eitaa logo
ربط عاشقی 🇵🇸
3.2هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
109 فایل
ربط دل من و تو ربط عاشقی‌ست/اینجا سخن ز کهتر و مهتر نمی‌رود رهبرحکیم انقلاب ۹۲/۲/۲ بانوان ستاد جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی استان اصفهان ارتباط با ادمین: @jebhe97
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷🍃در روز ولادت با سعادت حضرت ابالفضل العباس (علیه‌السلام) و در ایام پرفروغ دهه فجر، ما در کنار یکدیگر گرد هم آمدیم. ✨نشست‌های “قرار همدلی” 💫این جلسه، نه تنها یک تجمع ساده، بلکه یک تجلی از عشق و ارادت ما به آرمان‌های انقلاب اسلامی و ارزش‌های والای انسانی بود. حضور بانوان مؤثر و پرشور در این مراسم، نشانه‌ای از همت و عزم راسخ، برای تقویت جبهه انقلاب و وحدت قلوب است. ✌️💚 سخنان دلنشین و پرانگیزه سرکار خانم سلیحی عزیز، همچون نوری در دل‌های ما تابید و ما را به سوی اهداف بزرگ‌تری رهنمون ساخت. او با کلامش، روح امید و نشاط را در جمع دمید. در این مراسم، پذیرایی دلچسبی با شربت شهادت، یادآور فداکاری‌ها و ایثارگری‌های بزرگوارانی بود که جان خود را در راه حق نثار کردند. 🥀💔 ⚡️هر جرعه‌ای از این شربت، ما را به یاد آن بزرگواران و آرمان‌هایشان انداخت و بر عزم ما برای ادامه راهشان افزود. در این قرار همدلی؛ و تا رسیدن به آرمان‌های والای انقلاب اسلامی🇮🇷✌️ ✅این سلسله نشست‌ها، نه تنها فرصتی برای تبادل نظر و تجربیات است، بلکه راهی برای تقویت پیوندهای عاطفی و اجتماعی ماست. در پایان، از همه شما خواهران و بانوان عزیز که در این مراسم حضور داشتید، سپاسگزاریم. ⚡️با هــم ⚡️ با عشق و اراده‌های پولادین به سوی آینده‌ای روشن و پرامید گام برمی‌داریم. ان شالله ✋🥰 @rabteasheghi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نقش ما در نبرد آخرالزمانی جبهه حق-حجت الاسلام راجی.mp3
25.72M
📻 بشنوید... 🎙 سخنرانی حجت الاسلام راجی 🚩 در سلسله نشست‌های تبیینی 🚩 نقش ما در نبرد آخرالزمانی جبهه حق 🗓 ۱۳ بهمن ماه ۱۴۰۳ @rabteasheghi
48.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | پرتویی از عظمت حسین‌بن‌علی (علیه‌السلام) 🌹🍃روز میلاد حضرت اباعبدالله الحسین (علیه‌الصّلاةوالسّلام) روز باعظمتی است. به فرمایش مرحوم آقای حاج میرزا جواد آقای تبریزی ملکی - عالمِ فقیهِ عارفِ بزرگوار - عظمت روز سوّم شعبان را باید به‌عنوان پرتوی از عظمت حسین‌بن‌علی به‌حساب آورد و به‌شمار آورد؛ روز بزرگی است. در این روز کسی متولد شد که سرنوشت اسلام، به او، به حرکت او، به قیام او، به فداکاری او، به اخلاص او بسته بود. این بزرگوار در تاریخ بشریّت، یک حرکتی را که نظیر و شبیهی ندارد، ارائه‌ی به تاریخ کرد و در مقابل چشم بشریّت گذاشت که هرگز فراموش نخواهد شد؛ الگو است. ۱۳۹۲/۰۳/۲۲ ✨🌹✨🌹✨🌹✨ @rabteasheghi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📹 باید با انس بگیریم 🌷«یامن تحل به عقد المکاره و یامن تدفع به حرّ الشدائد» با زبان درخواست و التماس حقیقت را بیان مى‌کند. انسان را به آنچه که هست و کیفیتى که باید پیدا بکند آشنا مى‌کند. 🌷ما باید با صحیفه‌ى سجادیه انس بگیریم، و من خواهش مى‌کنم از همه‌ى برادران و خواهران کتاب صحیفه‌ى سجادیه را بگیرند، مطالعه کنند، بخوانند تدبر کنند، هم از توجهى که انسان از دعاى صحیفه‌ى سجادیه به خدا مى‌برد، پیدا مى‌کند، بهره ببرند و هم معارف عظیم این کتاب تالى تلو قرآن و نهج‌البلاغه را یاد بگیرند، و باید دانشمندان و متفکرین و دانایان امور معارف روى صحیفه‌ى سجادیه بیش از این کار کنند. ۱۳۶۶/۰۶/۲۰ 🔍نسخه کامل بیانات درباره حیات نورانی امام سجاد علیه‌السلام👇 khl.ink/f/24495 @rabteasheghi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
49.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠مرکز نغمات دینی و آیینی سُبُحات برگزار می‌کند: ✴️فراخوان عضویت در گروه کُرال بانوان اَسنا (به مدیریت و رهبری دکتر مهدی بزرگزاد) ✴️خواهران سنین ۲۲ تا ۳۸ سال✴️ ✅ علاقه‌مندان جهت اطلاع از نحوه شرکت و ثبت‌نام به شناسه: @asna_group 👈 در پیام‌رسان ایتا و تلگرام، مراجعه فرمایند. 🔺مهلت ثبت‌نام اولیه؛ ۱۲ لغایت ۳۰ بهمن‌ماه ۱۴۰۳ @Dr_bozorgzad @rabteasheghi
🔗 آری! به‌اتّفاق جَهان می‌توان گرفت 📺 برنامه تلویزیونی همگرا یازدهم قسمت: ⬅️ مسجد تراز انقلاب اسلامی 🔸 مجری کارشناس: محمد صافی اصفهانی 🔹 مهمان بخش چراغ این برنامه: آقای امیر رجبی مدیر کانون یاقوت آسمانی و پایگاه بسیج مهدیه 🔻همراه با حجت الاسلام علیرضا ناجی رئیس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان اصفهان 🗓 چهارشنبه 17 بهمن ماه ⏱ حوالی ساعت 22:10 ▶️بازپخش: شنبه 20 بهمن ماه حوالی ساعت 16:30 📺 از شبکه استانی اصفهان @HamgeraTV @rabteasheghi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱بسم الله قاصم الجبارین🌱 📖داستان کوتاه "رهایی" ✍️به قلم: ش. شیردشت‌زاده قسمت اول نمی‌دونم چقدر گذشته بود از زمانی که چشمام رو باز کرده بودم و به باریکه نور بالای سرم خیره بودم. شاید یه دقیقه، شاید یه ساعت، شایدم یه روز... نه یه روز نه، کم‌تر. به هرحال طول کشید تا به خودم بیام. شاید اگه صدای گریه محمد رو نمی‌شنیدم، اصلا به خودم نمی‌اومدم. اولین چیزی که فهمیدم و شنیدم، صدای گریه‌ش بود. داشت منو صدا می‌زد. دومین چیز، این بود که هوا گرفته‌س و همه‌جا تاریکه و فقط چندتا باریکه از نور خورشید به صورتم می‌تابه. سعی کردم سرمو تکون بدم و صداشو دنبال کنم. صداش مثل وقتایی بود که از خواب بیدار می‌شد و با گریه صدام می‌زد؛ فقط یکم گرفته‌تر. احتمالا اونم تازه به‌هوش اومده بود. گردنمو می‌تونستم تکون بدم و این خوب بود. حداقل می‌تونستم مطمئن باشم از گردن فلج نشدم. تا خواستم صداش بزنم، فهمیدم چقدر خاک توی حلقم رفته. سرفه کردم و مثل تیری که توی تاریکی بندازم، گفتم: محمد... مامان... من اینجام. گریه‌ش قطع نشد. شاید نشنیده بود. دوباره صداش زدم. -محمد مامان من اینجام. صدامو می‌شنوی؟ من اینجام. حرف زدن جایی که هوا کمه و گرد و خاکم هست سخته؛ ولی من ادامه دادم. -من همینجام عزیز دلم. گریه نکن پسرم. فکر کنم صدامو شنید. یه لحظه گریه‌ش قطع شد و بعد ناله کرد: مامان! کجایی؟ واضحه که توی خونه‌مون بودیم؛ ولی نمی‌دونستم کجاش؟ احتمالا طبقه همکف. دوباره سرفه کردم و گفتم: من نزدیکتم پسرم. تو بگو کجایی؟ حالت خوبه؟ یه لحظه ساکت شد. خدا خدا می‌کردم فقط گیر افتاده باشه و زخمی نشده باشه؛ چون بچه‌ها خیلی می‌ترسن و من نمی‌دونستم می‌تونم برم پیشش آرومش کنم یا نه؟ بعد چند لحظه گفت: نمی‌دونم کجام... اینجا تاریکه. دوباره هق‌هق کرد. -مامان بیا پیشم! یک نگاه به خودم کردم و تلاش کردم دست و پامو تکون بدم. یه چیز بزرگ و سنگین – شاید یه تیکه بتن که نمی‌دونم مال کجای ساختمان بود – روی پاهام افتاده بود و پاهام رو طوری گیر انداخته بود که نمی‌شد بکشمشون بیرون. یکی از پاهام درد داشت؛ خیلی نه. در حد زق‌زق کردن. شاید بی‌حس شده بود یا داشت می‌شد. یه دستام آزاد کنار بدنم بود و تکون می‌خورد؛ و این به این معنی بود که از بالای کمر هم فلج نشدم. و اون یکی دستم... تازه یادم افتاد؛ چیزی که ای کاش هیچ‌وقت یادم نمی‌افتاد. صدای گریه محمد رو شنیده بودم؛ ولی یادم نبود از خودم بپرسم آلاء کجاست که بخوام دنبالش بگردم. آلاء توی بغلم بود. سمت چپم، توی بغلم خوابیده بود. وقتی موشک خوردیم توی بغلم بود و من فقط فرصت کردم دستمو سپر سرش کنم. گزینه دیگه‌ای نداشتم که از دخترم محافظت کنم. آلاء هنوز توی بغلم بود. سرش روی بازوم بود و دست من روی سرش بود و خوابیده بود و یه میلگرد، توی دست من بود و از دستم رد شده بود و دست من و سر آلاء رو به هم دوخته بود. به همین راحتی؛ آلاء دیگه قرار نبود بیدار بشه. اولش حتی درد دستمو حس نمی‌کردم؛ همونطور که شنیده بودم. بعضی زخما رو تا نبینی دردش رو نمی‌فهمی. بعد انگار تازه گیرنده‌های عصبیم به کار افتاد. دردش از مردن هم بدتر بود؛ ولی به اندازه از دست دادن آلاء بد نبود. روی سر آلاء پر از سنگ و آجر و آوار بود. موهاش پر خاک و خل، صورتشم همینطور. هیچیش نبود. سالم سالم بود. فقط یه میلگرد... لبمو گاز گرفتم که محمد صدای گریه‌م رو نشنوه. بغضم رو قورت دادم و گفتم: عزیز دلم، من فعلا نمی‌تونم بیام پیشت. یکم گیر افتادم؛ ولی نگران نباش. میان نجاتمون میدن. حالا کاری که می‌گم بکن. باشه؟ صداش می‌لرزید. -باشه. -اول از همه، ببین دست یا پات جایی گیر نیفتاده؟ -نه. نفس راحتی کشیدم. حداقل محمد له نمی‌شد. اشکام آروم شروع کردن به چکیدن؛ نمی‌دونم بخاطر آلاء یا محمد یا خودم؟ گفتم: خیلی خوبه. حالا دستتو بکش روی سرت، بعد روی گردنت، روی شونه‌هات، روی همه بدنت. ببین جاییت زخمی شده یا نه. چند لحظه صداش نیومد، فقط صدای خش‌خش میومد. انگار داشت سعی می‌کرد تکون بخوره. گفت: سرم خونیه. کف دستامم می‌سوزه. اشک از چشمم می‌اومد؛ ولی سعی کردم صدام نلرزه. آب بینیم رو کشیدم بالا و گفتم: خیلی خب، حالا ببین کسی رو دور و برت می‌بینی؟ بازم چند لحظه مکث کرد و به من فرصت داد آروم گریه کنم. بعد گفت: حسن اینجاست. حسن پسر همسایه طبقه پایین بود. وقتی موشک خوردیم، حسن و محمد پیش هم بودن. گفتم: حالش چطوره؟ -خوابه. -دستتو بگیر جلوی بینیش. ببین نفس می‌کشه؟ چند لحظه صبر کردم. -نه... صدای محمد مثل جیغ شده بود. بچه پنج ساله معمولا تصور دقیقی از مردن نداره؛ ولی بچه‌های ما زود فهمیدن مردن چه شکلیه. لازم نبود چیز خاصی به محمد بگم. می‌دونست دوستش مُرده؛ روزهای قبل دیده بود و فکر کنم حتی اینم می‌دونست که ممکنه خودشم به همین عاقبت دچار بشه. -مامان من می‌ترسم. بیا اینجا. -نمی‌تونم عزیزم، ولی بهت نزدیکم. پس نترس.