49.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠مرکز نغمات دینی و آیینی سُبُحات برگزار میکند:
✴️فراخوان عضویت در گروه کُرال بانوان اَسنا
(به مدیریت و رهبری دکتر مهدی بزرگزاد)
✴️خواهران سنین ۲۲ تا ۳۸ سال✴️
✅ علاقهمندان جهت اطلاع از نحوه شرکت و ثبتنام به شناسه:
@asna_group
👈 در پیامرسان ایتا و تلگرام، مراجعه فرمایند.
🔺مهلت ثبتنام اولیه؛
۱۲ لغایت ۳۰ بهمنماه ۱۴۰۳
@Dr_bozorgzad
#معرفی_برنامه_مراکز_فرهنگی
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_اصفهان
@rabteasheghi⏪
🔗 آری! بهاتّفاق جَهان میتوان گرفت
📺 برنامه تلویزیونی همگرا
یازدهم قسمت:
⬅️ مسجد تراز انقلاب اسلامی
🔸 مجری کارشناس:
محمد صافی اصفهانی
🔹 مهمان بخش چراغ این برنامه:
آقای امیر رجبی
مدیر کانون یاقوت آسمانی و پایگاه بسیج مهدیه
🔻همراه با حجت الاسلام علیرضا ناجی
رئیس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان اصفهان
🗓 چهارشنبه 17 بهمن ماه
⏱ حوالی ساعت 22:10
▶️بازپخش: شنبه 20 بهمن ماه
حوالی ساعت 16:30
📺 از شبکه استانی اصفهان
@HamgeraTV
#معرفی_برنامه
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_اصفهان
@rabteasheghi⏪
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت اول
نمیدونم چقدر گذشته بود از زمانی که چشمام رو باز کرده بودم و به باریکه نور بالای سرم خیره بودم. شاید یه دقیقه، شاید یه ساعت، شایدم یه روز... نه یه روز نه، کمتر. به هرحال طول کشید تا به خودم بیام. شاید اگه صدای گریه محمد رو نمیشنیدم، اصلا به خودم نمیاومدم.
اولین چیزی که فهمیدم و شنیدم، صدای گریهش بود. داشت منو صدا میزد.
دومین چیز، این بود که هوا گرفتهس و همهجا تاریکه و فقط چندتا باریکه از نور خورشید به صورتم میتابه.
سعی کردم سرمو تکون بدم و صداشو دنبال کنم. صداش مثل وقتایی بود که از خواب بیدار میشد و با گریه صدام میزد؛ فقط یکم گرفتهتر. احتمالا اونم تازه بههوش اومده بود.
گردنمو میتونستم تکون بدم و این خوب بود. حداقل میتونستم مطمئن باشم از گردن فلج نشدم. تا خواستم صداش بزنم، فهمیدم چقدر خاک توی حلقم رفته. سرفه کردم و مثل تیری که توی تاریکی بندازم، گفتم: محمد... مامان... من اینجام.
گریهش قطع نشد. شاید نشنیده بود. دوباره صداش زدم.
-محمد مامان من اینجام. صدامو میشنوی؟ من اینجام.
حرف زدن جایی که هوا کمه و گرد و خاکم هست سخته؛ ولی من ادامه دادم.
-من همینجام عزیز دلم. گریه نکن پسرم.
فکر کنم صدامو شنید. یه لحظه گریهش قطع شد و بعد ناله کرد: مامان! کجایی؟
واضحه که توی خونهمون بودیم؛ ولی نمیدونستم کجاش؟ احتمالا طبقه همکف. دوباره سرفه کردم و گفتم: من نزدیکتم پسرم. تو بگو کجایی؟ حالت خوبه؟
یه لحظه ساکت شد. خدا خدا میکردم فقط گیر افتاده باشه و زخمی نشده باشه؛ چون بچهها خیلی میترسن و من نمیدونستم میتونم برم پیشش آرومش کنم یا نه؟ بعد چند لحظه گفت: نمیدونم کجام... اینجا تاریکه.
دوباره هقهق کرد.
-مامان بیا پیشم!
یک نگاه به خودم کردم و تلاش کردم دست و پامو تکون بدم. یه چیز بزرگ و سنگین – شاید یه تیکه بتن که نمیدونم مال کجای ساختمان بود – روی پاهام افتاده بود و پاهام رو طوری گیر انداخته بود که نمیشد بکشمشون بیرون. یکی از پاهام درد داشت؛ خیلی نه. در حد زقزق کردن. شاید بیحس شده بود یا داشت میشد. یه دستام آزاد کنار بدنم بود و تکون میخورد؛ و این به این معنی بود که از بالای کمر هم فلج نشدم. و اون یکی دستم...
تازه یادم افتاد؛ چیزی که ای کاش هیچوقت یادم نمیافتاد.
صدای گریه محمد رو شنیده بودم؛ ولی یادم نبود از خودم بپرسم آلاء کجاست که بخوام دنبالش بگردم.
آلاء توی بغلم بود.
سمت چپم، توی بغلم خوابیده بود. وقتی موشک خوردیم توی بغلم بود و من فقط فرصت کردم دستمو سپر سرش کنم. گزینه دیگهای نداشتم که از دخترم محافظت کنم.
آلاء هنوز توی بغلم بود. سرش روی بازوم بود و دست من روی سرش بود و خوابیده بود و یه میلگرد، توی دست من بود و از دستم رد شده بود و دست من و سر آلاء رو به هم دوخته بود.
به همین راحتی؛ آلاء دیگه قرار نبود بیدار بشه.
اولش حتی درد دستمو حس نمیکردم؛ همونطور که شنیده بودم. بعضی زخما رو تا نبینی دردش رو نمیفهمی. بعد انگار تازه گیرندههای عصبیم به کار افتاد. دردش از مردن هم بدتر بود؛ ولی به اندازه از دست دادن آلاء بد نبود. روی سر آلاء پر از سنگ و آجر و آوار بود. موهاش پر خاک و خل، صورتشم همینطور. هیچیش نبود. سالم سالم بود. فقط یه میلگرد...
لبمو گاز گرفتم که محمد صدای گریهم رو نشنوه. بغضم رو قورت دادم و گفتم: عزیز دلم، من فعلا نمیتونم بیام پیشت. یکم گیر افتادم؛ ولی نگران نباش. میان نجاتمون میدن. حالا کاری که میگم بکن. باشه؟
صداش میلرزید.
-باشه.
-اول از همه، ببین دست یا پات جایی گیر نیفتاده؟
-نه.
نفس راحتی کشیدم. حداقل محمد له نمیشد. اشکام آروم شروع کردن به چکیدن؛ نمیدونم بخاطر آلاء یا محمد یا خودم؟ گفتم: خیلی خوبه. حالا دستتو بکش روی سرت، بعد روی گردنت، روی شونههات، روی همه بدنت. ببین جاییت زخمی شده یا نه.
چند لحظه صداش نیومد، فقط صدای خشخش میومد. انگار داشت سعی میکرد تکون بخوره. گفت: سرم خونیه. کف دستامم میسوزه.
اشک از چشمم میاومد؛ ولی سعی کردم صدام نلرزه. آب بینیم رو کشیدم بالا و گفتم: خیلی خب، حالا ببین کسی رو دور و برت میبینی؟
بازم چند لحظه مکث کرد و به من فرصت داد آروم گریه کنم. بعد گفت: حسن اینجاست.
حسن پسر همسایه طبقه پایین بود. وقتی موشک خوردیم، حسن و محمد پیش هم بودن. گفتم: حالش چطوره؟
-خوابه.
-دستتو بگیر جلوی بینیش. ببین نفس میکشه؟
چند لحظه صبر کردم.
-نه...
صدای محمد مثل جیغ شده بود. بچه پنج ساله معمولا تصور دقیقی از مردن نداره؛ ولی بچههای ما زود فهمیدن مردن چه شکلیه. لازم نبود چیز خاصی به محمد بگم. میدونست دوستش مُرده؛ روزهای قبل دیده بود و فکر کنم حتی اینم میدونست که ممکنه خودشم به همین عاقبت دچار بشه.
-مامان من میترسم. بیا اینجا.
-نمیتونم عزیزم، ولی بهت نزدیکم. پس نترس.
صداش میلرزید.
-باشه.
-اول از همه، ببین دست یا پات جایی گیر نیفتاده؟
-نه.
نفس راحتی کشیدم. حداقل محمد له نمیشد. اشکام آروم شروع کردن به چکیدن؛ نمیدونم بخاطر آلاء یا محمد یا خودم؟ گفتم: خیلی خوبه. حالا دستتو بکش روی سرت، بعد روی گردنت، روی شونههات، روی همه بدنت. ببین جاییت زخمی شده یا نه.
چند لحظه صداش نیومد، فقط صدای خشخش میومد. انگار داشت سعی میکرد تکون بخوره. گفت: سرم خونیه. کف دستامم میسوزه.
اشک از چشمم میاومد؛ ولی سعی کردم صدام نلرزه. آب بینیم رو کشیدم بالا و گفتم: خیلی خب، حالا ببین کسی رو دور و برت میبینی؟
بازم چند لحظه مکث کرد و به من فرصت داد آروم گریه کنم. بعد گفت: حسن اینجاست.
حسن پسر همسایه طبقه پایین بود. وقتی موشک خوردیم، حسن و محمد پیش هم بودن. گفتم: حالش چطوره؟
-خوابه.
-دستتو بگیر جلوی بینیش. ببین نفس میکشه؟
چند لحظه صبر کردم.
-نه...
صدای محمد مثل جیغ شده بود. بچه پنج ساله معمولا تصور دقیقی از مردن نداره؛ ولی بچههای ما زود فهمیدن مردن چه شکلیه. لازم نبود چیز خاصی به محمد بگم. میدونست دوستش مُرده؛ روزهای قبل دیده بود و فکر کنم حتی اینم میدونست که ممکنه خودشم به همین عاقبت دچار بشه.
-مامان من میترسم. بیا اینجا.
-نمیتونم عزیزم، ولی بهت نزدیکم. پس نترس.
نمیدونستم دقیقا چقدر بهش نزدیک یا دورم. فقط حس میکردم یه جایی، تقریبا بالای سرم و سمت راستمه. و البته خیلی نزدیک هم نبود. پرسیدم: نوری میبینی؟ حس میکنی جایی باشه که هوا بره و بیاد؟
-یکم نور هست... خیلی کم.
-کجا؟
-بالای سرم.
-خوبه پسرم. دیگه نترس خب؟ بگو حسبنا الله و نعم الوکیل.
مثل قبل که باهاش تمرین کرده بودم، تکرار کرد: حسبنا الله و نعم الوکیل.
اشک از چشمم سر خورد و به آلاء نگاه کردم که بدنش سرد بود. دوباره گفتم: حسبنا الله و نعم الوکیل.
دوباره محمد جوابمو داد.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
#بانوی_نقش_آفرین
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
☕️ رویداد مجازی کافه معلم
معلم پیشران | رهیار تحول
✍ معلمان : توسعه دهندگان میدان یادگیری در کلاس درس
(مبتنی بر رویکردهایی از جمله خودفراگیری، کلاس معکوس، چندسطحی و ...)
🔸با حضور آقای مهندس اردوان مجیدی
- پژوهشگر در حوزه معماری نظام تعلیم و تربیت
- طراح الگوی مدرسه حکمت
- دانش آموخته مهندسی کامپیوتر شهید بهشتی
▶️ جلسه برخط (آنلاین)
از ساعت ۱۸:۱۵ عصر
روز شنبه ۲۰ بهمن ماه
➕ ویژه معلمان، فعالان و علاقمندان تعلیم و تربیت
🔹در برنامه قرار ، برقرار است ...
🔸لینک ورود:
https://gharar.ir/r/ee5db64c
🆔 @Borna_creative_Group
🔵 @Borna_campus🟣
┄┄┅┅┅❅☀️❅┅┅┅┄┄
پردیس تربیتمحور #گروه_خلاق_برنا
[ 👈 خودشناسی|خودیاری|خودیابی|خودشکوفائی ]
#معرفی_برنامه_مراکز_فرهنگی
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_اصفهان
@rabteasheghi⏪
May 11
#اطلاعیه از برنامهها و جشنهای مجموعههای فرهنگی
🔹به مناسبت اعیاد شعبانیه و دهه فجر
🌷🍃🍃🌺🍃🍃🌷
#معرفی_برنامه_مراکز_فرهنگی
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_اصفهان
@rabteasheghi⏪