من به تمام آدمهایی كه به هر بهانه ای در طول شبانه روز با تو در ارتباطند " حسادت میکنم "
به دوستانت وقتی از ته دل برایشان میخندی و لحظاتت را با آنها ثبت میکنی؛به همسایهی کناری خانه ات؛که هر روز صبح قبل از هرکس دیگر با تو چشم در چشم میشود و روزش را با جذابیت نگاهت آغاز میکند؛به دختر گل فروش سر چهار راه که با لبخند های خاص و مهربانت دلش را بدست میآوری و نرگس هایش را یک جا میخری؛من به عابران پیادهای که شانه به شانه از کنارشان رد میشوی "حسادت میکنم"
به تمام آنهایی که با تو قدم زدن را تجربه کردهاند،به تمام آنها و همهی آن خیابان ها؛من حتی به پیراهنت که هر روز یک دل سیر" تو "را در آغوش میکشد " حسادت میکنم "
و به دستانت بیشتر ، که هر بار دکمهی پیراهنت را محکم میبندند ؛ و به پاهایت که هر ثانیه همراهت هستند !
بین خودمان بماند اما....
من....
حتی...
به صفحهی تلفن همراهت که با دقت به آن خیره میشوی و برایش وقت میگذاری " حسادت میکنم ! "
و به هر کس و هرچیزی که برای دقیقهای ، ساعتی و لحظه ای تو را خواهد داشت . .
آخر خودت که بهتر میدانی ؛
" تو "....
متفاوت ترین اتفاق دنیای منی !❤️🩹
اووم...
کاش یکی بود که باهاش حرف میزدم...
بدون ترس، بدون تظاهر،
میریختم بیرون همهچیز را...
همهی چیزهایی را که ته دلم مانده،
همهی بغضهایی را که توی گلویم گیر کرده،
همهی حرفهایی را که هیچوقت جایی برای گفته شدن پیدا نکردند...و بعد،
انگار فقط با یک آغوش،
آروم میشدم...
آنقدر آرام،
که انگار دنیا برای چند لحظه از حرکت میایستاد
و من فقط در همان لحظهی کوتاه،
از همهچیز فارغ میشدم...بغلش میکردم...
نه برای اینکه چیزی بگویم،
نه برای اینکه جواب بگیرم،
فقط برای اینکه برای چند ثانیه،
از این شلوغیِ بیرحمِ دنیا
جایی امن پیدا کنم...
جایی که دیگر لازم نباشد قوی باشم،
لازم نباشد وانمود کنم خوبم،
لازم نباشد لبخند بزنم
وقتی دلم هزار تکه است...
و چه قشنگ است فلسفهی بغل کردن...
چقدر عجیب و شیرین است
که آدم با یک آغوش،
هم میتواند آرام شود،
هم میتواند یک تکه از تنهاییاش را جا بگذارد
و با دل سبکتری برگردد...توی بدن ما همهچیز قرینه است...
همهچیز...دستها،پاها،چشمها،حتی دردها گاهی انگار دوطرفهاند...اما یک چیز نیست...سمت راست بدن،یه چیزی کم دارد...آره...یه قلب...باید آنجا هم یک قلبی باشد که بتپه،که بفهمد،که بغلت کند از درون...اما نیست...
و شاید برای همین است
که آدمها به آغوش پناه میبرند...
چون انگار موقع بغل کردن،
سمت راست بدن هم یک قلب پیدا میکند...
انگار یکدفعه،
کمبودِ آنطرف هم پر میشود،
انگار دو نیمهی ناتمامِ آدم
برای چند لحظه کامل میشوند...
و چقدر قشنگ است که آدم کسی را که دوستش دارد بغل کند... آنقدر محکم،آنقدر بیادعا،آنقدر خالص...که تمام دلتنگیهایش برای یک لحظه ساکت شوند...
دلتنگی ...
دلتنگیهای شب...آه از دلتنگیهای شب...
چقدر بدند...چقدر سنگیناند...چقدر بیرحمانه مینشینند روی سینهی آدم
و نمیگذارند نفس راحت بکشد...شب که میشود،همهچیز بیشتر یاد آدم میافتد...آدمهایی که نیستند،حرفهایی که زده نشدند،نگاههایی که ماندند، و آغوشهایی که فقط در خیال، گرماند...
بعضیا میگن ما دلتنگ نمیشیم...خب...مگر شب ندارید که دلتنگ نمیشوید؟مگر تا حالا شده نیمهشب،بیدلیل دلت بگیرد؟بیدلیل دلت یک نفر را بخواهد؟ یک حضور را تا مرز گریه بخواهد؟
دلتنگی،چیز عجیبی نیست...دلتنگی همان جاییست که آدم میفهمد
چقدر دلش برای یک «بودن» تنگ شده...برای یک «هستم»برای یک «نرو»برای یک آغوشی که نجاتش بدهد از سردیِ شب و بیکسی و فکرهای زیاد...
کاش یکی بود...فقط یکی...که میشد بهش گفت:«خستهام...»و او فقط بغل کند...بیسؤال،بیقضاوت،بیهیچ حرفی...فقط بغل کند،آنقدر که همهی خستگیهااز شانههایم بریزند زمین...