چه ها با جانِ خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها که من با جانِ خود کردم..
پُکِ دِل
چه شد در من نمیدانم
فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم ؛ که خیلی دوستت دارم ..
پُکِ دِل
حافظ از بوسه و معشوق نوشت حق هم داشت ،
قرنِ او ، هر دو قدم یک وَن ارشاد نداشت ...
پُکِ دِل
حلالم کن اگر روزی گرفتار دلت بودم
نفهمیدم که خوش بودی و تنها مشکلت بودم
پُکِ دِل
حق به حق دار رسد روزی و سهم دل من ؛
از جهان یک تو و یک بوسه و یک آغوش است
پُکِ دِل
حلالم کن اگر گاهی به یادت اشک میریزم
من از اینکه تو رفتی خوب آگاهم، ولی دل نه . .
پُکِ دِل
حسم این است ، شدی خیره به احوالِ دلم ؛
من دلم تنگترین است خودت میدانی ...
پُکِ دِل