🌿زندگی آنجایی بود که صبح با بوی آشسبزی و نانِ سنگکِ کنجدی بیدار شدم، همانجایی که زیر باران، قطرهقطره خیس شدم، همان صبحی که زیر شکوفههای انار قدم زدم، همان چایی که ریههایم را پر از عطر بهارنارنج کرد، همان کتابی که ساعتها همسفرش شدم و همان نصفهشبی که عقب موتور نفس حبس کردم که صدای جیغم بلند نشود...
برای زندگی کردن، خوشیهای بزرگ لازم نبود! دیر فهمیدم که زندگی خلاصه شدهی همین شادیهای کوچک است...
هدایت شده از آنیا ")🇮🇷!
جنگ شد، آتش بس شد، دوباره جنگ شد ولی فروردین تموم نشد:/
چیزی نبود که ما تو این ماه نبینیم
بابا فروردین یکم اتفاق برای ماه های دیگه سال نگه دار🫡
...
جنگ شد، آتش بس شد، دوباره جنگ شد ولی فروردین تموم نشد:/ چیزی نبود که ما تو این ماه نبینیم بابا فرورد
هنوز تو بعدازظهر آخرین روز فروردین به سر میبریم
...
هنوز تو بعدازظهر آخرین روز فروردین به سر میبریم
ولی جداً اگه تو شهریور یا اردیبهشت یا فرجه امتحانا بودیم تا الان سه بار شب شده بود
کاش میشد حوالی ظهر با قلقلک نور آفتاب وسط اتاقم از خواب میپریدم و تمام اتفاقات این مدت به عنوان خواب از ذهنم رد میشد و بعد نفس راحت میکشیدم..:)
هدایت شده از ..:: ایرانیوم ::..
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️من شهید ماکان نصیری هستم
#هوش_مصنوعی
🔰به کانال شهدای مدرسه شجره طیبه بپیوندید👇
🌐 @shajare_tayebe_minab168
ولی من تا ابد عاشق اون معلمهایی هستم که سر کلاسشون وقت معنایی نداره و یهو به خودت میآی و میبینی عهههه چهقدر زود گذشت