کلبهٔ پیتار;
عه راستیی یادم رفت بگم دبیر زیستمون بستنی مهمونمون کرد🧌
امتحان امروزشم کنسل کرد
یه جایی وسط خاطرههای بچگی، یه دختر کوچیک با موهای بافتهشده تو کوچههای خاکی میدوید...
تو دستش یه عروسک نخنما بود و تو دلش هزار رویای قشنگ.
آسمون آبیتر بود، دلها سبکتر،
و لبخندها واقعیتر.
اون دختر قد کشید، آرومآروم، مثل شاخهی نازک یه درخت انار کنار دیوار گلی خونهی مادربزرگ...
حالا هر جا که میره، یه تیکهی قشنگ از همون روزا رو با خودش میبره...
با هر خندهش، با هر نگاهش، انگار یه ذره از مهر و سادگیِ دنیا رو دوباره زنده میکنه.
امروز...
روز همون دختره.
دختری که دنیا بدون مهربونیاش چیزی کم داشت.
دختری که بودنش یعنی زندگی هنوز قشنگی بلده.
روزت مبارک دختر قشنگِ قصههای زندگی🫶🏻
آقا زارا واقعا پتانسیل خون آشام شدنو داره من حس میکنم دستم داره کندهههه میشههه بعد دیروز گازم گرفته🗿