[سَبـْـز]
همیشه مادرم؛خواهرم؛دوستانم اصلا هرکه میگفت من یکی را دوست دارم به تمسخر می گرفتم...
آخ از آن شب هایی که خواهرم روی پشت بام با شوهرش که شیفت بود صحبت می کرد؛ نیشش تا بناگوش باز وچشم هایش از خنده اشک می باریدند
امان از آن لحظه که صحبتش تمام میشد و من سربه سر گزاشتن هایم شروع میشد...
همیشه بعداز تمام شدنش نفرینم میکرد که الهی عاشق شوی و به دردم دچار:)
منم که میگفتم به دعای گربه سیاه باران نمی آید
مادرم را بگو بعد از بیست سال هنوز وقتی پدرم دیر می آمد نگرانش میشد🤣
یک روز آمدم بروم سرکوچه با یک تیپ لاکچری؛ باهمان شلوار خانه ای که روی شلوار عکس گوسفندهایی در حال چریدن بود؛ چادر را بر سر کشیدم و رفتم تا سرکوچه که ماست بگیرم؛ پاهایم که حرکت می کرد شلوار هایم پیدامیشد. به خودم میگفتم مگر کسی داخل خانه خوشتیپ است در راه برگشت ب تیپم سطل ماستی در دست و پاستیلی در گوشه لپ اضافه کنید.
یاخدا چرا درخانه سمیه خانم شلوغ است...
بِخُشکی شانس اما پرو تر از این حرفا بودم گفتم کسی ک مرا نمیشناسد سمیه خانمم که دیگر همسایه قدیمی است
داشتم به راه ادامه میدادم که چشمم به انعکاسی از ماه و لای موهاو چشم هایی سیاه گیرکرد:)
درهمان زمان پایم هم به تختی سنگی گیر کرد و ...
افتادم
نمیخواستم سرم را بالا بیاورم نباید من را اینگونه ببیند
سمیه خانم سرم بالا گرفت؛ گفت خوبی؟
نمیدانم جوابش را دادم یا نه ماست و پاستیل را وسط کوچه رها کردم و به داخل خانه دویدم در را که بستم پشت در نشستم و فقط باریدم...
ده دقیقه بعد صدای در آمد
با چشمانی اشکی با صورتی پر از ماست با چادر گِلی در را باز کردم؛ خودش بود
گفت بفرمایید برایتان ماست و پاستیل گرفتم آخر ماستتا....
ونگاهمان گره خورد و تا به امروز بهم وصل شدند
رسیدم به همانجایی ک شاعر میگفت:
چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم
فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستش دارم
حالا چهل و پنج سال از زندگیم با همان پسری میگذرد که اولین چیزی که برایم خرید ماست بود..
باگذشت همه این سال ها هنوز زنگ که میزند ذوق میکنم
نگرانش میشوم
دلتنگش میشوم
خواستم بگویم خواهرم تا باشد از این نفرین ها...
الهی عاشق شوید♥️🌱
#زهرا_نویس
#دلنوشته
@radam_1