من: عه فلانی
+چه عجب زهرا یکیو شناخت
من: چون ازش بدم میومد یادم مونده
-انقدر کینهای نباش
(مامانم درحال تلاش برای قانع کردنم که آقاا ببینن این بنده خدا بچه بودی باهات شوخی میکرده فقط)
پسرخالم گفت باهام بیا میخوام برن دستامو بشورم میترسم
منم چند ثانیه بعد رفتم پشت سرش وایسادم
از حق نگذریم حالتمم ترسناک بود
ولیخب خودت گفتی بیا یعنی حس نکردی باهات اومدم؟🧌
بعدشم سعی داشت جریان تصادفی که کلا توی دو دقیقه اتفاق افتاده رو تعریف کنه
(دوساعت طول کشید)