هدایت شده از ~°| پُــڔوفــٰايْــݪِ ݥَــݩ |°~
شبای جمعه؛
دیگه فقط بوی کربلا نمیده...
بوی فرودگاهِ بغدادم میده..🍃
°•🌻🍃•°
اگر که یادت نکنم، میمیرم؛
سلطان قلبم!
مرا روزی مباد آن دم، که بییاد تو بنشینم🥺💔
" سلامٌعلۍآلِیاسین"♥️🌱
#ظهرانتظار 🌤
#اللھمعجللولیڪالفرج 🦋
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
@porofail_me
~°| پُــڔوفــٰايْــݪِ ݥَــݩ |°~
°•🌻🍃•° اگر که یادت نکنم، میمیرم؛ سلطان قلبم! مرا روزی مباد آن دم، که بییاد تو بنشینم🥺💔 "
#العجل..
بـٰا نُدبـه ی مـٰا نیامَدی، حَرفـی نیست
یڪ جمعه تو گریهڪن ڪه ما برگردیم
#اینجمعههمآمدنیامدی🥀💔
#اللهمعجللولیکالفرج
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
@porofail_me
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
آرزومہ سر زیرِ پات بزارم..🙃🌿♥
آقام..یابن الحسـن روحۍ فداڪ♡
+ڪاشاینجمعہبیایۍ🖇💔
•🌸•[#استورے]
•🌸•[#اللھمعجݪلولیڪالفࢪج]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
@porofail_me
هدایت شده از ᬉداࢪاݪقرار
♨️ *انا لله و انا الیه راجعون*
*محسن فخری زاده* از کلیدی ترین چهره های صنعت هسته ای کشور در منطقه آبسرد دماوند ترور شد و به *شهادت* رسید.
~°| پُــڔوفــٰايْــݪِ ݥَــݩ |°~
♨️ *انا لله و انا الیه راجعون* *محسن فخری زاده* از کلیدی ترین چهره های صنعت هسته ای کشور در منطقه
شهادتتمبارکدانشمندِوطن
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
@porofail_me
ایرانِمنتسلیت🖤
دوستداشتیدستکنین🙂
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
@porofail_me
23.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفقا..
دلتونگرفته؟😔
دلتونشکسته؟💔
دلتونتنگشدهواسهضریحامامرضا؟😭
واسهسقاخونهاش..💔😭
واسهفرشایحرمش...
اینکلیپرونگاهکنید
اشکتونریخت
فقطبگید
#اللهمعجللولیڪالفرج
نگاهامامرضابدرقهراهتون💚
السلامعلیڪیاعلیبنموسیالرضا💓
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
@porofail_me
~°| پُــڔوفــٰايْــݪِ ݥَــݩ |°~
ایرانِمنتسلیت🖤 دوستداشتیدستکنین🙂 ♡ (\(\ („• ֊ •„) ♡ ┏━∪∪━━━━━━┓ @porofail_me
| آهازغمیکهتـازهشودبـاغمیدگــر🥀💔
💠 ❁﷽❁ 💠
#رمان_جان_شیعه_اهل_سنت
#عاشقانه_ای_برای_مسلمانان
#فصل_اول
#قسمت_هفتاد_و_یکم
🌷🍃🌷🍃
....
حالا با حضور آقای عادلی، احساس شیرینی به دلم افتاده و به جانم آرامش می داد، آرامشی که می توانستم در خنکای لطیفش، تمام رویاهای دست نیافتنی ام را نه در خواب که در بیداری ببینم! صورتش روشن تر از همیشه، آنچنان از شادی و شعف می درخشید، که حتی در پشت پرده ی نجابت هم پنهان شدنی نبود! در حضور گرم و مهربانش احساس آنچنان امنیتی می کردم که در حضور کسی جز او لمسش نکرده بودم!
امنیتی که انگیزه همراهی اش را بی هیچ ترس و تردیدی به من می بخشید و تمام این احساسات در مذاق جانم به شیرینی نقش بست وقتی عمه فاطمه انگشتر طلای پر از نگینی را به نشانه نامزدی در دستم کرد، رویم را بوسید و زیر گوشم زمزمه کرد:" ان شاء الله سفید بخت بشی دخترم!" و صدای صلوات فضای اتاق را پر کرد. احساس می کردم تمام ذرات بدنم شبیه گلبرگ های شقایق در دل باد، به لرزه افتاده و دلم بی تاب وصال شیرین، در قفسه سینه ام پر پر می زد. بی آن که بخواهم نگاهم به چشمانش افتاد که مثل سطح صیقل خورده خلیج فارس در برابر آفتاب، می درخشید و نجیبانه می خندید، مریم خانم بسته کادو را گشود و پارچه درونش را به دست عمه فاطمه داد. عمه کنارم نشست، پارچه را با هر دو دست مقابلم گرفت و با لحنی لبریز محبت توضیح داد:" الهه خانم! این پارچه ی چادری رو عزیز خدا بیامرز چند سال قبل از مکه به نیت عروس مجید اورد. قابلت رو نداره عزیزم! تبرکه!" و پیش از آن که فرصت قدردانی پیدا کنم، پارچه حریر شیری رنگ را گشود و روی چادرم، بر سرم انداخت و بار دیگر صت صلوات مثل ترنم به هم خوردن بال فرشتگان، آسمان اتاق را پر کرد.
🌷🍃 پایان فصل اول 🍃🌷
✍🏻💞🍃🍃🌷🍃🍃💞
🍃ادامہ دارد....
✍🏻 #نوشته_فاطمه_ولی_نژاد
|🦋|•••→ @porofail_me