eitaa logo
عُٰٖشْٰٖـاْٰٖقْٰٖ اَلْٰٖحُٰٖسِٰٖـ𝟏𝟐𝟖ـــیْٰنْٰ
2.2هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
3هزار ویدیو
16 فایل
‹ . بــِسم ِربِّ ِتـُربت ِکــَربلـٰآ . › ما تِشنه ی عِشقیمُ شِنیدیم که گُفتَند⛓️ رَفع عَطَش عِشق فَقَط نامِ حُسِین اَست کپی‌:حلالت ولی یادت نره واسه شهادتمون دعا کنی. خدمتم: @zzxxxg تبلیغات : https://eitaa.com/tablighatmajnun .https://eitaa.com/akqjfj
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از KHAMENEI.IR
19.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 انتشار نخستین‌بار 🏴 قطعه موسیقی ویژه «باید برخاست» به همراه تصاویر کمتر دیده‌شده‌ای از رهبر شهید انقلاب منتشر شد ▪️ رسانه KHAMENEI.IR، قطعه‌ی موسیقی «باید برخاست» را به عنوان موسیقی ویژه‌ی آئین بدرقه آقای شهید ایران حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای رضوان‌الله‌علیه منتشر می‌کند. 🎙این قطعه بر اساس نوحه‌ی «» نواخته شده و نوای آن در ایام وداع و تشییع پیکر مطهر رهبر شهید انقلاب اسلامی طنین‌انداز خواهد شد. 📥 دریافت و شنیدن این موسیقی از وبسایت 🖥 Farsi.Khamenei.ir
لطفا این عکس رو پخش کنید نیت کنید ان شاءالله توسط شهید حاجت روا شین:))
میخواهم که برگردی بابا😭😭
بسم الله. بی مقدمه میگم، چون خیلی مهمه‼️ دشمن برنامه داره تا با کمک از نفوذی های داخلی،بعد از تشیع رهبر که همه سرد شدن،به ترفند های مختلف(مثل گرانسازی یا همین سرد شدن مردم نسبت به شهادت رهبر)خیابان ها رو خالی کنه و راه رو برای عوامل تر.وریس.تی باز کنه! هوشیار و پای کار باشید! فریب دشمن و نفوذی های داخلی رو نخورید و در خیابان ها بمانید! یادتون نره که ما هنوز انتقام خون رهبرمون رو نگرفتیم! ما برای پایمال نشدن خون رهبرمون، برای انتقام خون رهبری، در خیابان ها می‌مانیم! یا لثارات الخامنه ای مدیون یک کشور و امام خامنه ای میشی اگر نشر ندی!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 موتور نازنینم تنها رفیق مو پار کردم و نگاهی به تریپ انداختم که اصلا به لباس مهمونی نمی خورد! رایان سمت در رفت و منم باهاش. در عمارت رو باز کرد و با صدای در همه سر ها چرخید این ور و بعدش هم من رفتم تو. همه لبخند شون طوری باز بود که گفتم زخمی می شن و بخیه لازم! اما با دیدن من لبخند از روی لب هم پاک شد. اقا خان بی معطلی عصا شو کوبید زمین که همه از ترس هین کشیدن ولی من بی خیال بهش نگاه کردم و داد کشید: - این دختره ی نحث چی می خواد اینجا؟اونم لحضه ورود رایان برو بیرون ننگ خاندان! پوزخندی زدم و تکیه از در گرفتم خواستم برم بیرون که دست رایان روی در نشست و درو بست و گفت: - با من اومده مهمون منم جایی نمی ره! دهن همه باز موند. رایان از بین جمعیت گذشت حتی به رسم ادب سلام مخصوص هم نکرده بود منم ادامس مو ترکوندم جلوی اقا خان و دنبالش رفتم و روی مبل تک نفره پیش رایان نشستم و پا روی پا انداختم. رایان نگاهی بهم انداخت و گفت: - اینا چرا دم در خشک شون زده؟ ادامس مو باد کردم و گفتم: - سلام مخصوص و نکردی. خنده ریزی کرد و گفت: - یادم رفت. خودمم خنده ام گرفت جانشین و ببین. ولی خوب نترس بودا! بقیه گوش به فرمان اقا خان بودن اگر اهم می گفت سکته می کردن از ترس! وقتی از شک در اومدن بقیه کم کم اومدن و نشستن. اهنگ شادی پخش شد و خانوما رفتن وسط می رقصیدن طبق سنت با نگاه چندشی بهشون نگاه می کردم چون متنفر بودم از رقص و رایان هم که سرش تو یقعه اش بود و اصلا نگاه نمی کرد. نکنه از این مذهبیاس؟ولی ما که مذهبی نداشتیم تو فامیل! بلند شد و گفت: - منو بری توی اتاقم یا بالکنی جایی؟نفس شو تند رها کرد و گفت: - یا هر جهنمی بجز اینجا؟ سری تکون دادم و از پله ها بالا رفتم به سرعت دنبالم اومد در اتاق ش که احتمال می دادم مال خودش باشه روز کردم و حدث م درست بود رفتیم تو. درو بست و نفس شو تند فرو کرد و گفت: - هوووف خداروشکر. دقیقا چیو داشت شکر می کرد؟ روی تخت لم دادم و گفتم: - چی شد؟خسته شدی؟تو که خارج رفته ای باید عادت داشته باشی به این مهمونی و پارتی ها. سری به عنوان نه تکون داد و گفت: - صدای اهنگ مزخرف تا اینجا میاد نمی دونم چطور استراحت کنم. بلند شدم و گفتم: - من که صبح مدرسه دارم باید برم خونه می خوای تو هم بیا می تونی اونجا استراحت کنی چون کسی نیست. سری تکون داد و گفت: - فکر خوبیه. سری تکون دادم و بالکن باز کردم که گفت: - یه سوال تو چرا نرقصیدی چون از همه خاندان بدت میاد؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - من هیچ جا و هیچ وقت نرقصیدم چون خوشم نمیاد داش خدایی این پرستیژ لاتی و رقص؟زشته به خدا. سری تکون داد و گفت: - عالیه با همین روال برو جلو. لایک و نشون دادم و گفت: - نگو که باید از سالن بریم! سریدبه عنوان نه تکون داد و گفتم: - ارتفاع کمه می پریدم. بهت زده نگاهم کرد و گفت: - نپری چیزی ت بشه. سری تکون دادم و گفتم: باشه. و بعد پریدم پایین که دیدم سریع اومد لب پنجره و با دیدنم که سالمم نفس راحتی کشید و ساک شو انداخت و بعد پرید
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 نگاهی بهم انداخت و بلند شد و گفت: - تو دیونه ای به خدا. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - دیونه که خوبه! کلاه کاسکت مو سرم کردم و صندلی و دادم بالا اون کلاه رو هم در اوردم و صندلی و خم کردم سر جاش کلاه و گرفتم سمت ش که گرفت و سرش کرد و گفت : - نظرت چیه من بشینم پشت فرمون؟ یکم نگاهش کردم و گفتم: - چون مشتی هستی قبوله. ساک شو داد دستم و گرفتمش نشست و منم سوار شدم حرکت کرد. بین راه با صدای بلندی گفت: - تو جایی رو سراغ داری خونه بخرم؟ یکم فکر کردم و گفتم: - اره یه جای توپ سراغ دارم. اوکی رو داد و رسیدیم خونه بادیگارد درو باز کرد و وارد حیاط عمارت شدیم. موتور رو پارک کرد و پریدم پایین پیاده شد و کلاه و روی دسته موتور گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت و رفتیم تو. پله ها رو بالا رفتم و اونم دنبال ام اومد در اتاق مو وا کردم و رفتم تو که گفت با اجازه و اومد داخل درو بست. نگاهی به اطراف انداخت و یه تای ابرو شو داد بالا که گفتم: - نظرت راجب اتاقم چیه؟ دستاشو توی هم قفل کرد و گفت: - ترسناک!خوفناک!شایدم مثل اتاق ونزدی یا هری پاتر! با هیجان نگاهش کردم و گفتم: - مگه دیدی فیلم شونو؟ پایین تخت نشست و سری تکون و داد گفت: - پایه فیلم هاشونم امم من اینجا بخوابم؟مزاحمت نیستم؟اتاق مهمانی چیزی ندارین،؟ به تخت تکیه دادم و گفتم: - داریم ولی هر روز روزی سه بار خدمه تمیز می کنن و قول نمی دم بتونی بخوابی یا اینکه گیر مامان و بابام می یوفتی و چون قراره تو وارث اون عمارت و ثروت بشی می چسبن بهت عین کنه!ولی اتاق من کسی حق ورود نداره تا وقتی که خودت بخوای بزنی بیرون می تونی انتخاب کنی! سری تکون داد و گفت: - خوب قطعا اتاق تو فقط اینکه یه تخت کم داریم و من نمی خوام مزاح.. ریموت و از کنار تخت برداشتم و دکمه ای رو زدم که در کمد روبروی وا شد و تخت اوتوماتیک خم شد تا رسید به زمین دکمه ربات مو زدم که از کمد یه پتو و بالشت شوت کرد روی تخت و به رایان نگاه کردم که گفت: - خیلی هم عالی حرف دیگه ای نمی مونه دمت گرم شب بخیر. شب بخیری گفتم و و خیلی زود خواب ش برد. عجب!وارث توی اتاق جادوگر خوابه. خدایا کرم تو شکر. ساعت 7 بود که از خواب بیدار شدم لباس فرم مدرسه رو پوشیدم البته که فرم صورتی بود ولی از اونجایی که من عاشق ونزدی هستم مشکی سفید دوختم کیف م که کپی کیف ونزدی بود رو روی شونه ام انداختم و یه یاداشت برای رایان گذاشتم: - ریموت قفل در رو می زنم خواستی بری از پنجره بپر. بالای تخت گذاشتم و از اتاق زدم بیرون ریموت در رو زدم. مامان از اتاق ش زد بیرون که نگاه چندشی بهش انداختم و چون صبح ام با قیافه ی اون اغاز شد مطمعنم روز قشنگی نخواهد بود. راننده منتظرم بود سوار شدم و حرکت کرد. جلوی مدرسه وایساد. مدرسه ی دخترونه ی متوسطه ی دوم فاطمه الزهرا. پیاده شدم و از خیابون عبور کردم خواستم برم تو که چشمم به یاسمن و مادرش افتاد. عاشق هم بودن و چون راه دور بود مامان ش صبح به صبح میاوردش و بعد هم می یومد می بردش! طبق معمول با عشق یاسمن رو بغل کرد و بوسیدش . همه مادر دارن منم مادر دارم. طبق معمول غم هامو پشت چهره ی سرد و بی روح ام قایم کردم و بی توجه بهشون داخل رفتم. اعضای کلاس می گفتن عجیبم و شاید هم بداخلاق برای همین کسی با من دوست نمی شد و تک صندلی اخر وسط متعلق به من بود و کسی جفتم نبود چون با کسی حال نمی کردم.
‌خواستم‌شعری‌بگویم‌که‌تودرآن‌باشی یادم‌آمدکه‌توخودمعنی‌اشعارِمنی♡'. join=https://eitaa.com/joinchat/465175589C0d2a91174c اینجا،در کافــہ‌ ِعشق|𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐚𝐟𝐞، هر نفس،طعمِ دلتنگی و وصال را دارد. لحظه‌هایتان را با ما،به شیرینیِ عشق،جاودانه کنید."