eitaa logo
pr໐filē Fαƙҽ🌶 ‌
1.9هزار دنبال‌کننده
72 عکس
3 ویدیو
0 فایل
Ch¹ : https://eitaa.com/joinchat/1656358335C539c337759 Ch² : https://eitaa.com/joinchat/484705938C0983e2f2dc Ch³ : https://eitaa.com/joinchat/1340409253Cb7aa482d4c ‹ 𝗈𝗐𝗇︎𝖾𝗋 ⁞ @kurdz107 › #تابع_قوانین_ایتا #تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
مشکل من دقیقاً همین بود؛ که از محیا بدم نمی‌اومد... روز اولی که دیدمش، یه حسی بهم گفت نباید بهش نزدیک بشم. برای همین سر کلاس بهش نگاه نمی‌کردم و اگر سؤالی هم می‌پرسید، کوتاه جواب می‌دادم. حتی وقتی برای پروژه‌اش اومد دفترم، سعی کردم نفهمه دیدنش چقدر منو به‌هم می‌ریزه. هر طور بود ازش فاصله می‌گرفتم و فکر می‌کردم این بهترین راهه... تا اینکه روز تحصن، دیدم مأمورها دارن به سمتش می‌رن. نتونستم تحمل کنم؛ خودم رو بهش رسوندم و از بین جمعیت کشیدمش بیرون. جون خودم رو به خطر انداختم، ثبرای نجاتش... بعدها ازم پرسید چرا نجاتش دادم. چطور می‌تونستم بگم تموم این مدت که فکر می‌کرد ازش متنفرم، داشتم با خودم می‌جنگیدم که دوباره عاشق نشم؟ ❤️‍🔥 ✍🏻 فاطمه ولی‌نژاد https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
مرصاد! به خاطر شکست عشقی که خورده بود، از زمین و زمان فاصله می‌گرفت... فکر می‌کرد با فاصله گرفتن می‌تونه جلوی احساسش رو بگیره. تا حدی هم داشت درست پیش می‌رفت؛ تا اینکه پای جون همون آدم به میون اومد و باعث شد همه‌ی اون فاصله‌ها رو فراموش کنه. https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 یک طرف قضیه مردی بود که سال‌ها خودش رو از عشق دور کرده بود و طرف دیگه دختری که می‌خواست با مرد دیگه‌ای ازدواج کنه... اما ماجرا فقط یک مثلث عاشقانه نبود؛ اتفاقات امنیتی‌ای در راه بود که زندگی همه‌شون رو زیر و رو می‌کرد. «تله در تهران» رمان چاپیه که نسخه‌ی اون رایگان در اختیارتون قرار گرفته.
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌ تـٰابـان‌² ˓
*💥بهش می‌گن صابرخان!🤠 زنجیر به گردن، خال‌کوبی شیر رو بازو، دکمه‌های بلوزش تا کجا باز. خط ابرو و برو بازو هم که ماشاالله! تازه نگم از اینکه بیلیاردباز قهاریه. اما محرم به محرم آدم می‌شه و سینه می‌زنه! اهان اینم بگم وکیل هم هست جنابمون! وجنات رو داشتی... * اما عاشق یه دختر چادری و مذهبی شده! دختری که تو بددردسری افتاده و کسی وکالتش رو قبول نمی کنه جز صابر😎 قلد‌‌رخانمون فقط به بهانه نجاتش می‌تونه عقدش کنه، وگرنه که اون و دختر حاجی؟😂 اما دخترمون نمی‌دونه اون سالهاست که عاشق‌شه و رسیده خونه‌ی صابر حجاب به سر داره😁😁 آخ آخ نمی‌دونید چقدر قیافه‌ی صابر دیدنیه با این وضعیت😂😍 https://eitaa.com/joinchat/2652569600Ca447883dd7 *❌❌سواستفاده‌های صابر تو دوران عق‌د آی خوندنیه😁🙈*
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌ تـٰابـان‌² ˓
قلم اکرم جان حسین‌زاده نیاز به سفارش نداره دیگه، درسته؟ هم طنز داره، هم عاشقانه، هم سوژه‌های پرکشش و مهمتر اینکه بسیار قوی و خاص😍😍 در ضمن می‌دونید که 12 کتاب چاپی پرفروش داره🥰🥰 اگه می خواید رمانش رو رایگان بخونید، این فرصت رو از دست ندین🔥 https://eitaa.com/joinchat/2652569600Ca447883dd7
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
_برای اولین سالگرد ازدواج‌مان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش می‌رسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود. «این یک سال کنار تو چه زود گذشت!» _دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم. _چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب می‌کرد: «قشنگ‌ترین شبی که عشقم برام ساخت!» _استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل می‌افتد، زیر لب لبخندی زدم. _تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون می‌چکد... _گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!» _چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینه‌ای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم: «حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم می‌خواد زندگی کنم...» _«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد می‌دونم چی‌کار کنم!» _راه افتادم؛ این نخستین باری بود که می‌خواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم. _با گام‌هایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید: «هرجا دوست داری، بگو خودم می‌برمت!» _در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین می‌دوید... _پیشانی‌اش از دانه‌های عرق پوشیده شده و حالا که یک‌بار دیگر چشم‌مان به هم افتاده بود، نمی‌خواست به همین سادگی از دستش بروم. «تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...» https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 رمان ؛ عاشقانه‌ای امنیتی از زن‌، زندگی، آزادی تا جنگ ۱۲ روزه
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
عشقی که روزهای اول فقط تظاهر بود... اما هر چه گذشت، خالص‌تر شد. از روزی که سحر حجاب استایل شد تا شبی که محمد کم آورد: «چرا کاری با من کردی که دیگه هیچ راهی نداشته باشم؟...» تا لحظه‌ای که موشک با یک دیوار فاصله، به اتاق سحر خورد... باید به نام شرکت محمد، صدها پهپاد وارد تهران می‌شد. و چه تله‌ای بهتر از سحر؟... https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 این رمان چاپ شده است.
هدایت شده از ‌ Sarada زن بدید بهم
باع بیاین گپ حرف بزنیم https://eitaa.com/joinchat/1187579524Ce586a3f4a9
هدایت شده از ‌ Sarada زن بدید بهم
همسایه ها یکماه فور ندادم جبرانی نزن
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌ تـٰابـان‌² ˓
*💥بهش می‌گن صابرخان!🤠 زنجیر به گردن، خال‌کوبی شیر رو بازو، دکمه‌های بلوزش تا کجا باز. خط ابرو و برو بازو هم که ماشاالله! تازه نگم از اینکه بیلیاردباز قهاریه. اما محرم به محرم آدم می‌شه و سینه می‌زنه! اهان اینم بگم وکیل هم هست جنابمون! وجنات رو داشتی... * اما عاشق یه دختر چادری و مذهبی شده! دختری که تو بددردسری افتاده و کسی وکالتش رو قبول نمی کنه جز صابر😎 قلد‌‌رخانمون فقط به بهانه نجاتش می‌تونه عقدش کنه، وگرنه که اون و دختر حاجی؟😂 اما دخترمون نمی‌دونه اون سالهاست که عاشق‌شه و رسیده خونه‌ی صابر حجاب به سر داره😁😁 آخ آخ نمی‌دونید چقدر قیافه‌ی صابر دیدنیه با این وضعیت😂😍 https://eitaa.com/joinchat/2652569600Ca447883dd7 *❌❌سواستفاده‌های صابر تو دوران عق‌د آی خوندنیه😁🙈*
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌ تـٰابـان‌² ˓
قلم اکرم جان حسین‌زاده نیاز به سفارش نداره دیگه، درسته؟ هم طنز داره، هم عاشقانه، هم سوژه‌های پرکشش و مهمتر اینکه بسیار قوی و خاص😍😍 در ضمن می‌دونید که 12 کتاب چاپی پرفروش داره🥰🥰 اگه می خواید رمانش رو رایگان بخونید، این فرصت رو از دست ندین🔥 https://eitaa.com/joinchat/2652569600Ca447883dd7