داستانش این بود که یه خانواده سه نفره هستن که باباعه همیشه مسته، مادری که تا دیر وقت کار میکنه تا پول دربیاره و بچه ای که توی این خانواده گیر کرده.
یه شب مادره دیر میاد خونه و پدر که فکر کرده که اون داره بهش خیانت میکنه و میره که باهاش دعوا کنه پس به بچه(ما توی بازی نقش بچه رو داشتیم)میگه برو تو اتاقت و از اینجاست که داستان شروع میشه.
وقتی بچه میره تو اتاقش پدر سره مادر داد میزنه و کتکش میزنه،مادر که دیگه تحمل نمیکنه میگه میخوام طلاق بگیرم پدر هم عصبانی میشه و مست میکنه.
پدر دیوونه میشه و میگه یا من بازی یا بازی خراب و میره گردن بچه رو میشکنه و جسد بچه رو میندازه تو کمد بعد میره به یک مسافر خونه تا فرار کنه اما اون نمیتونه از خودش فرار کنه و طولی نمیکشه که عذاب وجدان میاد سراغش.
روحه بچه که نمیخواد اینا رو باور کنه ۲ قسمت میشه، یک قسمت اگاه بچه یا همون عروسک یک قسمت کودکانه بچه که از هیچی خبر نداره
بچه توی ذهنش داستان هایی رو میسازه تا بتونه راحتتر این اتفاقات رو درک کنه،پس توی ذهنش به پدری که اون رو کشت میگه اقای صورت قرمز و در همین حین عروسک داره سعی میکنه به قسمت کودکانه بچه بگه چه اتفاقی افتاده.