او نگفت دوستم دارد ،
اما وقتی سر تا پا از من خون میچکید
در آغوشم گرفت
و اهمیتی نداد که لباس تنش سفید بود .
ببخش که زبانم نچرخید بگویم دلتنگی امانم را بریده ،
که دوست داشتنت از عمیق ترین لایههای دلم برآمد ، پرید توی گلوم و نتوانستم تحویلت دهم .
من آدمِ دوست داشتن های پرسر و صدا نیستم .
آرامم ، ساکت کمی خجالتی .
این یادت باشد ،
آدمهای آرام رازهای پرآشوب دارند .
و تو پرآشوب ترین رازِ منی ،
بی اجازه نفس میکشی قدم میزنی زندگی میکنی
لا به لای تمام سکوتهام ، نگاهها و شعرهام .