حقیقتا دست و بالم پی درس خوندن نمیره. بعد از تمام این مدت حس میکنم تعلقی به اینجا ندارم اصلا انگار دانشآموز نیستم😦 واقعا نباید این روند رو ادامه بدم.
چقدر شبیهت بود. رفتارش، صحبت کردنش، غم توی چشمهاش، آفتاب سوختگی صورتش و حتی تن صداش. انگار بعد از این همه سال دوباره تو را میدیدم که مقابلم نشستی. دلم برات تنگ شد بابا بزرگ!
مگر هست کسی که تا این اندازه شبیه عموش باشد؟ شاید هم شبیه پدر شهیدش که با عموش دوقلو بوده...
_ برویم برای امام نماز میت بخوانیم؟! مامان حواست کجاست؟ منِ ارمیا بروم بگویم یا الله ارحم روح الله! خدا روح خودت را بیامرز!... مامان کجای کاری؟ ما برویم از خدا بخواهیم امام را بیامرزد؟ حواست نیست مامان... هیچکس نمیفهمد... چرا همه اینجوری شدند؟ امام را نباید دفن کرد. امام زنده است. مامان امام زنده است!...
بهقول زیتون #یهتیکهازیهکتاب
_ارمیا، رضا امیرخانی
...
حقیقتا دست و بالم پی درس خوندن نمیره. بعد از تمام این مدت حس میکنم تعلقی به اینجا ندارم اصلا انگا
میام جامعه شناسی بخونم از جهان غرب و تاریخش خسته میشم. میام سراغ تاریخ از خلفای اموی و عباسی خسته میشم. کلا خستهم بسه دیگه نمیتونم ادامه بدم...
قم اینجوریه که فقط اواخر آبان و آذر و دی و بهمن و اسفند هوا گرم نیست. بقیهی طول سال رسما تابستونه😦