هدایت شده از دریای سکون | آموزش متفاوت هوش مصنوعی
.
🌅 | 7 اُکتبر
سالروز عملیات غیورانه فلسطین عليه رژیم غاصب
#تصویر
.
|• دریای سکون
✨️⃢⃟🐬 @Sea_of_tranquility
هدایت شده از خاکریز
🎙 #پادپخش بینظیر «قوم نافرمان»
💎 این پادکست #کاملترین و مستندترین سیرِ روایی از تاریخ یهود است که از زمان حضرت یعقوب تا پس از طوفانالاقصی را بررسی کرده است.
💎 پادکست قوم نافرمان، با روایتی جذاب و شنیدنی و با استناد خطبهخط، در ۱۱ قسمت، تهیه شده و در آمادهسازی آن، اسناد فراوان عبری و انگلیسی برای اولینبار به زبان فارسی ترجمه شده است.
📑 قسمتهای یازدهگانه این پادکست که به همت «رادیو مناهج» و «ستاد جهادتبیین قرارگاه قرب بقیةالله» آماده شده، برای استفادهی شما عزیزان، تقدیم میشود:
👇
1⃣ قسمت اول:
🕎 قوم یهود در عصر پیامبران
2⃣ قسمت دوم:
🕍 قوم یهود تا اوایل قرن نوزدهم
3⃣ قسمت سوم:
📰 تئودور هرتسل و ایده صهیونیسم تا پایان جنگ جهانی اول
4⃣ قسمت چهارم:
🇩🇪 نفوذ صهیونیسم تا پایان جنگجهانی دوم و همکاری هیتلر با صهیونیسم
5⃣ قسمت پنجم:
🏴☠ یوم نکبت و ۴جنگ مهم اسرائیل و سرنوشت رژیم تا پیروزی انقلاب ایران
6⃣ قسمت ششم:
✌️🏻 تاریخچه تشکیل گروههای مقاومت علیه اسرائیل
7⃣ قسمت هفتم:
تاریخ اسرائیل از ۱۱ سپتامبر تا تأسیس داعش
8⃣ قسمت هشتم:
از انتفاضه دوم تا قبل از طوفانالاقصی
9⃣ قسمت نهم:
روایت کامل عملیات طوفانالاقصی
🔟 قسمت دهم:
پس از طوفانالاقصی چه کسی پیروز است؟!
1⃣1⃣ قسمت آخر:
فرجام قوم نافرمان چیست؟
💡💡💡 این سری از پادکستها، بهترین گزینه برای شناخت ماهیت رژیم اسرائیل است که میتواند برای عموم مردم، مخصوصاً دانشآموزان بسیار مفید باشد و قابلیت این را دارد که در قالب انواع مسابقات استفاده شود.
#پادکست #قوم_نافرمان
#رژیم_موقت_اسرائیل
💠⚜ خاکریز ⚜💠
🌷🆔 @khakrize313
لیلی لیلی
قلب آسفالت ترک خورده است. دستی مشت شده همراه سنگ کوچکی در آن روی یکی از خانههای گچیِ لیلی، افتاده است. انگار میخواهد انتفاضهی سنگ کند.
دخترک چانهش میلرزد. سرتا پا بغض است. سلانهسلانه با زانوان لرزان به سمت دست میرود.
+ لیلی چرا نگفتی لیلی بلد نیستی؟ اگر میگفتی میموندیم پیش مامان خالهبازی میکردیم. اصلا اگه دلت خاله بازی نمیخواست تو چادر میموندیم و باهم پازلی که بابا تازه برامون خریده رو میچیدیم.
خم میشود دست بریده را برمیدارد. دستانش میلرزد.
+ مگه قبل بازی نگفتم پاهامون باید توی خونهها باشه وگرنه باختیم؟ پس چرا پات رو خط مونده و برش نمیداری؟
خانههای لیلی یکییکی رنگ میشود. رنگ خون. رنگ از رخ دخترک میپرد. چشمانش میخواست مثل ماهی از تُنگ، از حدقه بیرون بپرد.
+ اصلا کاش گفته بودی که رنگآمیزی دوست داری. مدادرنگی نداریم، درست! ولی گچ که داشتیم برای نقاشی کردن. از خون که بهتر بود. نگاه کن همه جا رو خونی کردی.
زانو میزند کنار پای افتاده بر زمین. مویه میکند. کودکانه و رنجیده گله میکند.
+ تو که میدونستی من هیچوقت دلم نمیخواست دکتر بشم. وسط لیلی هوای نمایش به سرت زد؟ انقدر تند رفتی تا بازی زود تموم شه که هرقسمتت رو تو یه خونه جا گذاشتی. حالا هم، تو شدی مریض و من دکتری که باید اعضای بدنت رو با بخیه وصله پینه کنم؟ مگه قرار نبود بازی کنیم؟ پس چرا خوابیدی بلند نمیشی؟ اصلا قبول اگر پاشی، قول میدم بزرگ شدیم دکتر بشم. پاشو الان که وقت شهید بازی نیست. قرارمون لیلی بود. تو که بدقول نبودی. پاشو هوا تاریک شه مامان نگرانمون میشهها.
کلمات دخترک طعم خون میگیرد. قطرههای اشک میچکد از مژگان خاک گرفتهاش. رد میاندازد بر صورت ماتم زدهاش. سمت خواهر میرود. سرش را روی پا میگذارد. موهای خونی و نیمسوختهی بهم ریختهاش را مرتب میکند. خاکستر از سر میتکاند. صورت لیلی لبخندی گنگ بر لب دارد.
+ چه وقت لجبازی کردنه؟! اگر میگفتی لیلی دوست نداری الان زنده بودی. اصلا تو چرا وسط این آتیش و موشک، بازیت گرفته؟ دکتر شدن بَسَم نبود؟! چرا شکل پازل شدی؟ میخوای بابا شرمنده شه و فکر کنه پازلی که خریده رو دوس نداشتی؟! قول بده حالا که پیش خدا رفتی همه چیز رو براش بگی.
دخترک رنجور و بیرمق و با استیصال روی زمین چاک خورده مینشیند. میخواهد فریاد بزند. کلماتش از رمق افتادهاند.
صدا بلند میکند: کاش گفته بودی لیلی دوست نداری لیلی. کاش گفته بودی...
فاطمه خسروی
روز جهانی کودک مبارک :)❤️🩹
هدایت شده از 💠Dr. Hemmat💠
👌هوش مصنوعی کارتان را از شما نمی گیرد، بلکه کارتان را #کسی از شما می گیرد که از هوش مصنوعی استفاده میکند.
✅هوش مصنوعی نمیتواند ۱۰۰ درصد کارهایی که ما انسانها انجام میدهیم را انجام دهد. اما او میتواند ۲۰ تا ۵۰ درصد از آن کارها را #هزاران برابر بهتر از انسان انجام دهد.
👨💻جنسن هوانگ
بنیانگذار و مدیرعامل انویدیا
💢پ.ن: واقعا حرف #درستی زده و آینده را به ساده ترین بیان #ترسیم کرده است.
🌟حتما تلاش کنید و کاربردهای درست #هوش_مصنوعی را یاد بگیرید و به دوستان و عزیزانتان هم یادگیری #کامل و استفاده درست از هوش مصنوعی را توصیه کنید..
#دکترهمت
#هوش_مصنوعی
○┈••••✾•🍀💐☘️•✾•••┈○
کانال دکتر همت در ایتا و تلگرام
🆔@dr_hemmatt
هدایت شده از خواجه شَدیدُالبینْ ๏๏
کَلعباس
کَلعباس از آن لاتهای قدیم بود. از آن سبیل کلفتها. به قول معروف سبیلِ از بناگوش در رفتهها. از آنها که کافهها رفته و قهوهخانهها دیده بودند.
از آنها که عکس بیبیِ پاسور را روی بازو خالکوبی میکردند
و البته از آنها که آقای مرعشی نجفی دعا میکرد با آنها محشور شود.
کَلعباس لاتی بود که دست بخشندهای داشت و به عُلما احترام میگذاشت و به قولِ خودش، هیچوقت بندش به روی حرام باز نشده بود.
از آن مقنیهای قدیمِ یزد که زمانِ طاغوت در تهران کار میکردند.
چند ماهی تهران بودند و چند هفتهای در کنار خانواده.
یک بار، کَلعباس در راهِ بازگشت، سوار اتوبوس نشسته بود که متوجهی مشاجرهی یک روحانی با شاگرد راننده میشود.
روحانی از شاگرد راننده خواسته بود موسیقیِ زنِ حرام را قطع کند اما شاگرد راننده و خود راننده زیر بار نمیرفتند
ناگهان کَلعباس میشنود که شاگرد راننده با بی ادبی، به آن روحانی که جای پدرش بوده تندی میکند که:
همینی که هست میخواهی بخواه، نمی خواهی هِرّی، پیاده شو...
کَلعباس از این برخورد زشت شاگرد، آن هم با یک روحانی، غضبش میگیرد و از پشت، یقّهی او را میگیرد و به کناری پرتابش میکند. قبل از اینکه شاگرد راننده، بخواهد حرفی بزند با خشم نعرهای میزند که:
نِفِه نَشُسته! مسافر پیاده میکنی!؟ برسیم اولین پاسگاه، اتوبوس را بر میگردانم
کَلعباس میگفت دیده بودم بعضی وقتها نیروهای امنیه، به طور مخفیانه سوار اتوبوسها میشوند تا رفتار رانندهها را زیر نظر داشته باشند.
به قول امروزیها، گشت نامحسوس.
میگفت مجازات رانندهی متخلف این بوده که اتوبوس با تمام مسافرانش را برمیگرداندند تهران، برای جریمه و طی مراحل اداری.
میگفت میدانستم رانندهها خیلی از این امنیهها میترسند.
پس چنان در نقشِ مامورِ امنیه فرو رفته بودم که خودم هم خندهام گرفته بود.
شاگرد راننده، هیبت و سبیلِ کَلعباس را که میبیند شک نمیکند که کَلعباس مامور امنیه است.
بیچاره به همراهِ راننده، به دست و پای کَلعباس میافتادند که جناب ببخشید... جناب غلط کردیم و جناب...جنابشان به هوا میرود.
کَلعباس در دل خندان و در ظاهر خشمگین، در جواب آنها، مدام تکرار میکرده هیچ راهی ندارد این اتوبوس در اولین پاسگاه باید برگردد.
کَلعباس میگفت در دلم میخندیدم که بیچاره نمیداند ما هیچ پُخی نیستیم.
میگفت تمام اتوبوس، افتاده بودند به التماس، که از این دو نفر درگذرم و من فقط مخالفت میکردم تا اینکه رسیدیم به پاسگاهِ بینراهی.
من بلند شدم که مثلاً اتوبوس را برگردانم و اتوبوس به التماس، که به ما رحم کن.
ناگهان آن روحانی جلویم را گرفت و گفت من از اینها گذشتم شما هم بیا و بگذر.
دیدم بهونهای بهتر از این نیست. هر لحظه احتمال داشت قضیه لو برود و آنها بفهمند من مامور نیستم.
پس با تندی سرم را پایین انداختم و لا اله الا اللهای ختم کردم و بر سرِ راننده و شاگردش فریاد زدم:
فقط به خاطر این آخوند، این بار ازتون میگذرم اما اگه یک بار دیگه بفهمم به مسافری بیادبی کردی تِکّه بزرگه گوشتونه.
کَلعباس میگفت از آن پاسگاه به بعد، هم موسیقیِ زن خاموش شد، هم آخوند عزیز شد، هم تا خودِ میبد، چپ و راست هوا من را داشتند
خدا بیامرزد کَلعباس را...
اگر او توانست با قُمپُزش که همان تیپ و سبیلِ بناگوش در رفتهاش بود امرِ خدا را پیاده کند. چرا ما با قمپزهایمان نتوانیم!؟
فقط باید باور کنیم خدا با ماست و به قُمپُزها برکت میدهد!!!
#روایت
خواجه شَدیدُالبینْ ๏๏
@khajeshadidolbin