زمان:
حجم:
521.4K
☝️☝️در تجمعات قم اتفاق افتاده
در شهرهای دیگر احتمال چنین اتفاقاتی قطعا بیشتر خواهد بود.
با مشاهده چنین اتفاقی، صحنه رو خوب مدیریت کنید.
به دیگران هم اطلاع رسانی بفرمایید.
ماشاءالله
موکب انصار المهدی
روبروی ایستگاه اتوبوسرانی و مینی بوس رانی شهری
✧–𖥸–✧
🌊 «موجافکن»
"قسمت اول"
🌊 زنان، نفس نفس میزدند. مردان، به سختی قدم بر میداشتند. کاروانی بیانتها از انسانهایی ژنده پوش و خسته، به سمت دریا میرفتند. ۶۰۰ هزار تن. ابتدا و انتهای صف به سختی دیده میشد. هرکس، کولهباری کوچک به دوشش داشت. داشتههای قومی برده و حقیر، مگر چقدر است؟
🌊 بنیاسرائیل داشت خودش را به دریای بزرگ میرساند. افرادی که ابتدای صف بودند، با تعجب به آبهای خروشان و ناآرام مینگریستند.
🌊 اندک اندک از انتهای صف، زمزمه هایی وحشتآور به گوش میرسید: لشگریان. لشگر فرعون دارد به سمت ما میآید. بینهایتند، سرتا پا پوشیده از سلاح. برای کشتن ما آمدهاند. خدایا، کاش در خانهی ارباب میماندیم!
🌊بلاخره، جمعیت در ساحل دریا جمع شدند. زمین، زیر سم اسبان لشکر فرعون میلرزید. فریادها و ضجههای مردم به آسمان میرفت. کودکان، گریه میکردند. مادران به گونههایشان چنگ میانداختند. مردها، دخترانشان را پشت سرشان پنهان میکردند.
🌊همه میدانستند قرار است چه شود. لشکریان میرسیدند، پسران را سر میبریدند، دختران را رو به روی پدرانشان بیآبرو میساختند و مادران را تکه تکه میکردند. بارها و بارها اینچنین مجازات شده بودند، ولی این بار فرق میکرد. همهی آنان جمع بودند، همهی خداپرستان زمین. رئیس هر قوم، به نزد موسیِ نبی آمد. از شدت خشم، فریاد میکشیدند و میگریستند: یا نبی، این وعدهی خدا بود؟ همهی ما، یکجا کشته شویم؟ اینگونه قومت را نجات میدهی؟
ادامه دارد...
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar
✧–𖥸–✧
🌊 «موجافکن»
"قسمت دوم"
🌊موسی، میان مردمانی خشمگین، به آسمان مینگریست. اشکی بر گونهاش غلطید. صدای قهقهه سربازان فرعون و جیغهایی از استیصال در گوشش میپیچید. چشمانش را بست، نفسی عمیق کشید. بزرگان را کنار زد. بر تپهای کوچک، جلوی قومش ایستاد و گفت: خدا همراه من است، همانگونه که تا الان بوده و هدایتم کرده. ای قوم، به من بنگرید و آرام گیرید. بنیاسرائیل، در سکوت فرو رفت.
🌊 موسی، به نگاههای هراسان و لرزان مردمش نگریست. به چهرههایی که غرق در اشک، به او خیره شده بودند. باز گشت. نمیخواست مردمش چشمان اشکگرفته اش را ببینند. به خدا ایمان داشت، به ایمان قومش اما شک کرده بود. عصا زنان، به پیش رفت. به دریای خروشان رسید. این فرمان خدایشان بود. باید از این دریا میگذشتند. چگونه؟ چطور؟ منتظر فرشتهی خدا ماند.
🌊دیگر فرعونیان فاصلهای با آنان نداشتند. ناگهان، فرشتهی وحی را دید و صدایش را شنید: ای کلیمالله، عصایت را بر نیل بزن. دوباره صدا تکرار شد. عصایت را موسی، عصایت را به دریا بزن. موسی، شک نکرد. در میان آب، جلو رفت. عصایش را بالا برد و با قدرت، به میان دریا فرو برد.
🌊همهچیز، در سکوت و سکون فرو رفت. در چشم بر هم زدنی، معجزه را بنیاسرائیل دیدند. دیدگانی ترسان، بهت زده به دریا خیره شدند. از جایی که عصا در گل و لای دریا فرو رفته بود، آب داشت کنار میرفت. کم کم، دو کوه عظیم از آب، دو طرف جادهای خشک ایستاد. صدای سم اسبان متوقف شد.
🌊موسی، برگشت. ابروهایش درهم رفته بود. لشکر فرعون، بالای ساحل ایستاده بودند. با وحشت، کوههای آب را به هم نشان میدادند. نگاهش، به چهرهی پدرخواندهاش فرعون افتاد.
ادامه دارد...
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar
✧–𖥸–✧
🌊 «موجافکن»
"قسمت سوم"
🌊 او هم با خشم و تعجب، به پسرخواندهاش مینگریست. اینجا، دیگر آخر خط بود. فریاد زد: این، راه خداست! بیایید ای قوم خدا. پدر و پسر، هنوز چشم در چشم بودند. فرعون، نعرهای از سر خشم کشید. موسی عصایش را از میان دریا بیرون کشید. با خشم، برگشت. این، دیگر اتمام تمام حجتها بود، پایانی برای تمام پایانها.
🌊 قوم، با سرعت از رود عبور کرد. موسی، ایستاد تا همه بگذرند. لشگر فرعون، دیگر فاصلهای با آنها نداشتند. موسی، گام در دریا گذاشت. همه با سرعت از میان زمین خشک دریا، رد میشدند.
🌊 به نیمه رسیده بودند که فرعون، قدم در جاده گذاشت. یکی برگشت. فرعون را دید. فریاد زد: دارند میآیند، دارند میآیند. دوباره، جمع را تشویش گرفت. فریاد و هیاهو، میان جمع پیچید. جمعیت، شروع به دویدن کردند.
🌊 موسی، همچنان عقبتر از بقیه بود. دست افتادگان را میگرفت و ضعیفان جمع را از زیر دست و پا نجات میداد. مشغول کمک به پیرمردی بود که صدای فرعون، میخکوبش کرد: دیگر راه فراری نیست. تسلیم شو، پیش از آنکه آن طرف دریا، شمارا درهم شکنیم.
🌊 موسی، لبخندی زد. فرصتی برای خندیدن نداشت. در میان دریایی بودند که خدای او گشوده بود و حالا چنین تهدیدش میکردند. حتی قومش نیز به خدای او باور نداشتند که چنین میگریختند و فریاد میزدند. بلاخره، جمعیت به ساحل رسید.
🌊 دریا هنوز به احترام موسی ایستاده بود. حالا کل لشکر فرعون در میان دریا میتاختند. فرعون دوباره فریاد کشید: تسلیم شوید، پیش از آنکه... موسی به ساحل رسید. بازگشت. فرعون بیست قدم با او فاصله داشت. چشم در چشمش دوخت. بیتوجه به فریادهای قوم ترسیده اش، به امر حق در سپرد. عصا را دوباره با قدرت به زمین کوبید.
🌊جهان، ناگهان تیره و تار گشت. صدای نعرهی فرعون، در میان خروش آب، خفه شد. روبه روی قوم بنیاسرائیل، کوه آب، لشکر فرعون را درهم شکست. پیش چشم موسی، آب حلقوم فرعون را پر کرد و صدایش در میان خروش امواج، تا ابد گم شد.
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar