من: عه فلانی
+چه عجب زهرا یکیو شناخت
من: چون ازش بدم میومد یادم مونده
-انقدر کینهای نباش
(مامانم درحال تلاش برای قانع کردنم که آقاا ببینن این بنده خدا بچه بودی باهات شوخی میکرده فقط)
پسرخالم گفت باهام بیا میخوام برن دستامو بشورم میترسم
منم چند ثانیه بعد رفتم پشت سرش وایسادم