به سیدمجتبی خامنهای بگویید پدرتان ما را طوری تربیت کرده که در شبی که همه دنیا ساعتشمار معکوس مرگ ما را گذاشتهاند، خیمه شما را ترک نخواهیم کرد. ما امشب همان جملهای را میگوییم که جناب زهیر و آقای ما عباس بن علی در شب عاشورا پشت خیمههای سیدالشهدا گفتند: بخدا قسم اگر کشته شوم، سپس مرا بسوزانند و خاکسترم را بر باد دهند، سپس باز زنده شوم و همینطور هزار مرتبه مرا بکشند و بسوزانند، تو را ترک نخواهم کرد. لبیک یا حسین!
«مهدی مولایی»
میدان رهبر شهید پر بود از جمعیت.مرد،زن،کودک، پیر وجوان،همه پرچم به دست آمده بودند. غافل میشدی سیل جمعیت تو را با خود میبرد. یک صدا با بغض فریاد می زدند:
بزن که خوب می زنی.
مجری اعلام کرد مراسم امشب، یادبود شهید دنا برگزار می شود. فرزند ایران بوده است.شما امشب برایش مادری و پدری کنید.خیابان تاریک بود.هق هق مادرها به گوش می رسید.خانمی میانسال از پشت سر گفت:
_لعنت بر حامیان حقوق بشری که کارکنان ناو دنا را مظلومانه شهید کردند.
عده ای که صدایش را شنیدند فریاد زدند: مرگ بر آمریکا
دختر بچه کنار پارک گریه می کرد.پرچم ایران روی صورتش کشیده بود. اشک، عکس پرچم ایران را خراب کرد.باد پرچم ایران را محکم تکان داد.جمعیت با انرژی مضاعف به سمت سید قنبر حرکت کردند.قدم ها محکم تر میشد. چه روزها و شب هایی که در محوطه ی پارک قدم زده بودیم و بی اعتنا به پرچم از کنارش رد شده بودیم. اما جنگ رمضان، به ما فهماند حیاتمان با حیات پرچم ایران گره خورده است.اگر سرزمین مادری نباشد ما ذلیل و خوار می شویم. صدای هیهات من الذله بلند شد. حالا مشت ها بودند که گره شده آسمان میبد را میلرزاندند.
✍سرکار خانم حکیمی
#سرای_اهل_قلم_میبد
#روایت_مردمی_میبد
✍️ یادداشت روزانه(۴۰۵/۱/۱۷)
حقیقتِ امر اینه که با توجه به نوع افرادی که از فامیل و بعضی دوستان دارم و مباحثی که شکل میگیره وانگار که امثالِ ماها کلا مقصر این وضعیتیم بهم تاختند که حالا وقتی مهلت ترامپ تموم بشه اون وقت می بینی چه بر سرتون میاره، انگار که اونا شامل مثلا اون بلاها(البته از نگاه اونا) نمی شن و از نابودی زیرساختها و مصیبتی که اونا میگفتن تازه بعدش شروع میشه و مقصرش هم ما هستیم گفتن و نیش زدن.
تو گروهی معمولی اما باکیفیت که آدمای مسن ،جاافتاده،سردوگرم چشیده و جنگ دیده و با مدارک و مدارج علمیِ بالا عضوم سوال یا دغدغه را مطرح کردم وانصافا پاسخهای خوبی هم گرفتم.
🕋 اما نکته اصلی از اینجایِ قضیه اس ؛ از اونجایی که چندان آدمِ مذهبیِ تیری نیستم(به قول معروف دوآتیشه) اما گاهی مثلا شاید یکی دو روز در هفته هر جا که پیش بیاد جماعت مغرب و عشاء میرم؛ خلاصه امروز طبق معمول یه دفعه ای تصمیم گرفتم برم مهدیه امیرآباد
همه چیز روال عادی داشت تا این که پس از نماز عشاء و اذکار و دعاهای بعدش نوبت خواندن قرآن شد ،اومدم برم که یهو به خودم گفتم: اشکال نداره چند دقیقه ای هم پای قرآن مینشینم و آرامشی هم پیدا می کنم که قاری اعلام کرد:صفحه ۵۱۱، سوره فتح و شروع به خواندن کرد و من که معمولا معانی را هم حتما میخوانم سریعا متن عربی را خواندم و برگشتم به معنی کلماتِ خدا ؛ بله عزیزان *بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ* إِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناً
*بنام خداوند بخشنده مهربان* ما براى تو پیروزى آشکارى [= فتح مکه] را فراهم ساختیم.
و اینجا بود که فهمیدم همون خدایی که در همین امروزی که این دغدغه در من بوجود آمد به دلم انداخت بیام برای نماز جماعت و به این سوره برسم و علاوه بر آرامشِ درونی به یک اطمینانِ خاطری دست پیدا کنم(بعد از دلایلِ واضح دوستانِ گروه) باز هم همون خدا دوباره ذهن و قلبم را به آیه ای دیگر کشاند که : ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ وَتَطۡمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكۡرِ ٱللَّهِۗ أَلَا بِذِكۡرِ ٱللَّهِ تَطۡمَئِنُّ ٱلۡقُلُوبُ يعنى : كسانى را كه ايمان آورده اند، دل هايشان به ياد خدا آرام مىگيرد [و] آگاه باشيد كه دل ها تنها با ياد خدا آرام مىگيرد.
البته که از نخودکی و سایر عرفا مطالبی خوانده بودم که مواقع نگرانی و اضطراب دستت را روی قلبت بگذار و سه بار در حالتِ نشسته و سه بار در حالتِ ایستاده این آیه را بخوان که البته من به لطف همون خدا چندین ساله که این کار را میکنم.
✍جناب آقای ح. خلیلی
#روایت_مردمی_میبد
#اختصاصی_ماهقصهها
سلام و درود 🌹
گذر زمان و انسانیت
یکی از اردوگاه های اسیران ایرانی به نام اردوگاه اطفال یا کمپ 7 نامگذاری شده بود.
سال تاسیس 1362
حدودا 400 اسیر کم سن و سال ایرانی با حداقل سن 12 ساله تا حد اکثر 17 ساله در آنجا نگهداری می شدند( بعضی ها شاید از 17 سالگی هم گذشته بودند ولی ظاهر و قیافه، کمتر نشان می داد)
چندین سرباز حزب بعث مسئولیت حفاظت از این اسیران را به عهده داشتند
یکی از آنها
سرباز بسیار مومن و متدین و شیعه راستین مکتب تشیع به نام " سعد " بود
که حتی المقدور به صورت ناشناس به اسیران ایرانی کمک می کرد
چندین اسیر را به لطف و اراده خداوند
از مرگ حتمی نجات داد
خلاصه
بعد از آزادی اسیران ایرانی
در همايش های سالانه اردوگاه اطفال دعوت می شد و به بیان خاطرات می پرداخت
و اما اصل ماجرا که باعث شد حقیر این متن را تقدیم کنم این است که:
دیروز عصر( یک شنبه شانزدهم فروردین ماه )
گوشي حقیر زنگ خورد
شماره ناشناس بود
گوشی را برداشتم
دیدم یک نفر با فارسی باصطلاح دست و پا شکسته و عربی لهجه عراقی شروع کرد به احوالپرسی.
اول نشناختم
ولی برای اینکه راحت صحبت کند بنده به عربی جواب داده و عذرخواهی کردم که شما را به جا نمیاورم
خودش را معرفی کرد و گفت: آنی سعد التمیمی!!
دوباره شروع کردم به احوالپرسی
و اما
اصل ماجرا
ايشون به اتفاق چند نفر از موکب داران عراقی آمده اند کرمانشاه
برای برپایی موکب و تقدیم هدایای مردم عراق به مردم انقلابی ایران!
شاید تعجب کنید:
یک سرباز عراقی که یک زمانی زیر پرچم حزب بعث مجبور به مبارزه با برادران شیعی خود بوده ( آن زمان جان خود را به خطر انداخته و با رزمندگان اسلام همکاری کرده )
امروز
باز به یاری برادران دینی خود آمده و نشان داده که انسانیت حد و مرز جغرافیایی ندارد
مکتب تشیع، همچنان انسان ساز است و
همهی خوبان عالم، زیر این پرچم قرار گرفته و تا نابودی ظلم و ستم و پیروزی نهایی، از پای نخواهند نشست
و ما النصر الا من عندالله العزیز الحکیم.
✍جناب آقای دکتر م . ر. ا
#روایت_مردمی_میبد
#اختصاصی_ماهقصهها
اولین بار که سعد برخورد شخصی با بنده داشت
فروردین سال 1366 بود
مسئول تنبیه و شکنجه چند اسیر بود از جمله این حقیر
اسیران را می بردند حمام انفرادی لخت می کردند
زیر دوش آب، با کابل می زدند
بدجوری می زدند ( حمام انفرادی گوشه اردوگاه درست کرده بودند نسبتا بزرگ بود اصلا آب گرم نداشت زمستان ها زیر دوش آب می ایستادیم تا یخ دوش باز بشه و آب یخ بریزه روی سر و بدنمون)
خلاصه
وقتی زیر دوش آب قرار گرفتم
پرسید
تعرف عربی؟
گفتم:
شوییه
گفت: لاتخف
آنی اضرب بالجدار و الباب
انت بس صیح:
گفت نترس
من کابلم را می زنم به در و دیوار
تو فقط فریاد بزن( سر و صدا حاکی از کتک خوردن )
خلاصه
یکی از دوستان
حمام بغلی داشت کتک می خورد
ناجور هم می زدند
بعدش برای من تعریف می کرد که
من دو تا شکنجه می شدم
یکی خودم بدجوری کتک می خوردم
یکی هم آه و ناله های تو مرا اذیت می کرد
یادمه هرکه از حمام انفرادی بیرون می آمد نای راه رفتن را نداشت
با پتو( برانکارد ) او را می بردند
ولی بنده
داشتم راست راست راه می رفتم
سعد
گفت
لیش تمشی هچ( هکذا )
یعنی، انت مضروب!!!
چرا اینطور( راحت ) راه میری....
خلاصه خود را انداختم روی زمین، یعنی خیلی کتک خوردم!!!
فرمانده عراقی
از سعد پرسید
چقدر این اسیر را کنک زدی؟
جواب داد:
اهوایه سبدی اهوایه!
حالا حالا ها نمیتونه روی پاش راه بره.....
✍جناب آقای دکتر م. ر. ا
#روایت_مردمی_میبد
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحبتهای منتشر نشده رهبر انقلاب درباره امام شهید
برخی کرامات مبالغه آمیز به رهبری نسبت میدهند که درست نیست؛ اما من چیزهایی میدانم از ایشان که به چشم خودم دیدم و از آن کرامات های ساختگی بالاتر است.