eitaa logo
عمل به قول / محافظ
12 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
𓆩 🛡️ 𝐏𝐫𝐨𝐦𝐢𝐬𝐞 & 𝐏𝐫𝐨𝐭𝐞𝐜𝐭 ♡ 𝐓𝐫𝐮𝐬𝐭 & 𝐋𝐨𝐲𝐚𝐥𝐭𝐲. 🤍 🐈‍⬛ 𝐌𝐚𝐢𝐧 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @planet_Cat ♡ 𝐌𝐲 𝐈𝐃: @Helma1392e 🎧 𝐒𝐞𝐜𝐨𝐧𝐝 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥: @Haamim_Salehi
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۲۳ | ترانه چه می‌دانست؟ روز بعد، آوا برای تحویل چند برگه به دفتر دانشکده رفت. وقتی بیرون آمد، ترانه را دید که کنار راهرو ایستاده بود. ـ آوا؟ می‌تونم یه دقیقه باهات حرف بزنم؟ آوا کمی مکث کرد. ـ آره، بگو. ترانه به اطراف نگاه کرد و گفت: ـ می‌دونم شاید عجیب باشه، ولی فکر کنم تو درباره من و آرش یه برداشت اشتباه کردی. آوا سعی کرد عادی رفتار کند. ـ چه برداشتی؟ ـ اینکه من و آرش قراره با هم باشیم یا اینکه اون از من خوشش میاد. آوا چیزی نگفت. ترانه ادامه داد: ـ ما از بچگی همدیگه رو می‌شناسیم. یه زمانی خودم فکر می‌کردم شاید بهش علاقه داشته باشم، ولی اون حس خیلی وقته تموم شده. الان فقط دوستیم. آوا پرسید: ـ پس چرا اون روز درباره یه نفر حرف می‌زدین؟ ترانه لبخند زد. ـ چون آرش ازم مشورت می‌خواست. قلب آوا تندتر زد. ـ درباره چی؟ ترانه چند لحظه به او نگاه کرد. ـ اینو باید خودش بهت بگه. قول دادم چیزی نگم. آوا احساس کرد صورتش گرم شده. ـ اصلاً چرا فکر می‌کنی من باید بدونم؟ ترانه خندید. ـ چون وقتی اسم تو میاد، آرش دیگه اون آدم همیشگی نیست. آوا خواست چیزی بگوید، اما ترانه زودتر ادامه داد: ـ یه چیز دیگه هم هست. آرش برای همایش دانشکده خیلی تلاش کرده. اگه قبول بشین، احتمالاً می‌خواد یه نفر رو هم با خودش ببره. ـ چه کسی رو؟ ترانه شانه بالا انداخت. ـ این یکی رو هم باید از خودش بپرسی! بعد خداحافظی کرد و رفت. آوا همان‌جا ایستاد. حالا دو سؤال تازه داشت: آرش دقیقاً چه چیزی را از او پنهان می‌کرد؟ و چرا هر بار که به جواب نزدیک می‌شد، سؤال‌های بیشتری پیدا می‌کرد؟ پایان پارت ۲۳💌
پارت ۲۴ | انتخاب چند روز بعد، نتیجه انتخاب پروژه‌های همایش اعلام شد. آوا با هیجان وارد کلاس شد و مستقیم سراغ آرش رفت. ـ آرش! نتیجه‌ها اومده؟ آرش با لبخند گوشی‌اش را نشان داد. ـ حدس بزن. ـ قبول شدیم؟! ـ نه، برای تفریح اومدم اینجا نشستم! آوا با خودکار به بازویش زد. ـ درست جواب بده، روانی! آرش خندید. ـ آره، قبول شدیم! آوا از خوشحالی لبخند زد. ـ جدی؟! وای، باورم نمی‌شه! آرش چند لحظه نگاهش کرد. ـ من باورم می‌شد. ـ چرا؟ ـ چون می‌دونستم وقتی یه چیزی برات مهم باشه، براش تلاش می‌کنی. آوا برای جواب دادن آماده بود، اما حرفش را خورد. گاهی آرش چیزی می‌گفت که هیچ جوابی برایش نداشت. همان موقع، آرش برگه‌ای را روی میز گذاشت. ـ یه خبر دیگه هم هست. برای ارائه نهایی، هر گروه می‌تونه یک نفر رو به عنوان همراه دعوت کنه. ـ خب؟ ـ می‌خوام تو انتخاب کنی. آوا با تعجب نگاهش کرد. ـ من؟ چرا؟ ـ چون اگه قرار باشه این موفقیت رو با کسی جشن بگیرم، دوست دارم انتخابش با تو باشه. آوا نمی‌دانست چرا این جمله ساده این‌قدر خوشحالش کرده. ـ پس خودت چی؟ تو کسی رو در نظر نداری؟ آرش لبخندش را جمع کرد و جدی گفت: ـ دارم. ولی ترجیح می‌دم اول نظر تو رو بدونم. آوا چند ثانیه سکوت کرد. ـ من... موافقم. آرش لبخند زد. ـ عالیه. ـ فقط یه شرط دارم. ـ بفرما! ـ روز ارائه، حق نداری با شوخی‌هات منو بخندونی. ممکنه جلوی همه آبروم بره! آرش دستش را روی قلبش گذاشت. ـ من؟! من مظهر وقار و شخصیتم! آوا زد زیر خنده. ـ همین الان ثابت کردی که نیستی! پایان پارت ۲۴ 💌
پارت ۲۵ | پیامی که همه‌چیز را تغییر داد شب قبل از ارائه، آوا هنوز مشغول مرور متن بود که پیامی از آرش دریافت کرد. «بیداری؟» «نه، دارم با روح خودم چت می‌کنم.» «خوبه، پس روحتم یه چیزی بخونه.» آوا خندید. «چی شده؟» چند لحظه گذشت. بعد پیام تازه‌ای آمد: «فردا بعد از ارائه، می‌خوام باهات حرف بزنم. یه حرف مهم.» آوا به صفحه خیره شد. «درباره پروژه؟» «نه.» «پس درباره چیه؟» آرش نوشت: «اگه الان بگم، فردا دیگه نمی‌تونم درست حرف بزنم.» آوا قلبش تندتر زد. «باشه. فردا حرف می‌زنیم.» گوشی را کنار گذاشت، اما خواب به چشمش نمی‌آمد. از طرفی خوشحال بود که شاید بالاخره جواب سؤال‌هایش را می‌گرفت؛ از طرف دیگر می‌ترسید چیزی بشنود که همه‌چیز را عوض کند. صبح روز بعد، آوا زودتر از همیشه به دانشگاه رسید. آرش با دیدنش لبخند زد. ـ ببین کی بالاخره زود اومده! ـ امروز روز مهمیه. نمی‌خوام تقصیر دیر رسیدن من باشه اگه خراب کنیم. ـ نگران نباش. با هم درستش می‌کنیم. ارائه بهتر از چیزی پیش رفت که انتظارش را داشتند. وقتی تمام شد، استاد از کارشان تعریف کرد و چند نفر از دانشجوها برای تبریک جلو آمدند. آوا هنوز از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت که آرش کنارش ایستاد. ـ خب، خانم همکار. آماده‌ای؟ ـ برای چی؟ آرش نگاهش کرد. ـ برای همون حرفی که دیشب قولش رو دادم. آوا نفسش را آرام بیرون داد. ـ آره. آماده‌ام. آرش لبخند کم‌رنگی زد. ـ پس بیا بریم یه جای آروم. و آوا برای اولین بار فهمید که گاهی منتظر ماندن برای شنیدن یک جمله، از خود آن جمله سخت‌تر است. پایان پارت ۲۵ 💌
ببخشید چند روز نتونستم بذارم 🙂
عضویت داخل این چنل الزامی نیست چنل اصلی جوین باشید چنل اصلی جوین نباشی راضی نیستم @planet_Cat
پارت ۲۶ | اعتراف آرش: ـ خب، ببین آوا... یه حرفی هست که خیلی وقته می‌خوام بهت بزنم، اما می‌ترسیدم. می‌ترسیدم جوابت اون چیزی نباشه که امیدوارم بشنوم. از همون اول که دیدمت، حس کردم با بقیه فرق داری. یه چیزی توی وجودت بود که منو جذب می‌کرد. نمی‌دونم دقیقاً از کی، ولی یه جایی بین همه شوخی‌هامون و وقتایی که با هم بودیم، فهمیدم دیگه برام فقط یه هم‌گروهی نیستی. آوا، من... من دوستت دارم. آوا: خشکم زده بود. نمی‌دونستم چی باید بگم. انگار مغزم از کار افتاده بود و حتی نمی‌تونستم درست بهش نگاه کنم. مطمئن بودم صورتم سرخ شده و کلی هم عرق کردم! من؟ آرش؟ یعنی همون پسری که از روز اول مدام باهام شوخی می‌کرد و روی اعصابم می‌رفت، واقعاً دوستم داشت؟! آرش: با دیدن سکوت آوا، توی دلم گفتم: «فکر کنم خراب کردم... اون اصلاً منو دوست نداره. مطمئنم جوابش منفیه.» سعی کردم لبخند بزنم و گفتم: ـ نیاز نیست الان جواب بدی، می‌تو... آوا: ـ یعنی اون دختری که ازش حرف می‌زدی، من بودم؟! پایان پارت ۲۶📖
پارت ۲۷ | همون دختر آرش: با تعجب بهش نگاه کردم. ـ آره خب، معلومه که تو بودی! فکر کردی درباره کی حرف می‌زدم؟ آوا: ـ نمی‌دونم! شاید یکی از اون دخترایی که هر روز بهت پیام می‌دن! آرش: خندیدم. ـ خانم مرادی، شما الان داری از من بازجویی می‌کنی یا می‌خوای جواب اعترافم رو بدی؟ آوا: ـ اصلاً کی گفته من باید جوابت رو بدم؟! این رو گفتم، اما نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. آرش: ـ آهااا، پس هنوزم می‌خوای عذابم بدی؟ آوا: نگاهش کردم و آروم گفتم: ـ شاید... آرش: ـ شاید چی؟ آوا: ـ شاید منم یه حسی بهت داشته باشم، آقای نادری! برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد لبخندی زد که تا حالا روی صورتش ندیده بودم. ـ می‌دونی چیه، خانم رکورددار؟ فکر کنم بالاخره توی یه چیزی رکورد زدم. ـ چه رکوردی؟ ـ تونستم کاری کنم که بالاخره اعتراف کنی ازم خوشت میاد! ـ آرش نادری، خفه شو! 😂 پایان پارت ۲۷ 📖
درود دلیل اینکه این چند روز کمتر پارت میذارم؟ خب راستش من اولاش خودم نمینوشتم ولی این چند روزه تصمیم گرفتم خودم بنویسم و خب میدونین دیگه حجم درس ها و... برای همین دیگه نمیتونم هرروز پنج پارت بدم ممکنه یک روز مثل همین امروز دوتا بدم ممکنه هم یک روز نتونم پارت بدم مرسی که درک می‌کنید چون واقعا حجم درس ها زیاده🥲💔🫶🏻
پارت ۲۸ | صحنه‌ی رمانتیک آرش: ـ نشم چی؟؟ آوا: ـ وای، بس کن! 😂 این رو با خنده گفتم. آرش: ـ باشه، آوا خانم! نمی‌خوام این صحنه‌ی رمانتیک خراب بشه. آوا: ـ بیا بریم سر کلاس، دیر می‌شه! آرش سرش رو تکون داد و هر دو با هم به طرف کلاس رفتیم. آوا: داشتم به سمت کلاس می‌رفتم که نیکا رو جلوم دیدم. یهو پرید بغلم! نیکا: ـ آواااااا! دلم برات یه ذره شده بودددد! 😭❤️ آوا: ـ وای، نیکا! خودتی؟؟ نیکا: ـ نه، پس روحمه! 😂 نیکا مسافرت بود و امروز برگشته بود. خیلی خوشحال بودم که بالاخره بعد از یه ماه دوباره می‌دیدمش. نیکا: ـ اون پسره کی بود داشتی باهاش حرف می‌زدی؟ نکنه خبراییه؟ 👀 آوا: ـ آره. چیز... نه، نه، نه! وای، کاش من لال شم! نیکا: ـ اووووه! پس خبراییه! آوا: ـ نه، اصلاً! چه خبری؟ من از اون پسر... آرش: وسط حرفم پرید و گفت: ـ از اون پسر؟؟ 😏 آوا: ـ وایــــییی! می‌شه دو دقیقه دهنت رو ببندی؟! آرش: ـ نخیر! من اولین باره که... نیکا: ـ اسمم نیکاست، شما؟ آرش: ـ آها، بله! من اولین باره نیکاخانوم رو می‌بینم. اسمم آرشه، خوشبختم! دستش رو جلو آورد تا با نیکا دست بده، اما من سریع دستش رو عقب کشیدم! از رفتار خودم تعجب کردم. به نظرم اونا هم تعجب کرده بودن، چون هر دوشون الان به من زل زده بودن! پایان پارت ۲۸📝
پارت ۲۹ | یه پیشنهاد غیرمنتظره آوا: با دستپاچگی گفتم: ـ چـ... چیزه، دست آرش خیلی کثیف بود! آرش: ـ جانــــم؟؟؟؟ نیکا: ـ می‌شه بگین چی شده؟ آوا: ـ هیچی، هیچی! بهت گفتم که دستش کثیف بود! نیکا: ـ باشه، منم باور کردم! آوا: ـ کافیه! برین سر کلاس، قبل از اینکه استاد برسه. چون بهم گفته دفعهٔ بعد دیر بیام... آرش: حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ نمی‌ذاره بیای داخل کلاس! نیکا: ـ اوهوم، باشه. بریم! °-° بعد از کلاس، بیرون از محوطهٔ دانشگاه آوا: با نیکا منتظر بودیم تاکسی برسه تا با هم بریم خونهٔ ما که یهو یه ماشین شاسی‌بلند جلومون وایساد. با دقت که نگاه کردم، دیدمش. آرش! آرش: ـ چرا وایسادین؟ آوا: ـ با اجازهٔ شما، منتظریم تاکسی بیاد! آرش: ـ لازم نکرده! بیاین سوار شین، خودم می‌رسونمتون. آوا: ـ نه، آقای محترم! خودمون می‌رسیم، راضی به زحمت نیستیم. آرش: ـ گفتم بیاین بشینین! نیکا: ـ اَه، آوا! انقدر مسخره نباش، بیا بریم دیگه! آرش: ـ یکم از دوستت یاد بگیر! نیکا دستم رو کشید و به طرف ماشین برد! آرش: ـ خب، یه کافه بریم؟ پایان پارت ۲۹ ❤️
عضویت داخل این چنل الزامی نیست چنل اصلی جوین باشید چنل اصلی جوین نباشی راضی نیستم @planet_Cat