نمیدانم
چه
خواهد
شد
و
راستش
را
بخواهی
دیگر
برایم
اهمیتی
ندارد؛
من
برای
تمام
احتمالات
زندگی
خستهام.
دیدم که مرگ را چشیدهِ بود
او با چشمان خود خاموشی دیده بود
دیدم که دِگَر آبی نبود حرفهایش
چون آسمانِ کبود و برفهایش...
میان این همه آدم جورواجور آنقدر احساس تنهایی میکنم که گاهی گلویم میخواهد از بغض پاره شود.
- از نامههای فروغ به ابراهیم گلستان.
«این هوای گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم…»
فرانتس کافکا.