از بچگی وقتی ناراحت میشدم همدمم دفتر و کتاب بود. یا چیزی میکشیدم یا چیزی مینوشتم. بعد بیآنکه بخوانم یا ببینم همه را دور میریختم. اول غمهایم کوچک بود. قدر قهرها و بازیهای کودکی. از غمهای بزرگ چیزی به خاطر نداشتم. از رحلت امام چیزی جز گریههای بیتابانه مادر در یاد ندارم. غم بزرگم برمیگشت به فتنه 88 که جلوی تلویزیون غمبرک زدم و بغض رهبرم را دیدم. یا شهادت آیتالله حکیم در نجف. کمی که برزگتر شدم با رفتن آیتالله بهجت کپ کردم. باورم نمیشد روزی او را از دست دهیم. بعد رفتن حاج قاسم و رئیسی فکر میکردم بزرگتر از این غمها در زندگی تجربه نخواهم کرد. اما با رفتن سیدحسن تمام افکار قبلیام پارهپاره شد. اما در همه این سالها یکی را داشتم که با دیدنش دلم آرام میشد. اشکها را پاک میکردم و مینشستم پشت سیستم. هر وقت خسته میشدم یاد جملههای کتاب دغدغه فرهنگی میافتادم. هر وقت دلسرد میشدم به یاد حرفها و لبخندهای آقا میافتادم و دوباره دستهایم میرفت روی دکمه پاور. وقتی در خواندن کتاب کم میآوردم یاد تقریظ و تعداد کتابهایی میافتادم که آقا خوانده و حسابی خجالتزده میشدم. همه این سالها حرف و نگاه آقا بود که شب بعد خواب همه، از زیر پتوی گرم بلند میشدم و میرفتم سراغ کارها. همه مسخره کردنها و دستکمگرفتنها را با حرفهای آقا قورت میدادم. وقتی اولین کتابم را مینوشتم با خودم گفتم مگر آقا نگفته باید مردم امید داشته باشند بفرما آقا این را برای شما نوشتم. برای یک لبخند روی لب شما. هر بار که چشمهایم خسته میشد، یاد آن مخدههای گلگلی اتاق جلسات آقا میافتادم و دلم غنج میرفت. میگفتم میشوم نویسنده طنز که زن است. میروم کتابم را میدهم دست آقا. چندبار به چند نفر رو انداختم تا کتابهایم را دست آقا برسانم نشد. برای دیدار آقا هر بار سعی کردم نشد. نشد. نشد.
تا امروز. فکر کردم از این به بعد بخاطر چه کسی خواهم نوشت. چه کسی را دارم که موقع ناامیدی حرفهایش امید در رگهایم بدمد. نه کسی را نداشتم! هیچ کس نبود که جای این حفره خالی را پر کند. فکر کردم که دیگر نمیشود انگشتانم روی شاسی دکمهها بلغزد. خیلی با خودم کلنجار رفتم. فکر کردم دختر کوچکی هستم که یکی عین کوه دستش پشتم بوده و من قدمهای تاتیتاتی برداشتهام. اما انگار حالا بزرگ شده بودم. مثل دختری که پدر دستش را رها کند که برو. من نگاهم به دستی بوده که دیگر پشتم نیست و راهی که پر از چالهچوله است اما پدر دوباره میگوید: «برو. دیگر بزرگ شدهای.» شاید ما ملتی هستیم که بزرگ شدهایم. آنقدر که بهمان بگویند دیگر میتوانید روی قدمهای خودتان بایستید. گفتنیها را گفتهایم. این شما و قدمهای محکم. راه از بیراهه مشخص است. حق و باطل مثل موی در شیر خالص عیان است. بروید. بدوید. دیگر هیچ بهانهای ندارید.
امروز دوباره لپتاپ را باز کردم. اشکها را پاک کردم و نوشتم.
نوشتم: آقا دیدار به قیامت! دیدار در بهشت آقا! قول میدهم باز هم بخاطر تو بدوم. دیدار به روز ظهور.
دخترت
نفیسه شیرین بیگی
https://eitaa.com/nafys3390
اصلا تقصیر شماست. همهاش تقصیر شماست. شما که به یک لبخند اینطور آدم را گرفتار خودتان میکردید. شما که وقتی همه دنیا ما را تهدید میکرد، آنطور سینه سپر میکردید و انگشت بلند میکردید که اگر به مردم من نگاه چپ کنید، سرزمینتان را با خاک یکسان میکنیم. تقصیر شماست که وقتی ما برای حفظ عزت و اقتدار خودمان به خیابان میآمدیم، با هشتاد و شش سال سن، به احترام ما میایستادید و پیام تشکر میدادید. شما که سالها بود عبا و قبای تازه بر تنتان ندیدیم. شما که حواستان به همه بود. اصلا چرا وقتی آن دختر شهید عمامه را نشان داد و گفت «کلاهتو مامانت خریده؟ میدیش به من؟» به او قول یک کلاه صورتی دخترانه دادید و گفتید این پسرانه است؛ و چند روز بعد با آن همه مشغله، یادتان بود که کلاه را به در خانهشان بفرستید؟ میخواستید ما را اینطور دلبسته خودتان کنید؟ چرا ماهرمضان آنسال آدم فرستادید در خانه همسایههای بیت که بگویید فلانی گفته امشب افطار مهمان مناید و آن زنومردهای متعجب با تیپهای مختلف آمدند و با نان و سبزی پذیرایی کردید و گفتید ببخشید رفت و آمدهای ما زیاد است، شما هم اذیت میشوید. اصلا چرا این را رسانهای نکردید؟ترسیدید تیتر بزنیم دیدار رهبر انقلاب با بچهمحلهایش؟ ولیامر مسلمین جهان چرا باید شب کریسمس ناگهان زنگ خانه مسیحیان را بزند و بگوید مهمان نمیخواهید؟ چرا باید زنگ بزند حال اکبر عبدی را در بیمارستان بپرسد؛ چرا باید دستخط هوشنگ ابتهاج را بشناسد؟ چرا در دیدار رمضانی شاعران، در بیت رهبری برایشان اتاق سیگار تدارک ببینید؟ تقصیر شماست که ما اینطور دلبسته و دیوانه شما شدیم. تقصیر شماست که حالا ما اینطور زمینگیریم. جواب این دلهای شکسته را که میدهد آقای من؟
«مهدی مولایی»
https://eitaa.com/m_molaie110
⏱ جوانهای عزیز نگذارید یک ساعت از عمرتان و وقتتان تلف شود. گعدههای بیخودی، ولنگاریهای از دست دادن وقت، مشغول شدن به کارهای غیر مفید را بایستی با تمرین با مراقبت خود _خویشمراقبتی_ کنترل کنید.
🔻اینها قابل کنترل از بیرون نیست. باید نگذارید این عیوب در وجودتان راه پیدا کند، این خیلی چیز مهمی است.
🌟 وقتی که شما دارید؛ این سنین فرض بفرمائید هجده سالگی تا سی سالگی مثلا_ جزو طلائیترین قطعات عمر انسان است.
🌱 هرچه در این مدت یاد بگیرید، برای شما ذخیرهی دارای رویش خواهد شد، نه فقط ذخیرهای که بماند، بلکه با تأملِ عقل و فکر، با حرکت و کارکرد عقل و فکر، آنچه که ذخیره کردهاید دائم رشد میکند
📚 مطلبی که شما از کتابی خواندید و حفظ کردید، در ذهنتان قرار گرفت، این به مرور زمان عناصر متناسب با خودش را به خود جذب میکند و ناگهان شما میبینید که یک نظریه، یک فکر بکر به ذهنتان آمد. این خیلی چیز مهمی است. هرچه میتوانید در این برهه یاد بگیرید.
🎙رهبر شهید سید علی خامنهای (۱۳۸۶/۰۲/۲۶)
#نکات_تشکیلاتی
هدایت شده از شهید بهشتی | بهشتیُم
﷽| شهید بهشتی:
اینقدر به فکر این نباشید که این ولنگارها، این مانعتراشها، این مزاحمها، چه میگویند و چه مینویسند. بیشتر به فکر این باشید که شما خود چه میکنید، که کرده شما باطلِ سحرِ نوشته و گفته آنهاست.
📚نقش آزادی در تربیت کودکان، ص۶۹
@beheshtium_ir
هدایت شده از برگ زیتون🌿
اسلام اینطوریه که باید همواره مبارزه کنی و همواره در حال رشد باشی! اینطوری که در ۵۶سالگی، تازه یک شروع عمیق و عجیب رو استارت میزنی و باید یک امت رو رهبری کنی! و تازه بقیه هم بهت میگن جوان!
بعد ما درگیر بحران ۳۰سالگی میشیم. فکر میکنیم تا اون سن باید همه کارهامونو بکنیم. بعد از ۴۰ سالگی هم به هنّوهنّ میفتیم و فکر میکنیم کارمون تمومه!
غافل از اینکه انسان حقیقی، زندگی حقیقی این شکلی نیست! این سبک زندگی غلط ماست که باعث این بحرانهای روانی در اویل جوانی شده!