دیدم که مرگ را چشیدهِ بود
او با چشمان خود خاموشی دیده بود
دیدم که دِگَر آبی نبود حرفهایش
چون آسمانِ کبود و برفهایش...
میان این همه آدم جورواجور آنقدر احساس تنهایی میکنم که گاهی گلویم میخواهد از بغض پاره شود.
- از نامههای فروغ به ابراهیم گلستان.
«این هوای گرفته او را کاملاً غمگین ساخت. فکر کرد: کاش دوباره کمی میخوابیدم تا همه این مزخرفات را فراموش بکنم…»
فرانتس کافکا.
من در این سالها احساساتی را فهمیدم، و در خود حمل میکنم که توان بیانشان را ندارم. ذهنیتی نسبت به مفاهیم و پدیدهها در من است که نمیتوانم همهاش را بگویم و بنویسم. من برای بیان حس و درکم نسبت به پیرامون کلمه کم میآورم.
- فروغ فرخزاد