هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
با فریاد مشتم رو محکم توی دیوار کوبیدم و فریاد زدم:
_میکشمتون همتون رو میکشم..
بابا نزدیک اومد و دست زخمی رو توی دستش گرفت و گفت:
_چیکار میکنی مهراد ؟چرا اینطور میکنی؟
از خشم قفسه سینه ام بالا پایین میشد:
_مگه نشنیدی چیکار کردن؟مگه نشنیدی با سِودای من چه کاری کردن؟
مگه نشنیدی چه بلایی سر جونِ من اوردن؟
مامان با هق هق گفت:
_آروم باش دردت به جونم آروم باش..
دستم رو مشت کردم و از بین دندون های کلید شده ام غریدم:
_قسم میخورم بیارمش پیش خودم و داغ دیدنش رو روی دل بابای بی شرف و خانواده بی غیرتش بزارم..🔥❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1937376858C9b7743e7f9
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
من مهرادم....
عاشق و دلباخته سودا دختر شریک بابام بودم.از عشقش به جنون رسیده بودم و وقتی میخواستم ابراز علاقه کنم متوجه شدم که شوهر داره و به تازگی با نوید ازدواج کرده.
من هم بخاطر اینکه کار بدی به سرم نزنه جمع کردم و به اتریش رفتم.
بعد یکسال برگشتم و متوجه شدم به سودا تهمت زدن و اون رو از خونه بیرون کردن و معلوم نیست عشق معصومم کجا شب هاش رو توی این تهران درندشت صبح میکنه.💔
قسم خوردم پیداش کنم و اجازه ندم دست خانواده اش بهش بدسه.
وقتی خواستم دنبالش برم متوجه شدم خانواده اش هم متوجه تهمتی که به سودا زده شده بود، شده بودن و در به در دنبالش میگردن.
ولی من کاری کردم...❤️🔥🔥
https://eitaa.com/joinchat/1937376858C9b7743e7f9
پارت واقعی رمان سودایعشق 🔥🫀