اولش یه اتفاقی افتاد مجبور شدم باهاش حرف بزنم
بعد برای خودش یه اتفاقی افتاد
عیننن مرغ پرکنده
کل روز میدیدمش ولی وجدانم نمیذاشت نزدیکش شم
پــــیـــشـــیــــتــــراپـــــی
عیننن مرغ پرکنده کل روز میدیدمش ولی وجدانم نمیذاشت نزدیکش شم
میچرخیدم دور خودم
بغضضضضض کرده بودم
دو-سه بارمیه گریه ریز کردم:/