میونه دوراهی
احساس و منطقت ،
منطقو انتخاب میکنیو به اینکه چه بلایی سر قلبت میاد فکر نمیکنی ،
و فکر میکنی که قلبت دوروز دیگه قانع میشه ،
ولی نمیشه و پیر و پیرتر میشه .
گر چه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر ؛
درد او هرشب خبر گیرد ز سر تا پای ما .
بلدم شعر ببافم بلدم ناز کنم!
بلدی گیس ببافی بلدی باز کنی؟
تو که استاد سخن نام گرفتی امروز
بلدی عشق خودت را به من ابراز کنی
شاید اگه اون شب یه سری چیزا رو نمیدیدم و نمیفهمیدم الان حال بهتری داشتم .