دوساعت اسیر شدیم تا برنامه نکبتی بیاره
(دیگه منم داشتم سکته میکردم که درنهایت درست شد)
اومدیم بیرون
و پدر رفت سراغ دومین سکته
(منم وقتی فهمیدم چقدر توش بوده قلبم وایساد)
حالا اومدیم توی ماشین این بیلبیکو داد دستم بخونم
دیدم عههه اشتباه زده یه چیزیو
دوباره برگشتیم🧌
خیلی دلم میخواست بهش بگم «حالم ازت بهم میخوره» اما نمیخوام چیزی بگم که بعدا از گفتنش پشیمون بشم.
فقط روز به روز تعداد آدمایی که بهم امید دارن و منتظر نتیجهن بیشتر میشه
و امید خودم کم و کمتر