هرموقع مزاحمت بودم بهم بگو هرموقع اذیتت کردم بهم بگو هرموقع حوصلم و نداشتی بهم بگو! فکر اینکه نکنه اذیتت کرده باشم روانیم میکنه هر یه دقیقه میگم نکنه خوشش نیاد
بعد از چند وقت دیدمش ، انگار زمان یه لحظه وایساد . همون آدم ، همون قیافه ، همون اخلاق .. من وسط اون همه آدم و شلوغی ، فقط اونو دیدم ..
وقتی دیدمش صدای درونم میگفت : " بابا تو که حوصله خودتم نداری ، حال نداری حرف بزنی ، بعد حالا میخوای بری پیشش ؟ ولش کن ! " ولی قلبم داشت از جا کنده میشد !
انگار یه چیزی منو میکشید سمتش . یاد اون روزایی افتادم که برام مثل یه فرشته بود ، یه کسی که وقتی بود ، همهچی قشنگ بود . خب ، اون یه جور خاصیه که نمیتونم دلیلشو توضیح بدم حتی نمیتونم دربارهش بنویسم ، قلمم عاجزه ..
رفتم کنارش وایسادم . انگار همون موقع که دیدمش ، یه آرامشی اومد تو وجودم ، برگشت ، منو دید .. من حرف نمیزدم فقط نگاه میکردم ، ولی خب زیبایی چشاش نمیذاشت حتی درست نگاش کنم ،
فقط نگاه میکردم ، هیچ حرفی ،
الان یه شمعی بین تاریکیای وجودم روشنه ، خیلی ضعیف ولی روشنه ، نمیدونم چرا ، ولی دیدنش ، حرف زدن باهاش ، بغلش ، بوی عطرش ، همهچی یه جورایی منو میکشه سمتش .. انگار آدمای دور و برم یهو محو میشن و اون فقط هست و فقط اونو میبینم لای بین اون همه آدم ..
- آمدی و صد هزاران جانِ عاشق زنده شد
دیده با دیدارِ تو روشنتر از آیینه شد !❤️🩹