eitaa logo
عُٰٖشْٰٖـاْٰٖقْٰٖ اَلْٰٖحُٰٖسِٰٖـ𝟏𝟐𝟖ـــیْٰنْٰ
2.2هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
3هزار ویدیو
16 فایل
‹ . بــِسم ِربِّ ِتـُربت ِکــَربلـٰآ . › ما تِشنه ی عِشقیمُ شِنیدیم که گُفتَند⛓️ رَفع عَطَش عِشق فَقَط نامِ حُسِین اَست کپی‌:حلالت ولی یادت نره واسه شهادتمون دعا کنی. خدمتم: @zzxxxg تبلیغات : https://eitaa.com/tablighatmajnun .https://eitaa.com/akqjfj
مشاهده در ایتا
دانلود
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 نگاهی بهم انداخت و بلند شد و گفت: - تو دیونه ای به خدا. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - دیونه که خوبه! کلاه کاسکت مو سرم کردم و صندلی و دادم بالا اون کلاه رو هم در اوردم و صندلی و خم کردم سر جاش کلاه و گرفتم سمت ش که گرفت و سرش کرد و گفت : - نظرت چیه من بشینم پشت فرمون؟ یکم نگاهش کردم و گفتم: - چون مشتی هستی قبوله. ساک شو داد دستم و گرفتمش نشست و منم سوار شدم حرکت کرد. بین راه با صدای بلندی گفت: - تو جایی رو سراغ داری خونه بخرم؟ یکم فکر کردم و گفتم: - اره یه جای توپ سراغ دارم. اوکی رو داد و رسیدیم خونه بادیگارد درو باز کرد و وارد حیاط عمارت شدیم. موتور رو پارک کرد و پریدم پایین پیاده شد و کلاه و روی دسته موتور گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت و رفتیم تو. پله ها رو بالا رفتم و اونم دنبال ام اومد در اتاق مو وا کردم و رفتم تو که گفت با اجازه و اومد داخل درو بست. نگاهی به اطراف انداخت و یه تای ابرو شو داد بالا که گفتم: - نظرت راجب اتاقم چیه؟ دستاشو توی هم قفل کرد و گفت: - ترسناک!خوفناک!شایدم مثل اتاق ونزدی یا هری پاتر! با هیجان نگاهش کردم و گفتم: - مگه دیدی فیلم شونو؟ پایین تخت نشست و سری تکون و داد گفت: - پایه فیلم هاشونم امم من اینجا بخوابم؟مزاحمت نیستم؟اتاق مهمانی چیزی ندارین،؟ به تخت تکیه دادم و گفتم: - داریم ولی هر روز روزی سه بار خدمه تمیز می کنن و قول نمی دم بتونی بخوابی یا اینکه گیر مامان و بابام می یوفتی و چون قراره تو وارث اون عمارت و ثروت بشی می چسبن بهت عین کنه!ولی اتاق من کسی حق ورود نداره تا وقتی که خودت بخوای بزنی بیرون می تونی انتخاب کنی! سری تکون داد و گفت: - خوب قطعا اتاق تو فقط اینکه یه تخت کم داریم و من نمی خوام مزاح.. ریموت و از کنار تخت برداشتم و دکمه ای رو زدم که در کمد روبروی وا شد و تخت اوتوماتیک خم شد تا رسید به زمین دکمه ربات مو زدم که از کمد یه پتو و بالشت شوت کرد روی تخت و به رایان نگاه کردم که گفت: - خیلی هم عالی حرف دیگه ای نمی مونه دمت گرم شب بخیر. شب بخیری گفتم و و خیلی زود خواب ش برد. عجب!وارث توی اتاق جادوگر خوابه. خدایا کرم تو شکر. ساعت 7 بود که از خواب بیدار شدم لباس فرم مدرسه رو پوشیدم البته که فرم صورتی بود ولی از اونجایی که من عاشق ونزدی هستم مشکی سفید دوختم کیف م که کپی کیف ونزدی بود رو روی شونه ام انداختم و یه یاداشت برای رایان گذاشتم: - ریموت قفل در رو می زنم خواستی بری از پنجره بپر. بالای تخت گذاشتم و از اتاق زدم بیرون ریموت در رو زدم. مامان از اتاق ش زد بیرون که نگاه چندشی بهش انداختم و چون صبح ام با قیافه ی اون اغاز شد مطمعنم روز قشنگی نخواهد بود. راننده منتظرم بود سوار شدم و حرکت کرد. جلوی مدرسه وایساد. مدرسه ی دخترونه ی متوسطه ی دوم فاطمه الزهرا. پیاده شدم و از خیابون عبور کردم خواستم برم تو که چشمم به یاسمن و مادرش افتاد. عاشق هم بودن و چون راه دور بود مامان ش صبح به صبح میاوردش و بعد هم می یومد می بردش! طبق معمول با عشق یاسمن رو بغل کرد و بوسیدش . همه مادر دارن منم مادر دارم. طبق معمول غم هامو پشت چهره ی سرد و بی روح ام قایم کردم و بی توجه بهشون داخل رفتم. اعضای کلاس می گفتن عجیبم و شاید هم بداخلاق برای همین کسی با من دوست نمی شد و تک صندلی اخر وسط متعلق به من بود و کسی جفتم نبود چون با کسی حال نمی کردم.
‌خواستم‌شعری‌بگویم‌که‌تودرآن‌باشی یادم‌آمدکه‌توخودمعنی‌اشعارِمنی♡'. join=https://eitaa.com/joinchat/465175589C0d2a91174c اینجا،در کافــہ‌ ِعشق|𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐚𝐟𝐞، هر نفس،طعمِ دلتنگی و وصال را دارد. لحظه‌هایتان را با ما،به شیرینیِ عشق،جاودانه کنید."
حتما تاساعت ۲۰:۲۲ مونه☝️🏻
تا ابد بر هلهله‌کنان‌شب⁹اسفند¹⁴⁰⁴لعنت💔؛
האחדות שלנו היא המפתח לניצחון שלנו وحــدت بــاعــث پــیــروزے مـا مـیشـود✊🏻
به‌کدامـین‌گنـاه‌کشتـه‌شـده؟
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بماند دیـدارِمان به قـیامـَت‌ ، آخـَر حَـسرَت دیدارت به دلـَم ماند .💔
دیدی آخر چشم خوردی خوش قد و بالای من.؟💔