرا این را رسانهای نکردید؟ترسیدید تیتر بزنیم دیدار رهبر انقلاب با بچهمحلهایش؟ ولیامر مسلمین جهان چرا باید شب کریسمس ناگهان زنگ خانه مسیحیان را بزند و بگوید مهمان نمیخواهید؟ چرا باید زنگ بزند حال اکبر عبدی را در بیمارستان بپرسد؛ چرا باید دستخط هوشنگ ابتهاج را بشناسد؟ چرا در دیدار رمضانی شاعران، در بیت رهبری برایشان اتاق سیگار تدارک ببینید؟ تقصیر شماست که ما اینطور دلبسته و دیوانه شما شدیم. تقصیر شماست که حالا ما اینطور زمینگیریم. جواب این دلهای شکسته را که میدهد آقای من؟
«مهدی مولایی»
https://eitaa.com/m_molaie110
⏱ جوانهای عزیز نگذارید یک ساعت از عمرتان و وقتتان تلف شود. گعدههای بیخودی، ولنگاریهای از دست دادن وقت، مشغول شدن به کارهای غیر مفید را بایستی با تمرین با مراقبت خود _خویشمراقبتی_ کنترل کنید.
🔻اینها قابل کنترل از بیرون نیست. باید نگذارید این عیوب در وجودتان راه پیدا کند، این خیلی چیز مهمی است.
🌟 وقتی که شما دارید؛ این سنین فرض بفرمائید هجده سالگی تا سی سالگی مثلا_ جزو طلائیترین قطعات عمر انسان است.
🌱 هرچه در این مدت یاد بگیرید، برای شما ذخیرهی دارای رویش خواهد شد، نه فقط ذخیرهای که بماند، بلکه با تأملِ عقل و فکر، با حرکت و کارکرد عقل و فکر، آنچه که ذخیره کردهاید دائم رشد میکند
📚 مطلبی که شما از کتابی خواندید و حفظ کردید، در ذهنتان قرار گرفت، این به مرور زمان عناصر متناسب با خودش را به خود جذب میکند و ناگهان شما میبینید که یک نظریه، یک فکر بکر به ذهنتان آمد. این خیلی چیز مهمی است. هرچه میتوانید در این برهه یاد بگیرید.
🎙رهبر شهید سید علی خامنهای (۱۳۸۶/۰۲/۲۶)
#نکات_تشکیلاتی