هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
با شنیدن خبر ازدواج شوهرم ؛ دادخواست طلاق دادم .
ولی قاضی گفت :
_ نمیتونید جدا شید ؛ خانوم بارداره ...❌😳
https://eitaa.com/joinchat/1924335205C886e4baa0f
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
با شنیدن خبر ازدواج شوهرم ؛ دادخواست طلاق دادم .
ولی قاضی گفت :
_ نمیتونید جدا شید ؛ خانوم بارداره ..💔
https://eitaa.com/joinchat/1924335205C886e4baa0f
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
خانوم، صدای منو میشنوید؟
جناب سروان گفتن با خانواده تماس بگیرید تا پدرتون بیان و برای انجام مراحل قانونی همراهتون باشن!دنیا دور سرم چرخید.
با صدایی لرزون و سر پایین گفتم:نه... نمیتونم به خانوادهام خبر بدم!
با شنیدن صدای عصبی ایلیا، سرم رو بالا آوردم.از شدت ناراحتی صورتش سرخ شده بود.
ـ چرا؟!
-حقیقت رو پنهون میکنم..
چطور میتونستم بگم اگه پدرم بیاد،فقط به خاطر حفظ آبروی خانواده،منو مجبور میکنه برگردم به همون زندگیای که ازش فرار کردم؟
پس گفتم:پدرم مشکل قلبی داره.. نمیتونم نگرانش کنم. استرس براش خوب نیست..اگه ممکنه آدرس پزشکی قانونی رو بدید، خودم میرم.
ایلیا با اخم نگاهم کرد:بعدش چی؟ کجا میخوای بمونی؟ اگه حرفات درست باشه، موندنت اونجا برات در،دسرسازه!
آروم ومظلومانه گفتم:بالاخره یه جایی پیدا میکنم.اما نمیتونم به خانوادهام چیزی بگم.
ایلیا، ستوان رو از اتاق بیرون فرستاد.
وقتی مطمئن شد تنها هستیم، چند قدم به طرفم اومد.
صدای قدمهاش توی سکوت اتاق میپیچید و قلبم تندتر میزد.
اما جملهای که با صدایی گرفته گفت، بیشتر از هر چیزی منو به هم ریخت:
ـ این بود اون مردی که به خاطرش از عشق ما گذشتی؟ پول ارزشش رو داشت؟ دل شکسته ی من چی؟
برای خوندن ادامه ی داستان
حتماً پیوستن بزن که پارتهای بعدی رو از دست ندی. ❤️
✨ تازه داستان هم به پایان رسیده؛ یعنی منتظر موندن برای آخرش نداری!
📖 آشوبِ آفاق ✍️ فاطمه مشایخی👇
https://eitaa.com/joinchat/2833450652Cb04cb51ccb
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
💙💜💙💜💙💜
داستان رایگان شد...
رمان آشوبِ آفاق رو میتونید را،یگان بخونید.
کتاب چااپیش بالای یک ملیووونه ها پس زود تا بسته نشده پیو،ستن بزن
جا نمونی👇👇🤭😍😍
https://eitaa.com/joinchat/2833450652Cb04cb51ccb