-
[الذی إبتکر العناق، کان أخرساً
أراد أن یقول کل شیء دفعة واحدة..]
آنکه آغوش را کشف کرد لال بود
میخواست همهچیز را یکباره بیان کند🤍🌱
-خدایمن-
╔═════ ೋღ
@profile_mazhabii
ღೋ ═════╗ پروفـــــ...مذهبی...ـــــایل
「♥️🧿」
| پیامبــر اکــرم(ص)🌱⇓
اگرقرارباشدبخشـندگیدرقالبانـسانمجسم
شود،آنشخص #حسیـــن است ..🕊
• حســینِمنـ💚•
| ╔═════ ೋღ
@profile_mazhabii
ღೋ ═════╗ پروفـــــ...مذهبی...ـــــایل
🌱♥️••
گفتـم مگـر بخوابـم
خواب حـرم ببیـنم
در انتظار خوابت تا صبح دیده وا ماند :)
-یاابـاعبدالله-
╔═════ ೋღ
@profile_mazhabii
ღೋ ═════╗ پروفـــــ...مذهبی...ـــــایل
「💜💍」
آغــوشتــ❁
هماننـدِصـدایِمـوجِدریـا..•♥️🌊•
•بارانراد✍🏻•
•عاشقانهـ مذهبیـ💕•
|╔═════ ೋღ
@profile_mazhabii
ღೋ ═════╗ پروفـــــ...مذهبی...ـــــایل
هدایت شده از 💚 پروفایل مذهبی 💚
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کی هست که دلش نخواد جَوون باشه
╔═════ ೋღ
@profile_mazhabii
ღೋ ═════╗ پروفـــــ...مذهبی...ـــــایل
「🕊♥️」
قهربودیم درحال نمازخوندن بود... 😕
نمازش که تموم شد هنوز پشت به اون نشسته بودم...
کتاب شعرش رو برداشت و با یه لحن دلنشین شروع کرد به خوندن...
ولی من بازباهاش قهربودم!!!!!🤭
کتابو گذاشت کنار...
بهم نگاه کرد و گفت:
"غزل تمام...نمازش تمام...دنیامات
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد!!!!😶
بازهم بهش نگاه نکردم!!😒
اینبارپرسید : عاشقمی؟؟؟
سکوت کردم..😶
"گفت : عاشقم گرنیستی لطفی بکن نفرت بورز
بی تفاوت بودنت هرلحظه آبم می کند"🥺
دوباره با لبخند پرسید: عاشقمی مگه نه؟ 😅😍
گفتم:نـهههه!! 😎
گفت:"لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری..
که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری.."☺
زدم زیرخنده و روبروش نشستم..🤓
دیگه نتونستم بهش نگم که وجودش چقد آرامش بخشه..😉
بهش نگاه کردم و ازته دل گفتم خداروشکرکه هستی😇
•همســرشهــیدعبـاسباباییــ💍•
•عاشقانهـ شهداییـ🎈•
╔═════ ೋღ
@profile_mazhabii
ღೋ ═════╗ پروفـــــ...مذهبی...ـــــایل
「🕊♥️」
روزای اول ازدواج یه روز دستمو گرفت و گفت:
"خانومی...❤
بیا پیشم بشین کارِت دارم..."
گفتم...
"بفرما آقای گلم من سراپا گوشم...😍"
گفت "ببین خانومی...❤
همین اول بهت گفته باشمااا...
کار خونه رو تقسیم میکنیم هر وقت نیاز به کمک داشتی باید بهم بگی...☺️❤"
گفتم "آخه شما از سر کار برمیگری خسته میشی☹️
گفت "حرف نباشه ،حرف آخر با منه..😏
اونم هر چی تو بگی من باید بگم چشم...!😁🌹
واقعاً هم به قولش عمل کرد از سر کار که برمیگشت با وجود خستگی شروع میکرد کمک کردن...😍
مهمون که میومد بهم میگفت "شما بشین خانوم...👌😊
من از مهمونا پذیرایی ميکنم..."😉 فامیلا که ميومدن خونه مون به حال زندگیمون غبطه میخوردن و بهم میگفتن "خوش به حالت طاهره خانوم...😍❤️ آقا مهدی،واقعاً یه مرد واقعیه..."😌 منم تو دلم صدها بار خدا رو شکر میکردم...🌹 واسه زندگی اومده بودیم تهران...
با وجود اینکه از سختیاش برام گفته بود ولی با حضورش طعم تلخ غربت واسم شیرین بود...🙂 سر کار که میرفت دلتنگ میشدم..☹️ بر که میگشت،میفهمید با وجود خستگی میگفت...
"نبینم خانومی من...😍
دلش گرفته باشه هااا...❤
پاشو حاضر شو بریم بیرون...😉 میرفتیم و یه حال و هوایی عوض میکردیم...👌😊 اونقدر شوخی و بگو و بخند راه مینداخت...😍😁❤️
که همه اون ساعتایی که کنارم نبودو هم جبران میکرد...😌
و من بیشتر عاشقش میشدم و البته وابسته تر از قبل...😊
•همسرشهیدمهدیخراسانی💍•
•عاشقانهـ شهداییـ🎈•
╔═════ ೋღ
@profile_mazhabii
ღೋ ═════╗ پروفـــــ...مذهبی...ـــــایل
「🕊♥️」
بهش میگفتم:
توی جبهه اين قدر به خدا میرسی،
ميای خونه يه خورده ما رو ببين(شوخی می كردم)☺️
آخر هر وقت می آمد، هنوز نرسيده،
با همان لباس ها می ايستاد به نماز..😇
ما هم مگر چه قدر پهلوی هم بوديم؟
نصفه شب🌙 می رسيد.
صبح هم نان و پنير🌯 به دست، بندهای
پوتينش را نبسته، سوار ماشين🚕 می شد كه برود.
نگاهم كرد و گفت :
«...وقتی تو رو می بينم، احساس می كنم
بايد دو ركعت نماز شكر بخونم.»😌😍
•همسرشهیدمحمدابراهيمهمت💍•
•عاشقانهـ شهداییـ🎈•
╔═════ ೋღ
@profile_mazhabii
ღೋ ═════╗ پروفـــــ...مذهبی...ـــــایل