میراث ماندگار
سفرشان تمام شد. آنها رفتند تا در آن روزهای پرالتهاب، نه فقط یک فرش، که تکیهگاه قدمهای سوگوارانی باشند که برای وداع آمده بودند. چه اشکهایی که از چشم بیقرار مردم بر تار و پودشان چکید و چه نجواهایی که در گرههایشان ماندگار شد. آنها همه چیز را دیدند، داغ دل یک ملت و شور آخرین دیدار. شاید برایشان سخت بود که اینهمه هرم داغ فقدان را در جان سرد خود تحمل کنند، در حالی که خود، در این وداع، تماشاگر ناگزیر تاریخ بودند.
آنها به خانه برگشتند. در صحن مصلی میبد پهن شدند تا دوباره به رسالت کهن خود برسند، تا باز هم زیر پای نمازگزارانی باشند که عاشقانه، مسیر ولایت را مشق میکنند.
این پایان سفر میراث ماندگار نیست، مأموریتی جدید در راه است. رواق دارالذکر در مشهدمقدس، رواقی که این روزها، شنیدن نامش، شعلهای به جان هر ولایتمداری میاندازد. آنجا که مردی بزرگ، همراه با خانوادهاش در جوار آقا امام رضا (ع) آرمیده است.
باز هم زیلوی میبد قرار است مسافر باشد، اما اینبار نه برای بدرقه، که برای ماندن. قرار است در حریم آن رواق نور، دوباره فرش مرقد او و یارانش شوند.
آنها دوباره سفر خواهند کرد تا قصه ی سادگی کویر را به جوار خورشید ببرند. دوباره گرهها با نیت خیر بافندگان، در زیر سایهی حرم، آرامش را به آن آستان هدیه خواهند داد.
✍سرکار خانم فاطمه زارعشاهی
#سرای_اهل_قلم_میبد
#اختصاصی_ماه_قصهها
ماه قصهها/ جهاد علمی میبد/امامی
سلام بر یاری کنندگان همیشگی سیدی هست که ۹ م قرض داره طلبکارش کمی داره اذیتش میکنه و پولش را میخواد
خیلی ممنون.
علی آقا 5 میلیون
مهدیه خانم 3 میلیون
آقامحمد صادق 1 میلیون
قبول باشه بزرگواران
هزاران برابر جبران بشه براتون ان شاء الله.
نه میلیون واجب برای سید عزیز تمام شد.
اگر باز هم نیتی دارید، بسم الله
6063737005093123
به نام موسسه هست
چون گفته اند اسمم را به کسی نگویید
پیدا شده
در گالری گوشیام، دنبال تصاویری هستم که در میدان رهبر شهید گرفتهام. میخواهم از یکی از آن سوژهها، روایت بنویسم، اما نمیدانم کدامش را انتخاب کنم. به ایتا سر میزنم. پیامی از موکب شهید دانش روی صفحه گوشی ام نقش میبندد. نوشته # پیدا شده
خودش است، این همان تسبیح است، این همان شهید است. ذهنم کشیده میشود به آن شب غبار آلود در وسط میدان.
میان جمعیت ایستادهام و نگاهم به اطراف است تا یک سوژه خوب پیدا کنم.
پشت سرش ایستاده بودم و او روی شن های وسط میدان روی آن زیر اندازش نشسته بود و پرچمش را تکان میداد، تکیهگاهش میله تابلوی میدان رهبر شهید بود. چیزی عجیب در رفتارش دیدم که باعث شد خودش سوژهام بشود. در دست دیگرش، تسبیحی را در میان انگشتان میفشرد که تصویری کوچک بر آن نقش بسته بود، تصویری که هربار با شعارهای بلند جمعیت، آن را رو به آسمان میگرفت و تکان میداد.
صبر کردم تا مراسم تمام شود. کنارش روی همان شنها نشستم. صورت مهربانش در قاب روسری و پشت عدسی عینک، آرامش عجیبی داشت. به دستش نگاه کردم. تصویر شهید غلامرضا کارگر روی نخ تسبیح نقش بسته بود. به آن اشاره کردم و گفتم: «جریان این شهید چیه؟»
با لبخندی مهربان گفت: «این داداشمه که توی جنگ ایران و عراق شهید شده، هر شب میارمش تا اونم توی این رزق شبانه شریک باشه.»
از برادرش گفت از اینکه سالها مفقود بوده و مادرش به خاطر فراقش دق کرده، احساس کردم نشستن برایش سخت است، پرسیدم مشکلی دارید که به این میله تکیه دادید؟
آهی کشید و گفت: «هم کمرم رو عمل کردم و هم زانوم. هرشب اومدم میدون، فقط چند روزی که بیمارستان بودم و جراحی داشتم، نتونستم بیام، ولی بعدش شبی نبوده که غیبت داشته باشم، توی خونه نمیتونم کارامو انجام بدم و مدام استراحتم، ولی شب که میشه واجب میدونم که بیام. با اینکه سخته برام نشستن، ولی میام و برادرم هم میارم.»
از بلندگوی وسط میدان ندا آمد که در کنار موکب برای تشییع پیکر رهبر شهید در مشهد ثبت نام میکنند. او باحسرت از توفیق نداشتنش و وضعیت جسمیاش گفت.
آن شب آنقدر گرم صحبت شدیم که، آسمان غبار گرفته و پر از گرد و خاک را حس نکردیم. وقتی به خودمان آمدیم که دیگر به سختی میشد در آن هوا نفس کشید.
با دیدن آن تسبیح گمشده غمی سنگین روی قلبم نشسته است، نمیدانم او امشب چه حالی دارد، شاید هنوز متوجه گم شدن همراهش نشده باشد...
منتظر میمانم تا صبح شود و هر طور شده گمشدهاش را به او برسانم و شاید باز سوژهای دیگر خلق شود.
✍سرکارخانم فاطمه زارعشاهی
#سرای_اهل_قلم_میبد
#اختصاصی_ماه_قصهها