هیچکس نتونست حال من و بفهمه، گوش بده، بشنوه، پس ازم توقع نداشته باش که آروم باشم، چون دارم تو ذهنم خودم و قانع میکنم..
رَدِپـٰا؛
روز ادب و شعر فارسیه🥲
تورا دیدم و یوسف را شنیدم
شنیدن کی بود مانند دیدن...
نه تو میمانی نه اندوه
ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه نه آیینه به تو خیره شده
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض آه از آیینه ی دنیا که چه خواهد کرد!
گنجه ی دیروزت پرشد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا هم ای کاش و ای کاش
ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود؟
غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن!
تو خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست به غم
وعده ی این خانه مده...