12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
These days and the way each moment is a combination of pressure and anxiety:
عمیقأ از خودم و این نسخه ای که هستم درحال حاضر متنفرم امیدوارم تا هفته دیگه تغییر کرده باشه..
هدایت شده از , Paradox ,
به کشورم نگاه میکنم به شهرم به خونه ها به مردم به بچه هایی که بازی میکنن تو کوچه
به خاطراتم به خودم به آرزوهام به لبخندم که محو شده، به تو که از من دوری به خودم که سردرگمه، به آینده ای که شاید نباشم توش،به احساساتم که ذوب میشن و به صبرِ لبریز شدم به گریه ها و خنده ها به آرامشی که گم شده به موشک به خون به رفتن...
#feels
هدایت شده از ریشه در خاک؛
غریزهام همیشه من را به ثبت کردن وا میدارد، عشق و شادی و محبت و از این اینجور دست احساسات زیبان درست، اما هیچ چیز اندازهی خشم و غم نمیتواند به نوشتههایم روح بدمد.
واژگان در ذهنم صف بستهاند و وقتی چشمانم را میبندم همگی روبرویم قد علم میکنند و پیچ و تاپ میخورند، جنگ، کشتار، امید، وطن؛ وطن، چه واژهی محزون و باشکوهی، واژهایست که به راحتی در زبان میلغزد اما واقعا در کدام لغتنامه میتوان معنی دقیق و جز به جز این واژه را یافت؟
میخواهم وطن را بنویسیم و دو خط مساوی بگذارم و دربرابرش خانه را قرار دهم، اما احساس میکنم دادن هویتی فقط محدود به مکان کم لطفی کردن در حق آن است، وطن فقط خاکی که درون این مرزهای هزار کیلومتری ریخته نیست، وطن مظلومیت صدای دختر بچهای است که برای آخرین بار برای عروسکش لالایی میخواند، وطن غمی است که در صدای شجریان بعد از هربار شنیدن "چو تخته پاره بر موج رها رها رهایم" لمس میشود، وطن احساس غرور و برق چشمان من و توست بعد از هربار بازگو شدن داستانها و گذشتهی تاریخ مشترک میان ما، وطن واژگانی است که بعد از حک شدن روی سنگ به آن جان میبخشد و آن را به فریاد عدالت خواهی کوروش تبدیل میکند، وطن دادخواهی کاوه و گرز آهنین رستم و غیرت گردآفرید است، وطن اعداد در تلاطم در مغز میرزاخانی است، وطن جادوی قلموی کمال الملک است، وطن عرفان است، عرفانی که مولانا میسرایدش و فرشچیان به صورت نگارهای در میاوردش، وطن داستان اثر دستهایی که روی کوزههای سفالین که هنوز در دل خاک خانه دارند است، وطن بوی زعفرانِ پلو و سبزیِ قرمه سبزی که تا هفت خانه این طرف آن طرف میرود است، وطن سرخ است مانند انار، ماهیهای حوض فیروزهای، خون افرادی که تنها با دو واژهی شریف و آزاده میتوان از آنان یاد کرد، البته وطن گاهی هم سفید است، مانند ستارگان نیمه شب کویر، موهای بهم بافته شدهی مادربزرگ و لباس کسی که پشت خط ایستاده و لب به دندان کشیده و با احتیاط گاز استریل را به زخم تن نیمه مرده افراد میزند، وطن عطر چای در لیوان کمر باریک با دو حبه قند است، وطن بوی دریای عمان و جنگلهای گیلان است، وطن کاشیهای رنگ و لعاب دار مسجدهای شیراز است، وطن رج به رج قالیهایی که بلبلهای روی سروهایش چه چه آزادی سر میدهند است، مگر میشود آزادی را ربود؟ آزادی ای که همانگونه که ما در وطن ریشه دواندیم آن هم در قلبهای ما ریشه دوانده؟ چه کسی میتواند امید را از کسانی که بدزدد که با "ایران ای سرای امید" بزرگ شدهاند؟