نفس آدم ها سربه سر افسرده است!
روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا هر نشاطی مرده است!
دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد؛
میکنم هرچه تلاش او به من میخندد...
رَدِپـٰا؛
می شود پیشانی ات بوسید و از لب ها گذشت؟ مومن از قم بگذرد تا جمکران هم میرود...
علما هم ز نگاهت سرشان میجنبد
من بیچاره که یک حوزوی سطح یکم...