eitaa logo
ماه قصه‌ها/ جهاد علمی میبد/امامی
2.4هزار دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
6هزار ویدیو
471 فایل
آموزش چند بعدی/برای يادگیری و یاددهی نوین 📌آموزش در ۶ ساحت تربیتی؛ #هوش_مصنوعی #استعدادسنجی #سواد_رسانه #فهم_قرآن #بسیج_علمی_پژوهشی_میبد ارتباط باما: @sijima
مشاهده در ایتا
دانلود
تحلیل کوتاه و دقیق دوست خوبم متخصص روابط بین الملل دکتر رجایی عزیز: 🍄🍄🍄 هیچ توافق بین‌المللی پایان جنگی نمی‌تواند برای ما ضمانت اجرایی داشته باشد کما اینکه برجام نداشت. در کوتاه‌مدت ما نیاز به توافق آتش‌بس نداریم، آتش طرف مقابل به خودی خود بزودی فروکش می‌کند و ما می‌توانیم همین وضعیت فعلی کنترل منطقه‌ای خود را تداوم بخشیم. در این راستا، آنچه به آن احتیاج داریم: حفظ آتش روی اسرائیل، جلوگیری از حضور اسرائیل و آمریکا در منطقه و توافق مالی و اقتصادی دوجانبه با تک تک کشورهای جهان از جمله کشورهای عربی و اروپایی برای حفظ امنیت تنگه هرمز و محموله‌های عبوری‌شان است. این توافق‌ها بهتر است کم‌کم با توافق با کشورهای دوست و بی‌طرف آغاز شود.
چادر ننه گوهر امشب نوبت من بود که پیش ننه گوهر بمانم. تنهاست، این شب‌ها از جنگ می‌ترسد، می‌گوید یکی پیشم باشه تا دلم قرص بشه. هوا سرد بود. کنار بخاری کوچک نشستم، شعله‌هایش آرام می‌‌سوخت. پیچ رادیوی کوچکش را بست و گفت: ـمن که نمی‌شنوفم چی میگه. ان‌شاءالله که خیره. برایم چای ریخت و شروع کرد به حرف زدن. حرف‌هایی که هزار بار گفته بود؛ از جوانی‌اش، از ازدواجش، از آرزوهایش. صدایش مثل لالایی آرام بود. کم‌کم چشمانم گرم خواب شد. از خمیازه‌های پی‌درپی‌ام فهمید که دیگر نای نشستن ندارم. آهسته بلند شد، عصا را برداشت و به‌سمت کمد رفت. چادر گلدارش را برداشت و سرش کرد، در حیاط را باز کرد. با تعجب نگاهش کردم. برگشت، کفش‌هایش را به دست گرفته بود. کیف جانمازش را هم از طاقچه برداشت. با تعجب پرسیدم: «ننه، ساعت نزدیک یازده‌ست، جایی قراره بری؟» بی‌هیچ حرفی کنار تختش آمد، آرام کفش‌ها و جانمازش را کنار تخت گذاشت و نفس عمیقی کشید. آرام گفت: «ننه، یهو خوابیدیم و بمب زدن وسط خونه... اگه شهید شدیم، لااقل وقتی جناز‌مونو پیدا می‌کنن، حجابمون کامل باشه. اگه زنده موندیم، بی‌حجاب و پابرهنه نپریم وسط کوچه.» زبانم بند آمده بود. به چشمانش زل زدم. زنی نشسته بود روبه‌رویم و به چیزی فکر می‌کرد که هیچ وقت به ذهنم خطور نکرده بود. صدای آرام بسم‌الله گفتنش اتاق را پر کرد و بعد سکوت... چشمانش را بست و به خواب رفت، با دلی که میان ترس و ایمان، هنوز محکم می‌تپید. ✍ ف. زارعشاهی
روایت های این شبها را بخوانید
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 آیت الله العظمی جوادی آملی:حتی نیم درصد هم احتمال شکست نیست 🔻جریان کنونی که اسرائیل در برابر مسلمان‌ها قرار گرفت، نه جنگ طائفه‌ای و نه جنگ مذهبی است، بلکه جنگ حق و باطل است. 🔸بسیج مساجد و محلات کشور 🆔 @basijmasajed_ir
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای ما خدا کافیست 😌🇮🇷 📍اثری از Avizhehmedia
کانال امام خامنه ای عزیز 2 میلیونی شد ماشاء الله
❌اسرائیل نابود خواهد شد 🔍دلیل 3⃣1⃣: (سوره غافر آیه ۲۱) أَوَلَمْ يَسِيرُواْ فِي ٱلْأَرْضِ فَيَنظُرُواْ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ كَانُواْ مِن قَبْلِهِمْۚ كَانُواْ هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةࣰ وَءَاثَارࣰا فِي ٱلْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ ٱللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَمَا كَانَ لَهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن وَاقࣲ(٢١) 📝ترجمه: آيا در زمين گردش نكردند تا با تأمل بنگرند كه سرانجام كسانى كه پيش از آنان بودند، چگونه بود؟ آنان از ايشان نيرومندتر بودند، و در زمين آثارى پايدارتر [چون قلعه ها، خانه هاى استوار و كاخ هاى بسيار محكم] داشتند، پس خدا آنان را به كيفر گناهانشان [به عذاب] گرفت، و در برابر خدا مدافع و حمايت گرى نداشتند 🩺 وقتی قرآن نبضِ زندگیه👇 @Zilo_Neshin | زیلو نشین
🔰سید مجتبی حسینی می‌آید روستایتان! 🔸راست راست جلوی چشم همه داشت عکس آقا سید مجتبی خامنه‌ای را از دیوار می‌کند. عکس رهبر مملکت را. آن هم جلوی ورودی مسجد امام صادق، آن هم توی بلوار ۱۵ خرداد قم! 🔸رفتم جلو تشر بزنم سرش که مرد حسابی، مگر من می‌گذارم همچین جسارتی بکنی؟ دیدم از نماز خوان‌های همین مسجد است. جوش آوردم. گفتم از شما که توقع نمیره عکس رهبری رو بکنید! 🔸منتظر بودم به اعتراضم تندی کند تا جوابش را بدهم. صورتش ولی این را نمی‌گفت. گفت معذرت می‌خوام. می‌خواستم ببرم برای روستامون اونجا عکس رهبر را نداریم. 🔸انگار آب سردی ریختند رویم. دوباره خواست با همان چسب‌ها عکس را بچسباند گفتم لازم نیست. بیا چند تا عکس دیگر هم بدهم داشته باشی. چشمش پر اشک شد. 🔸گفت: «من اهل روستای جعفریه نزدیک دولت آباد زندگی میکنم. سال ۷۵ از یک روحانی خواستم برای روستایمان روحانی مُبَلِغ بفرستند. چند روز بعد زنگ زد و گفت یک روحانی با اخلاق و فاضل به نام سید مجتبی حسینی می‌آید روستایتان. 🔸همان مدت کوتاه، مردم روستا باهاش انس گرفته بودند. وقتی خواست برود هر چه مردم اصرار کردند عذرخواهی کرد و گفت باید برود. 🔸دلم گرفت. زنگ زدم به همان روحانی که واسطه شده بود. گفتم دستمریزاد چه مبلغ خوبی بود، یک ریشی گرو بگذار باز هم بیاید اینجا. گفت نشناختید کی بود؟ فرزند رهبری بود. سید مجتبی حسینی خامنه‌ای. مشغله زیادی داره و دیگه نمیتونه بیاد.» 🔸مرد هنوز چشم‌هاش خیس بود. گفت ۲۹ سال از آن روز می‌گذرد و حالا دوباره چشم ما به جمال آن سیدی که ساده و بی‌نشان کنار مان زندگی می‌کرد روشن شده. 🔸حق داشت. یعنی بهش حق دادم که بدون هیچ ملاحظه‌‌ای عکس را از دیوار بردارد و با خودش ببرد جعفریه تا به هم ولایتی‌ها نشان بدهد و بگوید حالا می‌شناسیدش؟ نشناخته بودیم. 👤 راوی: فروغ زال به نقل از مصطفی فاضلی 💬 گنج؛ پایگاه نشر روایت‌های مردمی از جنگ رمضان @Kayhan_Online