میگفت: "حس می کنم تعادل احساساتم ازبین رفته؛ یا انقد بی حس و ریلکسم که چیزی نمیتونه عصبی و ناراحتم کنه یا انقد حساسم که کوچیکترین چیز عصبیم میکنه."
پس از تحمل آن همه درد، کسی که به
مقصد میرسد دیگر همانی نیست که
به راه افتاده بود.
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین؟
سینه را ساختی
از عشقش سرشارترین؟
آنکه میگفت:
منم بهر تو غمخوارترین!
چه دل آزارترین شد
چه دل آزارترین...