ربط عاشقی 🇵🇸
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشتزاده قسمت دوم شعاع نوری که توی
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت سوم
ساعت نداشتم؛ ولی هر چند وقت یه بار، محمد رو صدا میزدم تا مطمئن بشم حالش خوبه. اونم همونطور که گفته بودم، جوابمو با الله اکبر میداد. این پایین زیر آوار، سکوت آدمو کر میکرد. گاهی یه صدای دادی از دور میرسید؛ خیلی دور. گاهی هم از دل آوارهای ساختمون صدای غرش میاومد. انگار داشت ناله میکرد. شایدم قسمتهایی که هنوز نریخته بودن، میخواستن بریزن یا داشتن میریختن و من نمیدونستم موانعی که باعث له نشدن من و محمد شدن، چقدر دیگه دووم بیارن. ما زیر ده طبقه آجر و بتن و سیمان بودیم.
سرمو چرخوندم به سمت راست؛ یعنی توی جهت دیگهای نمیتونستم بچرخونمش. سعی کردم توی تاریکی و بین آوار، ببینم چیزی مشخصه یا نه. یه چیزی توی تاریکی میدرخشید. درواقع دوتا نقطه براق.
دوتا چشم.
دقیقا همسطح با سر من، یه نفر دیگه زیر آوار بود؛ ولی به شکم روی زمین افتاده بود. صورتش دقیقا سمت من بود. یه مرد بود؛ یه مرد میانسال. نمیدونم موهاش سفید بودن یا خاک رو موهاش نشسته بود. چهرهش آشنا بود، ولی اسمشو نمیدونستم. تکون نمیخورد و بیشتر بدنش زیر آوار بود. اون سمت صورتش که روی زمین بود، داشت از هم میپاشید. مُرده بود. چشماش باز بودن؛ ولی منو نگاه نمیکرد. نمیدونم کجا رو نگاه میکرد؛ شاید خونهش رو؛ خونه خودش رو، یه جایی توی یه روستاهای فلسطین.
انگار تنها موجود زنده زیر آوار، من و محمد بودیم. تا الان سهتا جسد رو شمرده بودم. نمیدونم چندتا جسد دیگه دورم بود. یه جورایی به حالشون غبطه میخوردم. اونا شهید شده بودن و دیگه نه دردی حس میکردن نه رنجی. مجبور نبودن مثل من، برای نجات یا مرگ منتظر بمونن.
سمت راستم، روی زمین، چشمم به یه موبایل افتاد. مال خودم نبود. نمیدونم اصلا موبایلم کجا بود و شارژ داشت یا نه. به این فکر کردم که شوهرم تا الان هزاربار بهم زنگ زده. نمیدونستم کجاست و اصلا زنده ست یا نه. اسرائیلیها دقیقا خبرنگارها رو میزنن. خندهداره؛ خبرنگارها قراره توی جنگ مصونیت داشته باشن ولی توی غزه دقیقا برعکسه! طبق استانداردهای اسرائیلیها، خبرنگارها باید اول از همه کشته بشن که یه وقت کسی نفهمه ما اینجا داریم سلاخی میشیم و اسرائیل با آرامش تمام همه ما رو بکشه و خیالش راحت شه!
البته دنیا وقتی فهمید هم کاری نکرد. هفتاد ساله که دنیا کم و بیش میدونه اینجا چه اتفاقی میافته، ولی کسی کاری بیشتر از ابراز نگرانی نمیکنه. مسلمونهای دور و برمون برامون کفن میفرستن از پشت مرزهای رفح، میشینن تیکهپاره شدن ما رو نگاه میکنن و ترکیهایها هم همونطور که در حمایت از ما داد و بیداد میکنن، برای اسرائیل کمک میفرستن. فکر کنم اگه ایران و یمن نبودن، ما خیلی زودتر از اینا از روی نقشه حذف شده بودیم و هیچکس حتی یادش نمیموند که ما وجود داشتیم.
دست دراز کردم که موبایل رو بردارم. دست زخمی و پاهام تیر کشیدن؛ ولی تاجایی که ممکن بود خودمو کشیدم سمت گوشی. با فشار انگشت، روی زمین کشیدمش تا رسید بهم و برش داشتم. رمز میخواست؛ ولی من حتی نمیدونستم مال کیه. فقط به اندازه یه خط آنتن داشت و دوازده درصد شارژ؛ ولی همینم غنیمت بود.
چندتا رمز رو امتحان کردم؛ ولی وارد نشد. قسمت اطلاعات اضطراری رو باز کردم. اسم یا اطلاعاتی ننوشته بود. فقط یه مخاطب اضطراری داشت که اسمش با ایموجی قلب ذخیره شده بود؛ حتما عشقش بود. خیلی فانتزی به نظر میاد، ولی توی غزه هم آدما عاشق میشن؛ چون آدمای توی غزه هم آدمن.
با مخاطب اضطراری تماس گرفتم. چندتا بوق خورد و جواب نداد. شاید اونم یه جای دیگه زیر آوار بود. یه بار دیگه زنگ زدم، بازم جواب نداد. خیلی وقت بود که دیگه با شمارههای اضطراری مثل اورژانس نمیشد تماس گرفت. از یه جایی به بعد، تمام ساز و کارهای امدادرسانی غزه از هم پاشیدن.
تنها راهی که داشتم این بود که منتظر بمونم یکی با صاحب گوشی تماس بگیره؛ البته اگه کسی از خانوادهش زنده مونده بود. توی غزه، خیلیها هستن که دیگه کسی نیست که ازشون سراغی بگیره و منتظرشون باشه؛ و متاسفانه خیلیهاشون بچههای کوچیکن.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
24.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹نماهنگ | قاب ماندگار یک جهاد مقدس
این است که این حادثه یک پیشدرآمد مؤثّری بود برای پیروزی نهضت... این حرکت موجآفرینی کرد. علّت موجآفرینیاش هم انعکاس سریع آن بود؛ به فاصلهی تقریباً سه چهار ساعت بعد از آنکه این حادثه اتّفاق افتاد، روزنامهی عصر آن روز تهران تصویر حادثه را منتشر کرد و یکباره اوضاع، مبالغ زیادی تغییر پیدا کرد... درست در ذهنتان تصوّر کنید؛ آن تصویری که از آن روز در روزنامهها منتشر شد و در طول این سالهای متمادی، همه دیدند آن تصویر را. امام آنجا نشسته، مظهر قدرت، مظهر عزّت، مظهر ایمان تزلزلناپذیر؛ کاملاً پیدا است؛ مثل یک کوه، مثل قلّهی دماوند.
۱۴۰۲/۱۱/۱۹
#روز_نیروی_هوایی
#بیعت_همافران_با_امام_خمینی
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
42.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 حرف اصلی بیانات صبح امروز رهبر انقلاب در دیدار جمعی از فرماندهان نیروی هوایی و پدافند هوایی ارتش.
۱۴۰۳/۱۱/۱۹
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
💠 یک رهبـر به تمـام معـنا
🔹امام غیر از آنکه یک فقیه، مربی و مرجع تقلید هستند، به تمام معنا یک "رهبــــــــر" است و کسانی که با ایشان از نزدیک آشنا باشند، این خصلتهای ویژه رهبری را به خوبی در ایشان مییابند.
🔸من از سال هزاروسیصدوبیستوپنج خدمت امام بودهام، با ایشان آشنا شدهام و از این آشنایی تا حال، سیوچهار سال میگذرد.
🔹در طول این دو سال اخیر که ما در نشیب و فرازهای انقلاب در خدمت ایشان بودیم و صحبت میکردیم و تصمیم میگرفتیم، ویژگیهای یک رهبر را بهتر میتوانستم در ایشان بشناسم و بیابم و ببینم.
✅ امام به حق رهبری است با بینش عالی و وسیع، رفتاری پُرجاذبه و قاطعیت کمنظیر، با سعهصدر فراوان و بلنداندیشی و با آمادگی برای هر نوع فداکاری و خدا اندیشی عارفانه؛
🔺 چون امام سابقه مطالعات عرفانی ارزنده و همچنین سابقه سیر و سلوک اخلاقی ارزندهای دارند.
❇️ بنابراین امام را یک شخصیت برجسته مییابم که در شکل دادن به انقلاب اسلامی و در حفظ اصالت و هویت انقلاب، نقش بسیار تعیین کننده داشتهاند.
📚سخنرانیها و مصاحبههای آیتالله شهید دکتر سید محمد حسینی بهشتی، ج ۳، ص ۶۵۸
#امام_خمینی
#دهه_فجر
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
مجموعه #عکس_نوشت
🇮🇷راه استمرار انقلاب
🇮🇷مهمترین ویژگی انقلاب
🇮🇷چرا انقلاب اسلامی
براى چه انقلاب كرديم و چرا اسمش را انقلاب اسلامى گذاشتيم؟ چرا امام اجازه نداد در كنار اين اسم بگوييم جمهورى دموكراتيك اسلامى؟ صبغه اصلى اين انقلاب اسلاميت است. مردم جان دادند، زندان رفتند، شهيد دادند و شكنجه ديدند براى اينكه اسلام تحقق پيدا كند نه هوسهاى اين و آن. براى حفظ اين ارزشها هم از هيچ چيز نمیگذشت اين استراتژى امام بود؛ روش او آن چیزی بود که پيغمبر اكرم و اميرالمؤمنين و ساير ائمه(صلوات الله علیهم اجمعین) داشتند، مگر امام میخواست چيز جديدى بياورد؟
🔸قرآن میفرمايد: «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ»(قلم، ۹)؛ یعنی كفار خيلى دلشان میخواست يک مقدار نرمش به خرج بدهى تا آنها با تو نرمش كنند ولى اگر اینچنین میكردى اسمت از انبياء حذف میشد! مگر تو آمدى كه سازش كنى؟
📖جامعه و تاریخ درقرآن
▪️مرحوم علامه مصباح یزدی
#مبانی_اندیشه_اسلامی
#طرح_ولایت
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
6.17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 رهبر انقلاب در دیدار رئیس و اعضای شورای رهبری حماس:
🔹شما بر رژیم صهیونیستی و در واقع بر آمریکا غلبه کردید و به لطف خداوند نگذاشتید آنها به هیچیک از اهداف خود برسند.
۱۴۰۳/۱۱/۲۰
#فلسطین
#مقاومت
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
🚩 اخبار مجموعه
🇮🇷 #ایران_پلاک_۴۶
🔖 ویژه برنامههای دهه فجر ۱۴۰۳
🌸 جشن حضور تا ظهور 🌸
⛺️ ویژه برنامههای حضور تا ظهور
🌐 با برنامههای متنوع جانبی 🔻
🎮 بازیهای جذاب ps
🔫 مسابقات تیراندازی با تفنگ بادی
🥅 فوتبال دستی
🚀 ابر بازیهای جذاب
💳 بازارچه محلی محصولات خانگی
👥 پاتوق گفتگو با حضور کارشناسان
🪘 غرفه خدمترسانی و مشاوره
🧩 غرفه کودکان با بازیهای جورواجور
🎨 غرفه نقاشی و جایزه
🤓 عینک سه بعدی
🌐 غرفه جهاد تبیین و دشمنشناسی
☕️ پذیرایی
📆 ۲۰ لغایت ۲۵ بهمنماه ۱۴۰۳
🛣 پیادهروی مقابل ترمینال کاوه
••┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈••
#دهه_فجر_۱۴۰۳
#نشر_خوبی_ها
🔰 با ما همراه باشید...
🏳 #پایگاه_امام_حسن_ع_خواهران
🚩 @emamhasannews
🚩 @pemamhasanh14kh
🚩 @hosnagroup_irاینستاگرام
🚩 #مجموعه_فرهنگی_شهید_صیاد
🚩 eitaa.com/sayad_news
🚩 rubika.ir/sayad_news
🚩 https://t.me/sayad_news
#معرفی_برنامه_مراکز_فرهنگی
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
ربط عاشقی 🇵🇸
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشتزاده قسمت سوم ساعت نداشتم؛ ولی
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱
📖داستان کوتاه "رهایی"
✍️به قلم: ش. شیردشتزاده
قسمت چهارم
***
نمیدونم وقتی موشک به ساختمون خورد چند نفر داخلش بودن؛ اولش فکر میکردم فقط منم که زیر آوارم. ولی کمکم، صداهایی میاومد که نشون میداد تنها نیستم. نمیدونم بار چندم که محمد رو صدا زدم، یه صدای ضعیفی از دور شنیدم که ناله کرد. نمیدونم با چقدر فاصله؛ ولی میدونم از پایین پاهام بود، سمت چپ. صدای یه زن بود؛ شایدم یه دختر. حتما تازه بههوش اومده بود. بلندتر گفتم: الله اکبر و لله الحمد!
دوباره صدای ناله اومد و نالهش بلندتر شد. من هم با همه رمقی که توی اون گرد و خاک داشتم، داد زدم: کی اونجاست؟
صدای ناله یه زن جوون بود که داد زد: آاااخ! کمک!
انگار وسط ناله کردن داشت گریه میکرد. گفتم: حالت خوبه؟
دوباره جیغ زد: نه...! کمکم کن...
صداش آشنا بود. نفسش بین هر جیغی که میزد میبرید.
-کجایی؟
-نمیدونم.
خودمم میدونستم سوال احمقانهای پرسیدم. زیر آوار که آدم نمیدونه کجاست؛ فقط میدونه زیر آواره! گفتم: زخمی شدی؟
هقهق گریه میکرد. بین نالههاش گفت: نمیدونم... شاید... درد... دارم... کمکم کن...
یه نگاه به پاهای بیحسم زیر آوار کردم و یه نگاه به میلگردی که دست من و سر دخترمو بهم دوخته بود. گفتم: نمیتونم بیام. منم مثل تو گیر کردم.
ضجه زد: کی میان کمکمون؟
بغضمو قورت دادم. بیست و چهار ساعت شده بود. شب بود و هیچکس نیومده بود. احتمالا ما وسط آوار بودیم؛ جایی که طول میکشید دست امدادگرها بهمون برسه. شایدم تعداد ما آدمای زیر آوار، از امدادگرها خیلی بیشتر بود. گفتم: نمیدونم... خیلی زود...
زن دوباره جیغ زد: من باردارم!
و بازم صدای گریهش زیر آوار پیچید و مثل پتک خورد تو فرق سر من. همسایه واحد بالایی بود، اسمش چی بود... فکر کنم حنین... آره، حنین بود. گفتم: دردت بخاطر همینه؟
-فکر کنم... آره... آاااخ...
-حنین گوش کن... منم. منو میشناسی؟ همسایه پایینی.
چند لحظه نالهش قطع شد. داشت فکر میکرد حتما. گفت: آااا... آره... خانم دکتر؟
-آره آره. نگران نباش عزیزم. این دردها طبیعیه، یکم تحمل کن. انشاءالله با بچهت زنده از اینجا میری بیرون. باشه؟
البته من به درستی حرفم مطمئن نبودم؛ اما حنین بین نالههاش یه «باشه»ی شکسته گفت. تا جایی که میدونستم، زایمان اولش بود و ماههای آخرش. پرسیدم: گوش کن حنین، برام بگو جایی که هستی چطوریه؟ گیر افتادی؟
نفسنفس میزد.
-آره... یه چیزی افتاده روی سینهم. نمیتونم تکون بخورم. خیلی سنگینه!
کلمه آخریو با جیغ گفت. گفتم: دست و پات رو حس میکنی؟ میتونی تکونشون بدی؟
بازم یکم صبر کرد و بعد گفت: آ... آره...
توی دلم خدا رو شکر کردم.
-این خیلی خوبه حنین. فکر کنم آسیب جدی ندیدی. چیزی نگفت. گفتم: خب، خونریزی داری؟
-ن... نمیدونم... فکر کنم آره...
-یعنی داره به دنیا میاد؟
دوباره صدای گریهش اوج گرفت.
-فکر کنم... خانم دکتر کمکم کن.
دوست داشتم بهش بگم دکتر بودنم اینجا به هیچ دردی نمیخوره؛ من به هیچکدوم از بچههای خودمم نتونستم کمک کنم. گفتم: من نمیتونم بیام پیشت. ولی میتونم راهنماییت کنم، باشه؟ تو هم باید سعی کنی آروم باشی. میدونم سخته.
-ب... باشه!
-خیلی خب، حالا نفس عمیق بکش. فقط نفس عمیق بکش.
البته، وقتی اینو گفتم، نمیدونستم چقدر هوا برای نفس کشیدن مونده. گفتم: برام دقیقا بگو چه حالی داری. حرکت جنین رو حس میکنی؟
-آره... میخواد... بیاد... بیرون...
-خیلی عالیه که تو و بچهت جون سالم به در بردین. نگران نباش، خب؟ این یه اتفاق طبیعیه. همه خانمها تجربهش میکنن. مشکلی نیست.
زیر لب گفتم: همه تجربهش میکنن. مثل خودم، دو هفته پیش.
حنین نالید: مطمئنی؟
-آره عزیزم.
مطمئن نبودم. همه خانمها تجربه زایمان زیر آوار یا زیر بمبارون رو ندارن. این تجربه مال ماست، ما خانمهای توی غزه.
ادامه دارد...
⛔️کپی در هر صورت مورد رضایت نویسنده نیست⛔️
#غزه #مه_شکن
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪